هم من یک غزل از کلِّ غزلها کافیست
هم من یک غزل از کلِّ غزلها کافیست
لحظه ای در تو نشستن به تماشا کافیست
تو فقط خنده کن و اخم تو دیوانگی است !
من فدای همه ی آن قد و بالا ، کافیست ؟
سال ها فرصت عاقل شدن از دستم رفت
تو شدی قیچیّ و من تکّه مقوّا ،کافیست
زندگی حسّ بدی گشته در این فرصتِ کم
بوسه ی کنج لبت قسمتِ ما را کافیست
موجِ گیسوی تو هست و شبِ طوفانی من
برسانی تو مرا تالبِ دریا ، کافیست !!
آرزو داشت ، که مهمانِ تو باشد دلِ من ؛
وعده ی امشب و این هفته و فردا ،کافیست
لحظه ای در تو نشستن به تماشا کافیست
تو فقط خنده کن و اخم تو دیوانگی است !
من فدای همه ی آن قد و بالا ، کافیست ؟
سال ها فرصت عاقل شدن از دستم رفت
تو شدی قیچیّ و من تکّه مقوّا ،کافیست
زندگی حسّ بدی گشته در این فرصتِ کم
بوسه ی کنج لبت قسمتِ ما را کافیست
موجِ گیسوی تو هست و شبِ طوفانی من
برسانی تو مرا تالبِ دریا ، کافیست !!
آرزو داشت ، که مهمانِ تو باشد دلِ من ؛
وعده ی امشب و این هفته و فردا ،کافیست
- ۳۹۲
- ۱۰ مهر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط