I can be myself with him
I can be myself with him
Part⁴³
+قول میدم زندش نزارم
-مهم نیست..ولش کن..دیگه هم درموردش حرف نزن(اروم)
+باشه..هرچی تو بگی
لبخندی زدم
دستشو برداشت و حواسشو به رانندگیش داد..موقع رانندگی خیلی جذاب میشه
سرمو روی شونش گذاشتم..یه حسی بهم دست داد..ارامش و امنیت بود،انگار دیگه هیچی برام مهم نبود..فقط کنار اون باشم
توی افکارم بودم که خوابم برد...
[ویو تهیونگ]
نفس های منظم نیلسو،به گردنم خورد..من و اون مثل فیل و مورچه بودیم
رسیدیم به خونهام
اروم سر نیلسو رو برداشتم..در رو باز کردم
نیلسو رو بغل کردم و زنگ عمارت رو زدم..خدمتکار در رو باز کرد:
خدمتکار:سلام ارباب(تقریبا بلند)
+ساکت باش..و به کل عمارت بگو صداشون در نیاد
خدمتکار:چشم(اروم)
رفتم توی اتاقم..نیلسو رو گذاشتم روی تخت..اروم صداش زدم:
+نیلسو..بلند شو لباستو عوض کن
-هوم؟چی میگی؟(خواب الود)
+لباستو عوض کن..بعدش بخواب
تیشرتمو بهش دادم و چشمامو بستم
-پوشیدم..یه دستمال مرطوب بهم بده
به خدمتکارا گفتم دستمال مرطوب بیارن..بعد نیلسو باهاش صورتشو تمیز کرد
و دوباره روی تخت خوابید..خیلی کیوته..پتو رو روی خودش کشید
منم لباسمو عوض کردم و کنارش خوابیدم
دستمو گذاشتم زیر سرم..وقتی میخوابه خیلی بامزه میشه..داشتم با گوشه ی موهاش بازی میکردم که یهو جانگسون در رو با شتاب باز کرد:
جانگسون:ارباب(داد)
+ساکت شو
نیلسو کمی تکون خورد و چشماشو مالید..اما بیدار نشد
+اگه بیدار میشد میکشتمت..چرا در نمیزنی؟چی شده؟
جانگسون:ببخشید..به انبارمون حمله شده..از طرف رایتن
+اومدم
سریع لباسامو پوشیدم و اسلحهام رو برداشتم
سوار ماشین شدم..تنها صدایی که توی اون تاریکی مطلق شنیده میشد،صدای چرخ ماشین من بود
ماشین با صدای بدی ترمز کرد..نگاهم مستقیم روی مایلو بود
اسلحههم رو برداشتم و روی سرش گذاشتم..دستای لرزونش رو بالا برد..زدم به پشت زانوش که باعث شد بیافته زمین
حالا افراد سیاهپوش،دورم بودن..اما من ترفند های خودمو دارم
تیرانداز ها از بالا،بهشون شلیک میکردن..رود خون روی زمین خاکی جاری شد..جنازه ها روی زمین افتاده بودن..مایلو ترسیده بود
نفهمیدم چی شد..پاهام درد گرفت..و بعد خون من هم با بقیه ترکیب شد..روی زمین افتادم..مایلو فرار کرد..ولی چیزی که مهم بود،پای تیر خورده ی من بود
جانگسون با عجله دستم رو گرفت تا نیوفتم
با قدم های آهسته،توی ماشین نشستم..باید میرفتیم بیمارستان
چشمام رو روی هم گذاشتم تا دردش یادم بره...
[ویو نیلسو]
چشمام رو اروم باز کردم..کسی کنارم نبود..پاهام رو روی سرامیک سرد اتاق گذاشتم..از پله ها پایین رفتم..همه جا تاریک و داخل سکوت مطلق بود
با صدای تقریبا بلندی گفتم:
-تهیونگ؟
هیچکس جوابمو نداد..یکی از لامپ هارو روشن کردم..توی هال نبود
توی اتاقش،توی دستشویی،اشپزخونه،حمام..هیچ جا نبود
گوشیم رو برداشتم..شماره ی تهیونگ رو گرفتم..صداش از توی اتاق اومد..گوشیش رو برداشتم..جا گذاشته بود
و این یعنی،حتما رفته بیرون...
*ادامه دارد...
Part⁴³
+قول میدم زندش نزارم
-مهم نیست..ولش کن..دیگه هم درموردش حرف نزن(اروم)
+باشه..هرچی تو بگی
لبخندی زدم
دستشو برداشت و حواسشو به رانندگیش داد..موقع رانندگی خیلی جذاب میشه
سرمو روی شونش گذاشتم..یه حسی بهم دست داد..ارامش و امنیت بود،انگار دیگه هیچی برام مهم نبود..فقط کنار اون باشم
توی افکارم بودم که خوابم برد...
[ویو تهیونگ]
نفس های منظم نیلسو،به گردنم خورد..من و اون مثل فیل و مورچه بودیم
رسیدیم به خونهام
اروم سر نیلسو رو برداشتم..در رو باز کردم
نیلسو رو بغل کردم و زنگ عمارت رو زدم..خدمتکار در رو باز کرد:
خدمتکار:سلام ارباب(تقریبا بلند)
+ساکت باش..و به کل عمارت بگو صداشون در نیاد
خدمتکار:چشم(اروم)
رفتم توی اتاقم..نیلسو رو گذاشتم روی تخت..اروم صداش زدم:
+نیلسو..بلند شو لباستو عوض کن
-هوم؟چی میگی؟(خواب الود)
+لباستو عوض کن..بعدش بخواب
تیشرتمو بهش دادم و چشمامو بستم
-پوشیدم..یه دستمال مرطوب بهم بده
به خدمتکارا گفتم دستمال مرطوب بیارن..بعد نیلسو باهاش صورتشو تمیز کرد
و دوباره روی تخت خوابید..خیلی کیوته..پتو رو روی خودش کشید
منم لباسمو عوض کردم و کنارش خوابیدم
دستمو گذاشتم زیر سرم..وقتی میخوابه خیلی بامزه میشه..داشتم با گوشه ی موهاش بازی میکردم که یهو جانگسون در رو با شتاب باز کرد:
جانگسون:ارباب(داد)
+ساکت شو
نیلسو کمی تکون خورد و چشماشو مالید..اما بیدار نشد
+اگه بیدار میشد میکشتمت..چرا در نمیزنی؟چی شده؟
جانگسون:ببخشید..به انبارمون حمله شده..از طرف رایتن
+اومدم
سریع لباسامو پوشیدم و اسلحهام رو برداشتم
سوار ماشین شدم..تنها صدایی که توی اون تاریکی مطلق شنیده میشد،صدای چرخ ماشین من بود
ماشین با صدای بدی ترمز کرد..نگاهم مستقیم روی مایلو بود
اسلحههم رو برداشتم و روی سرش گذاشتم..دستای لرزونش رو بالا برد..زدم به پشت زانوش که باعث شد بیافته زمین
حالا افراد سیاهپوش،دورم بودن..اما من ترفند های خودمو دارم
تیرانداز ها از بالا،بهشون شلیک میکردن..رود خون روی زمین خاکی جاری شد..جنازه ها روی زمین افتاده بودن..مایلو ترسیده بود
نفهمیدم چی شد..پاهام درد گرفت..و بعد خون من هم با بقیه ترکیب شد..روی زمین افتادم..مایلو فرار کرد..ولی چیزی که مهم بود،پای تیر خورده ی من بود
جانگسون با عجله دستم رو گرفت تا نیوفتم
با قدم های آهسته،توی ماشین نشستم..باید میرفتیم بیمارستان
چشمام رو روی هم گذاشتم تا دردش یادم بره...
[ویو نیلسو]
چشمام رو اروم باز کردم..کسی کنارم نبود..پاهام رو روی سرامیک سرد اتاق گذاشتم..از پله ها پایین رفتم..همه جا تاریک و داخل سکوت مطلق بود
با صدای تقریبا بلندی گفتم:
-تهیونگ؟
هیچکس جوابمو نداد..یکی از لامپ هارو روشن کردم..توی هال نبود
توی اتاقش،توی دستشویی،اشپزخونه،حمام..هیچ جا نبود
گوشیم رو برداشتم..شماره ی تهیونگ رو گرفتم..صداش از توی اتاق اومد..گوشیش رو برداشتم..جا گذاشته بود
و این یعنی،حتما رفته بیرون...
*ادامه دارد...
- ۱۴۴
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط