در خوانده
در خوانده
پارت ۱۹
ببخشید دیر شددددددد
ویو کوک:
چشام باز کردم با صحنه ای وحشت ناک روبه رو شدم...
توی یه مکان شبیه به امبار بودم... تقریبا چیزی قابل دیدن نبود ولی کل اون اتاق کوچیک و سرد پر بود از... سلاح های عجیبی مثل
شمشیر... چاقو... تفنگ های عجیب... طناب.. میخ.. تبر.. چکش.. اره... و یسری چیزایی که من نمیدونستم چین...
یکم گذشت هوشیاریم بیشتر شد... که یهو درد عجیبی کل بدنم گرف... به پاین نگاه کردم به تنه درختی بزرگ کلفت که وسط اون انبار بود بسته شده بودم.. اونقد طناب ها سفت بود که احساس میکردم دارم خفه میشم... توان دست پا زدن نداشتم.. حتی نمیتونستم سرمو تکون بدم.. کل سرم بی حس بود اینگار پر از اب شده بود....
ویو جیمین:
جیمین: لعنتی من کجام..اون حرومزاده منو کجا اورده؟....
عاه لعنت بهش خیلی درد دارم...
لب پاینم گاز گرفتم تا صدای فریادم هوا نره...
به اطرافم نگاهی انداختم یه اتاقک کوچیک بود خالی از همه چی....
سرد بودـــ
دست پاهام بسته بود روی تخت دراز کشیده بودم ... ولی..! چرا اون منو کوک از هم جدا کرد؟ یادمه وقتی چاقو خوردم منو کوک تو یه ماشین انداخت... و یه فرد اشنا.. خیلی اشنا تو ماشین روی صندلی شاگرد نشسته بود.. اینجا چخبره چه اتفاقی داره میوفته...
اینم پارت ۱۹ پارت ۲٠ امشب میذارم
پارت ۱۹
ببخشید دیر شددددددد
ویو کوک:
چشام باز کردم با صحنه ای وحشت ناک روبه رو شدم...
توی یه مکان شبیه به امبار بودم... تقریبا چیزی قابل دیدن نبود ولی کل اون اتاق کوچیک و سرد پر بود از... سلاح های عجیبی مثل
شمشیر... چاقو... تفنگ های عجیب... طناب.. میخ.. تبر.. چکش.. اره... و یسری چیزایی که من نمیدونستم چین...
یکم گذشت هوشیاریم بیشتر شد... که یهو درد عجیبی کل بدنم گرف... به پاین نگاه کردم به تنه درختی بزرگ کلفت که وسط اون انبار بود بسته شده بودم.. اونقد طناب ها سفت بود که احساس میکردم دارم خفه میشم... توان دست پا زدن نداشتم.. حتی نمیتونستم سرمو تکون بدم.. کل سرم بی حس بود اینگار پر از اب شده بود....
ویو جیمین:
جیمین: لعنتی من کجام..اون حرومزاده منو کجا اورده؟....
عاه لعنت بهش خیلی درد دارم...
لب پاینم گاز گرفتم تا صدای فریادم هوا نره...
به اطرافم نگاهی انداختم یه اتاقک کوچیک بود خالی از همه چی....
سرد بودـــ
دست پاهام بسته بود روی تخت دراز کشیده بودم ... ولی..! چرا اون منو کوک از هم جدا کرد؟ یادمه وقتی چاقو خوردم منو کوک تو یه ماشین انداخت... و یه فرد اشنا.. خیلی اشنا تو ماشین روی صندلی شاگرد نشسته بود.. اینجا چخبره چه اتفاقی داره میوفته...
اینم پارت ۱۹ پارت ۲٠ امشب میذارم
- ۲.۰k
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط