{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هم من یک غزل از کلِّ غزلها کافیست

هم من یک غزل از کلِّ غزلها کافیست
لحظه ای در تو نشستن به تماشا کافیست

تو فقط خنده کن و اخم تو دیوانگی است !
من فدای همه ی آن قد و بالا ، کافیست ؟

سال ها فرصت عاقل شدن از دستم رفت
تو شدی قیچیّ و من تکّه مقوّا ،کافیست

زندگی حسّ بدی گشته در این فرصتِ کم
بوسه ی کنج لبت قسمتِ ما را کافیست

موجِ گیسوی تو هست و شبِ طوفانی من
برسانی تو مرا تالبِ دریا ، کافیست !!

آرزو داشت ، که مهمانِ تو باشد دلِ من ؛
وعده ی امشب و این هفته و فردا ،کافیست
دیدگاه ها (۱)

.شمس چشمانت مرا آواره ی تبریز کردجرم انت الحق مرا بر دار حلق...

.

.

.

پیچ گیسوی بلندت دل ربایی می کند...غنچه لب های نازت خود نمایی...

پیچ گیسوی بلندت دل ربایی می کندغنچه لب های نازت خود نمایی می...

پیچ گیسوی بلندت دل ربایی می کند...غنچه لب های نازت خود نمایی...

لرزشی دارد دلم انگار دلتنگت شدمخوب می دانی که من با عشوه ای ...

ارمغان سیدین

مهدی شریفی شادفر شاعر سنقری

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط