#دلبر_من

#دلبر_من

part 13

به عمارت رسیدند
وارد عمارت شدند که با پدر بزرگ جونگ کوک رو به رو شدند
پدر بزرگ: یون جو چطوری دختر؟؟
_عا سلام قربان خوبید؟؟
جونگ کوک و یون جو نشستند و با پدر بزرگ گرم صحبت شدند
بعد از چند دقیقه پدربزرگ بحث عروسی را پیش کشید
تصمیم گرفتند که هرچه زودتر عروسی بگیرند
صبح شد به مرکز خرید رفتند و بعد از 6 ساعت تمامی وسایل عروسی را گرفتند
نوبت تالار بود
یک تالار مجلل انتخاب کردند
هفته بعد زمان عروسی بود
زمان به سرعت میگذشت
زمان زمانه عروسی بود
یون جو و جونگ کوک وارد سالن شدند
مهمون ها از جاشون بلند شدن و برای اون دو نفر دست زدن جونگکوک و یون جو سمت جایگاه حرکت کردن و نشستن
مهمون ها دونه دونه برای تبریک گفتن جلو اومدن
بعد از چند دقیقه وقت رقص تانگو رسید
جونگکوک و یون جو به سمت وسط سالن راه افتادن
آهنگ ملایمی پخش شد و اون دو نفر شروع کردن به رقصیدن
بعد از تموم شدن رقص صدای دست جمعیت دوباره بلند شد
جونگکوک و یون جو به هم نگاه کردن این مکان..این حس و حال..برای هردوشون عین یه رویا بود و چیزی که تو ذهن هردوشون بود این بود که..یعنی واقعا تونستم به دستش بیارم؟
یک سال گذشت و آن دو عاشق صاحب یک فرزند شدند
^مامانیی بابایی شیرموز منو خورد
دختر بچه گریه میکرد
_واا جونگکوک چرا شیرموز بچه‌ رو خوردی
+به من چه شیرموزای این‌خونه برای منه
^نخیرم برای خودمه
+برای منه
^خودمه
+برای منه
^جیییییغ
+باشهه برای خودته بیا اصن بریم برات بخرم بیا بیا
_نگاه توروخدا جونگکوک تو چرا بحث میکنی باهاش
+من سر شیرموز شوخی ندارم که
_که اینطور..باشه جناب جئون
جونگکوک میره سمت یون جو و دستش و میگیره و میگه
+ناراحت نشو ملکه میدونی از هرچیزی برام با ارزش تری خوب خانوما آماده اید بریم بیرون؟
^آره
_بریم
+پس بریم
جونگ کوک لبخندی زدند و رفتند

THE END.
دیدگاه ها (۱)

پارت اول راوی: مثل همیشه قصر پر بود از صدای جیغ خنده تهیونگ:...

P59درِ سرویس بهداشتی با صدای آرومی پشت سر جی‌یون بسته شد، چن...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتپارت ۳۱ | «حقیقتی که باید گفته م...

🖤 قسمت سوم: برخورد دوباره ژانر: مافیایی | عاشقانه | کمدی | ا...

🖤 عروس مافیا | پارت دومعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۹ شبا/ت وارد ات...

۴۳part جونگکوک همان‌طور که نگاهش به موبایلش بود لب زد: «ساعت...

پارت ۲۵

## «ماه، بوی باران می‌دهد»### پارت هشتم: فرار از عمارتصدای ب...

### A Shadow Named You### سایه‌ای به نام تو### P.13(روایت از...

شب تولدم فصل 3پارت 21ات: او بله بفرمایید دکتر: خب نمیدونم تب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط