Illegal marriage
╭╌┄
Illegal marriage┄┉✿┉┄ 14
ایزابلا دنبال مارکو گشت ولی پیداش نکرد حتما کارش طول کشید پس تصمیم گرفت که به سمت ماشین مارکو بره
حین راه وقتی داشت میرفت سمت ماشین مارکو دو تا از افراد مرد سایه دیدنش و دنبالش کردن
ایزابلا شروع کرد به فرار کردن و با تموم سرعتی که میتونست دوید ولی سرعت اون دونفر خیلی بود و ایزابلا داشت خسته میشد و سرعتش کم شد
یکی از اول افراد از فرصت استفاده کرد و خواست بهش شلیک کنه که کشیده شدن ایزابلا به سمت دیوار و صدای تیر یکی شد و تیر دقیقا از کنار گوش ایزابلا گذشت
مارکو ایزابلا رو کشید عقب
مارکو:«چرا از اونجا امدی بیرون؟ اگه تیر بهت میخورد که... »
حرفش نصفه موند چون اون دونفر داشتن بهشون نزدیک میشدن و مارکو مجبور شد ایزابلا رو دنبال خودش بکشه و فرار کنن
مارکو و ایزابلا رفتن توی یه مرکز خرید بزرگ و بلاخره تونستن خودشونو بین جمعیت گم کنن
مارکو که داشت نفس نفس میزد برگشت سمت ایزابلا با صدای نسبتا بالایی گفت:«پیش خودت چس فکر کردی که تنهایی راه افتادی تو خیابون؟ اگه اونا کشته بودنت چی؟ »
ایزابلا از داد مارکو شوکه شد و برا اینکه از خودش دفاع کنه با لحن تندی گفت:«خب تقصیر توعه که زود برنگشتی »
مارکو:«خب دلیل نمیشه که همینجوری راه بیوفتی تو خیابون و دردسر درست کنی برام تحمق»
ایزابلا با لحن و حرف مارکو بغضش گرفت و داد زد:«اگه برات دردسر درست میکنم پس چرا خودت کمکم کردی، هان؟..... اصا دیگه نمیخوام تو کمکم کنی خودم از دست اون مرد سایه فرار میکنم، تو هم برو زندگی ات رو بکن »
بعدش قهر کرد و از مارکو فاصله گرفت
مارکو:«هی وایسا، منظورم این نبود که بری، ببخشید... ایزابلا»
ولی ایزابلا با سرعت از مارکو دور شد و مارکو بین جمعیت ایزابلا رو گم کرد
ایزابلا از پاساژ زد بیرون بی هدف تو خیابون تابید و آخرش توی یه کوچه تاریک رفت و روی زمین نشست و زد زیر گریه
همینجور که داشت به حال خود بدبختش عر میزد حس کرد صدایی از سر کوچه امد، سرشو بالا گرفت ولی چیزی نبود اولش فکر کرد باد یا گربه بوده برا همین بیخیال شد و دوباره خواست سرشو بزاره روی زانو هاش و گریه کنه که یه مرد هیکلی که سر تا پا سایه پوشیده بود نزدیکش شد و قبل از اینکه بتونه واکنشی نشون بده چیزی محکم تو سرش خورد و بعد دیگه چیزی نفهمید.......
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
Illegal marriage┄┉✿┉┄ 14
ایزابلا دنبال مارکو گشت ولی پیداش نکرد حتما کارش طول کشید پس تصمیم گرفت که به سمت ماشین مارکو بره
حین راه وقتی داشت میرفت سمت ماشین مارکو دو تا از افراد مرد سایه دیدنش و دنبالش کردن
ایزابلا شروع کرد به فرار کردن و با تموم سرعتی که میتونست دوید ولی سرعت اون دونفر خیلی بود و ایزابلا داشت خسته میشد و سرعتش کم شد
یکی از اول افراد از فرصت استفاده کرد و خواست بهش شلیک کنه که کشیده شدن ایزابلا به سمت دیوار و صدای تیر یکی شد و تیر دقیقا از کنار گوش ایزابلا گذشت
مارکو ایزابلا رو کشید عقب
مارکو:«چرا از اونجا امدی بیرون؟ اگه تیر بهت میخورد که... »
حرفش نصفه موند چون اون دونفر داشتن بهشون نزدیک میشدن و مارکو مجبور شد ایزابلا رو دنبال خودش بکشه و فرار کنن
مارکو و ایزابلا رفتن توی یه مرکز خرید بزرگ و بلاخره تونستن خودشونو بین جمعیت گم کنن
مارکو که داشت نفس نفس میزد برگشت سمت ایزابلا با صدای نسبتا بالایی گفت:«پیش خودت چس فکر کردی که تنهایی راه افتادی تو خیابون؟ اگه اونا کشته بودنت چی؟ »
ایزابلا از داد مارکو شوکه شد و برا اینکه از خودش دفاع کنه با لحن تندی گفت:«خب تقصیر توعه که زود برنگشتی »
مارکو:«خب دلیل نمیشه که همینجوری راه بیوفتی تو خیابون و دردسر درست کنی برام تحمق»
ایزابلا با لحن و حرف مارکو بغضش گرفت و داد زد:«اگه برات دردسر درست میکنم پس چرا خودت کمکم کردی، هان؟..... اصا دیگه نمیخوام تو کمکم کنی خودم از دست اون مرد سایه فرار میکنم، تو هم برو زندگی ات رو بکن »
بعدش قهر کرد و از مارکو فاصله گرفت
مارکو:«هی وایسا، منظورم این نبود که بری، ببخشید... ایزابلا»
ولی ایزابلا با سرعت از مارکو دور شد و مارکو بین جمعیت ایزابلا رو گم کرد
ایزابلا از پاساژ زد بیرون بی هدف تو خیابون تابید و آخرش توی یه کوچه تاریک رفت و روی زمین نشست و زد زیر گریه
همینجور که داشت به حال خود بدبختش عر میزد حس کرد صدایی از سر کوچه امد، سرشو بالا گرفت ولی چیزی نبود اولش فکر کرد باد یا گربه بوده برا همین بیخیال شد و دوباره خواست سرشو بزاره روی زانو هاش و گریه کنه که یه مرد هیکلی که سر تا پا سایه پوشیده بود نزدیکش شد و قبل از اینکه بتونه واکنشی نشون بده چیزی محکم تو سرش خورد و بعد دیگه چیزی نفهمید.......
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
- ۴.۷k
- ۱۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط