I can be myself with him
I can be myself with him
Part⁶¹
+پول رو برای پدرت واریز کردم
-چی؟(تعجب)
+دیگه ازت چیزی نمیخواد
-ممنونم..واقعا نمیدونم چجوری جبران کنم
+لازم نیست جبران کنی..خوشحال بودنت کافیه
این همون تهیونگِ اول ساله؟نه..قطعا نه!
چقدر بچم جنتلمن و مهربونه..
چی دارم میگم من؟نیلسو به خودت بیا دیوونه نشو
بغلش کردم..انقدر محکم که نزدیک بود خفه بشه
بعد از چند دقیقه،ولش کردم
رفتیم توی هال..هیچکس نبود..همه خواب بودن
خمیازهای کشیدم..و همون موقع تهیونگ یه موچی کامل رو کرد توی دهنم
سرفهام گرفت..به زور موچی رو خوردم
-تهیونگ فقط فرار کن
تهیونگ سریع از کلبه خارج شد
دنبالش کردم..مثل تام و جری دنبال هم بودیم
وقتی که بهش زدم،اون افتاد دنبالم
نمیدونستم باید کجا برم..یه درخت پیدا کردم..طولش هم زیاد نبود
ازش بالا رفتم..تهیونگ زیر درخت ایستاد و منو نگاه میکرد
+نیلسو..تو خواهر تارزانی؟از هر درختی چرا میری بالا؟(خنده)
رفتم جوابشو بدم که پام لیز خورد..از درخت پرت شدم
چشمام رو بستم و منتظر بودم که بیوفتم..هیچ اتفاقی نیوفتاد
چشمام رو اروم باز کردم..توی بغل تهیونگ بودم
چشمامون به هم گره خورد..نفس راحتی کشید
+مواظب خودت باش
-نمیخوااااام
و از بغلش در اومدم و فرار کردم
این کار تا ساعت ۱۲ ظهر،یعنی موقع ناهار ادامه داشت
پشت میز نشستیم..جین هیونگ برامون غدا پخته بود
سوهو هم با لیا رفته بودن بیرون پس خداروشکر پیشمون نبودن
قرار بود امروز از زمین بازدید کنیم..سوهو گفته بود که ممکنه نیاد و براش کار پیش اومده
رفتم توی اتاقم..لوازم ارایشیم رو روی تخت گذاشتم و شروع کردم
یه میکاپ ساده،اما زیبا!
لباسم رو پوشیدم
داخل کیفم،وسایل مورد نیاز برای اونجا رو گذاشتم
و رفتم توی هال..
پسرا منتظرم نشسته بودن،مثل همیشه
بعد از یک ساعت غرغر که چرا دیر اومدم،رفتیم بیرون
اما هیچکس سوار نشد
-کی رانندس؟
و همه ی نگاها برگشت سمت من
چشم غرهای بهشون رفتم و سویچ ماشین رو برداشتم
و بالاخره راه افتادیم...
به مکان مورد نظر رسیدیم
پیاده شدیم و در ماشین رو قفل کردم
یه مرد حدودا ۵۰ ساله اومد جلومون
مرد:سلام بچهها..شاید من رو نشناسید..من برای کمک و همکاری با شماها اینجام..اقای جانگ خیلی-
حرفشو قطع کردم
-ممنونم..میشه فقط زمین و اطراف اینجارو نشونمون بدید؟
مرد:بله حتما
شروع کردیم به گشتن..زمین بزرگ بود،خیلی بزرگ..و میخواست اینجارو تبدیل به یه خونه ی دو طبقه بکنه
حدودا بیست دقیقه بعد،از اون مرد خداحافظی کردیم
همه ی نگاها دوباره برگشت سمت من
سریع گفتم
-هرکی اخر سوار شه رانندگی میکنه
تهیونگ صندلی عقب نشست..سریع خودمو پرت کردم روی صندلی عقب..و خودمو یه جوری جا کردم
همه سوار شدم و جونگکوک بندهخدا راننده شد
جونگکوک شروع کرد به غر زدن
جونگکوک:خدایا اینا از من کار میکشن..من گناه دارم...
داشتیم از خنده غش میکردیم
که تهیونگ خیلی اروم،دم گوشم گفت
+راحتی؟
یه ثانیه شوکه شدم..و بعد پایین رو نگاه کردم
روی پای تهیونگ نشسته بودم..دقیقا توی بغلش
از خجالت رنگ لبو شدم
سریع روی صندلی نشستم و با خجالت صورتمو قایم کردم...
*ادامه دارد...
بچه ها قراره توی چند پارت اینده ی اتفاقی بی افته(اعتراف نیست*)
[اسلاید دو:لباس نیلسو]
Part⁶¹
+پول رو برای پدرت واریز کردم
-چی؟(تعجب)
+دیگه ازت چیزی نمیخواد
-ممنونم..واقعا نمیدونم چجوری جبران کنم
+لازم نیست جبران کنی..خوشحال بودنت کافیه
این همون تهیونگِ اول ساله؟نه..قطعا نه!
چقدر بچم جنتلمن و مهربونه..
چی دارم میگم من؟نیلسو به خودت بیا دیوونه نشو
بغلش کردم..انقدر محکم که نزدیک بود خفه بشه
بعد از چند دقیقه،ولش کردم
رفتیم توی هال..هیچکس نبود..همه خواب بودن
خمیازهای کشیدم..و همون موقع تهیونگ یه موچی کامل رو کرد توی دهنم
سرفهام گرفت..به زور موچی رو خوردم
-تهیونگ فقط فرار کن
تهیونگ سریع از کلبه خارج شد
دنبالش کردم..مثل تام و جری دنبال هم بودیم
وقتی که بهش زدم،اون افتاد دنبالم
نمیدونستم باید کجا برم..یه درخت پیدا کردم..طولش هم زیاد نبود
ازش بالا رفتم..تهیونگ زیر درخت ایستاد و منو نگاه میکرد
+نیلسو..تو خواهر تارزانی؟از هر درختی چرا میری بالا؟(خنده)
رفتم جوابشو بدم که پام لیز خورد..از درخت پرت شدم
چشمام رو بستم و منتظر بودم که بیوفتم..هیچ اتفاقی نیوفتاد
چشمام رو اروم باز کردم..توی بغل تهیونگ بودم
چشمامون به هم گره خورد..نفس راحتی کشید
+مواظب خودت باش
-نمیخوااااام
و از بغلش در اومدم و فرار کردم
این کار تا ساعت ۱۲ ظهر،یعنی موقع ناهار ادامه داشت
پشت میز نشستیم..جین هیونگ برامون غدا پخته بود
سوهو هم با لیا رفته بودن بیرون پس خداروشکر پیشمون نبودن
قرار بود امروز از زمین بازدید کنیم..سوهو گفته بود که ممکنه نیاد و براش کار پیش اومده
رفتم توی اتاقم..لوازم ارایشیم رو روی تخت گذاشتم و شروع کردم
یه میکاپ ساده،اما زیبا!
لباسم رو پوشیدم
داخل کیفم،وسایل مورد نیاز برای اونجا رو گذاشتم
و رفتم توی هال..
پسرا منتظرم نشسته بودن،مثل همیشه
بعد از یک ساعت غرغر که چرا دیر اومدم،رفتیم بیرون
اما هیچکس سوار نشد
-کی رانندس؟
و همه ی نگاها برگشت سمت من
چشم غرهای بهشون رفتم و سویچ ماشین رو برداشتم
و بالاخره راه افتادیم...
به مکان مورد نظر رسیدیم
پیاده شدیم و در ماشین رو قفل کردم
یه مرد حدودا ۵۰ ساله اومد جلومون
مرد:سلام بچهها..شاید من رو نشناسید..من برای کمک و همکاری با شماها اینجام..اقای جانگ خیلی-
حرفشو قطع کردم
-ممنونم..میشه فقط زمین و اطراف اینجارو نشونمون بدید؟
مرد:بله حتما
شروع کردیم به گشتن..زمین بزرگ بود،خیلی بزرگ..و میخواست اینجارو تبدیل به یه خونه ی دو طبقه بکنه
حدودا بیست دقیقه بعد،از اون مرد خداحافظی کردیم
همه ی نگاها دوباره برگشت سمت من
سریع گفتم
-هرکی اخر سوار شه رانندگی میکنه
تهیونگ صندلی عقب نشست..سریع خودمو پرت کردم روی صندلی عقب..و خودمو یه جوری جا کردم
همه سوار شدم و جونگکوک بندهخدا راننده شد
جونگکوک شروع کرد به غر زدن
جونگکوک:خدایا اینا از من کار میکشن..من گناه دارم...
داشتیم از خنده غش میکردیم
که تهیونگ خیلی اروم،دم گوشم گفت
+راحتی؟
یه ثانیه شوکه شدم..و بعد پایین رو نگاه کردم
روی پای تهیونگ نشسته بودم..دقیقا توی بغلش
از خجالت رنگ لبو شدم
سریع روی صندلی نشستم و با خجالت صورتمو قایم کردم...
*ادامه دارد...
بچه ها قراره توی چند پارت اینده ی اتفاقی بی افته(اعتراف نیست*)
[اسلاید دو:لباس نیلسو]
- ۶۷۱
- ۲۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط