روز ها زود میگذشت دو روزی میشد که دیگر باران نمیبارید هوا هنوز هم ...
𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁶⁹
...................................................
روز ها زود میگذشت. دو روزی میشد که دیگر باران نمیبارید. هوا هنوز هم سرد بود که کاملا طبیعی بود، بالاخره وسط زمستان این هوا عادی بود. با هر دقیقه ای که میگذشت استرس امیلی بیشتر میشد. صبح عروسی بود. نیکولاس در عمارت نبود و با اصرار فراوان امیلی نیکولاس راضی شده بود لایرا به عمارت بیاید تا به امیلی کمک کند. امیلی مضطرب بود؛ ضربان قلبش شدید شده بود و نفسش تنگ شده بود. امیلی در اتاق نیکولاس که حالا اتاق مشترکشان بود روی تخت نشسته بود و منتظر لایرا بود. ساعت ۱۰ و نیم صبح را نشان میداد. امیلی دوش گرفته بود و همانطور که روی تخت نشسته بود، صورتش را در دستانش گرفته بود و آرنج هایش را روی زانو هایش گذاشته بود و سعی میکرد خودش را کنترل کند. قطره های آب از موهایش روی زمین چکه میکرد. بالاخره بعد از چند دقیقه در به صدا در آمد و بعد صدای لایرا شنیده شد که از طبقه پایین میگفت"امیلی؟... من اومدم... کجایی؟" امیلی از اتاق خارج شد و به طرف پله ها رفت. لایرا پایین پله ها ایستاده بود و با کنجکاوی اطراف را نگاه میکرد. وقتی لایرا متوجه امیلی شد گفت"واو!... اینجا خیلی بزرگه... از بیرون قدیمی به نظر میومد ولی داخلش... لوکسه... و خیلی سیاه!..." و با چشمان درشت شده از کنجکاوی به اطراف نگاه کرد. امیلی دستی به صورتش کشید و گفت"بیا بالا... تو اتاق... باید کمکم کنی نه اطراف رو نگاه کنی..." لایرا به سختی نگاهش را از طبقه پایین عمارت گرفت و به طرف طبقه بالا رفت. امیلی به اتاقشان برگشت و لایرا هم پشت سرش رفت. وقتی وارد اتاق شدند لایرا بار دیگر زیر لب گفت"واو!...." سپس به امیلی گفت"تو چرا هنوز موهات خیسه؟..." امیلی به طرف جایی که سشوار بود رفت و سشوار را برداشت و گفت"میخواستم خشکش کنم..." لایرا کیف دستی شیکش که با مروارید تزئین شده بود و کیسه ای که لباس خودش در آن بود را روی تخت گذاشت و گفت"تا تو موهاتو خشک کنی من لباس عروستو میبینم... کجاست؟" امیلی در حالی که سشوار را روشن میکرد به جعبه بزرگی که کنار تخت بود اشاره کرد و شروع کرد به خشک کردن موهایش. لایرا با ذوق به طرف لباس عروس رفت و در جعبه را باز کرد. لباس عروس امیلی زیبا بود؛ بالاتنهاش انگار از تار و پود رویا بافته شدهبود. تمام قسمت بالاتنه با دستدوزیهای ظریف و گرانقیمت تزئین شده. صدها مروارید طبیعی درخشان و کریستالهای سواروسکی که نور رو مثل الماس بازتاب میدهند، با دقت و وسواس روی پارچهی ابریشمی درجه یک کار شدند. یقه لباس هفت باز و دکلته هست که گردن و شانه امیلی رو به زیبایی به نمایش میذاره. آستینها هم بلند و گیپور فرانسوی هستند، که انتهای هر کدام با ظرافت با مروارید و کریستال کار شده و حس لوکس بودن رو چند برابر میکنه. یک دنبالهی باشکوه و پرحجم داره که روی زمین کشیده میشه و هر قدم امیلی را مثل قدم زدن روی ابرها میکنه. جنس دامن از چندین لایه تور فرانسوی لطیف و ارگانزای براق تشکیل شده. روی لایهی اصلی دامن هم، گلدوزیهای برجسته و گلهای سهبعدی با نخ ابریشم و پولکهای ریز کار شده که وقتی عروس حرکت میکنه، لباس زندهتر به نظر میرسه. رنگ لباس سفید عاجی خالص هست، نه سفید یخزده، بلکه یه سفید گرم و درخشان که به پوست امیلی جلوه بیشتری میده. وقتی لباس رو لمس میکنی، لطافت توریها، براقیت کریستالها و نرمی ابریشم رو حس میکنی. این لباس فقط یه لباس نیست، یه اثر هنریه که ساعتها و شاید روزها وقت برای دوخت و تزئینش صرف شده. با این همه ظرافت، دقت و متریال درجه یک، قطعاً یه لباس فوقالعاده گرونقیمت محسوب میشه.
....................................................
پارت اول👍🏻🎀
...................................................
روز ها زود میگذشت. دو روزی میشد که دیگر باران نمیبارید. هوا هنوز هم سرد بود که کاملا طبیعی بود، بالاخره وسط زمستان این هوا عادی بود. با هر دقیقه ای که میگذشت استرس امیلی بیشتر میشد. صبح عروسی بود. نیکولاس در عمارت نبود و با اصرار فراوان امیلی نیکولاس راضی شده بود لایرا به عمارت بیاید تا به امیلی کمک کند. امیلی مضطرب بود؛ ضربان قلبش شدید شده بود و نفسش تنگ شده بود. امیلی در اتاق نیکولاس که حالا اتاق مشترکشان بود روی تخت نشسته بود و منتظر لایرا بود. ساعت ۱۰ و نیم صبح را نشان میداد. امیلی دوش گرفته بود و همانطور که روی تخت نشسته بود، صورتش را در دستانش گرفته بود و آرنج هایش را روی زانو هایش گذاشته بود و سعی میکرد خودش را کنترل کند. قطره های آب از موهایش روی زمین چکه میکرد. بالاخره بعد از چند دقیقه در به صدا در آمد و بعد صدای لایرا شنیده شد که از طبقه پایین میگفت"امیلی؟... من اومدم... کجایی؟" امیلی از اتاق خارج شد و به طرف پله ها رفت. لایرا پایین پله ها ایستاده بود و با کنجکاوی اطراف را نگاه میکرد. وقتی لایرا متوجه امیلی شد گفت"واو!... اینجا خیلی بزرگه... از بیرون قدیمی به نظر میومد ولی داخلش... لوکسه... و خیلی سیاه!..." و با چشمان درشت شده از کنجکاوی به اطراف نگاه کرد. امیلی دستی به صورتش کشید و گفت"بیا بالا... تو اتاق... باید کمکم کنی نه اطراف رو نگاه کنی..." لایرا به سختی نگاهش را از طبقه پایین عمارت گرفت و به طرف طبقه بالا رفت. امیلی به اتاقشان برگشت و لایرا هم پشت سرش رفت. وقتی وارد اتاق شدند لایرا بار دیگر زیر لب گفت"واو!...." سپس به امیلی گفت"تو چرا هنوز موهات خیسه؟..." امیلی به طرف جایی که سشوار بود رفت و سشوار را برداشت و گفت"میخواستم خشکش کنم..." لایرا کیف دستی شیکش که با مروارید تزئین شده بود و کیسه ای که لباس خودش در آن بود را روی تخت گذاشت و گفت"تا تو موهاتو خشک کنی من لباس عروستو میبینم... کجاست؟" امیلی در حالی که سشوار را روشن میکرد به جعبه بزرگی که کنار تخت بود اشاره کرد و شروع کرد به خشک کردن موهایش. لایرا با ذوق به طرف لباس عروس رفت و در جعبه را باز کرد. لباس عروس امیلی زیبا بود؛ بالاتنهاش انگار از تار و پود رویا بافته شدهبود. تمام قسمت بالاتنه با دستدوزیهای ظریف و گرانقیمت تزئین شده. صدها مروارید طبیعی درخشان و کریستالهای سواروسکی که نور رو مثل الماس بازتاب میدهند، با دقت و وسواس روی پارچهی ابریشمی درجه یک کار شدند. یقه لباس هفت باز و دکلته هست که گردن و شانه امیلی رو به زیبایی به نمایش میذاره. آستینها هم بلند و گیپور فرانسوی هستند، که انتهای هر کدام با ظرافت با مروارید و کریستال کار شده و حس لوکس بودن رو چند برابر میکنه. یک دنبالهی باشکوه و پرحجم داره که روی زمین کشیده میشه و هر قدم امیلی را مثل قدم زدن روی ابرها میکنه. جنس دامن از چندین لایه تور فرانسوی لطیف و ارگانزای براق تشکیل شده. روی لایهی اصلی دامن هم، گلدوزیهای برجسته و گلهای سهبعدی با نخ ابریشم و پولکهای ریز کار شده که وقتی عروس حرکت میکنه، لباس زندهتر به نظر میرسه. رنگ لباس سفید عاجی خالص هست، نه سفید یخزده، بلکه یه سفید گرم و درخشان که به پوست امیلی جلوه بیشتری میده. وقتی لباس رو لمس میکنی، لطافت توریها، براقیت کریستالها و نرمی ابریشم رو حس میکنی. این لباس فقط یه لباس نیست، یه اثر هنریه که ساعتها و شاید روزها وقت برای دوخت و تزئینش صرف شده. با این همه ظرافت، دقت و متریال درجه یک، قطعاً یه لباس فوقالعاده گرونقیمت محسوب میشه.
....................................................
پارت اول👍🏻🎀
- ۴.۸k
- ۱۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط