★彡 Part 69 彡★
★彡 Part 69 彡★
دهنم باز موند.
یه لحظه به معنای واقعی کلمه هنگ کردم.
دوستم داشت؟
از خیلی وقت پیش؟
واقعا؟!
بلند زجه زدم.
اگه اینا همش یه خواب باشه، اگه من هنوز توی تختم باشم، دوست دارم من هم اعتراف کنم.
"خودت چی؟ میدونی چندبار به خودم تلنگور زدم که این عشق اشتباهه؟ میدونی چندین شب با فکر داشتنت خوابیدم؟ میدونی چند شب آرزو کردم به خوابم بیای؟ میدونی چقدر منتظر بودم بهم این حرفا رو بزنی؟ خودت چی میدونی از حال من؟ فکر میکنی من خوب بودم؟ فکر میکنی من دیوونه نشدم؟ اشتباه میکنی."
سرم رو از روی سینه اش بلند کردم و به چشم های قهوه ایش که حالا با پایین رفتن نور خورشید قهوه ای تیره شده بود نگاه کردم.
" منم دوست دارم تهیونگ. نه ... عاشقتم. بیشتر از هرچیزی."
لب هاش به سرعت روی لب هام نشست.
و چشم های من با آرامش بسته شدن.
چه رویای شیرینی.
طعم دلتنگی میداد.
طعم غم و اندوهی که مدت ها بود هردو داخل خودمون ریخته بودیم.
طعم عشقی میداد که به تازگی گفته شده بود.
طعم اعتراف.
شاید هم، طعم خونه.
یکی از دست هام که کنارم رها شده بود رو بالا آورد و پشت گردنش گذاشت.
محکم به سمت دیوار هلم داد.
به دردی که توی کمرم پیچید توجهی نکردم.
فقط به مرد روبه روم توجه کردم.
به واقعی بودنش.
به طعم این بوسه که مهارت بوسیدنش رو در اون به رخ می کشید.
فقط به کسی توجه میکنم که خیلی دوسش دارم.
به کسی که واقعا منو میخواد.
به کسی که خیلی عجیب وارد زندگیم شد.
به کسی که دیوانه وار دوسش دارم.
دهنم باز موند.
یه لحظه به معنای واقعی کلمه هنگ کردم.
دوستم داشت؟
از خیلی وقت پیش؟
واقعا؟!
بلند زجه زدم.
اگه اینا همش یه خواب باشه، اگه من هنوز توی تختم باشم، دوست دارم من هم اعتراف کنم.
"خودت چی؟ میدونی چندبار به خودم تلنگور زدم که این عشق اشتباهه؟ میدونی چندین شب با فکر داشتنت خوابیدم؟ میدونی چند شب آرزو کردم به خوابم بیای؟ میدونی چقدر منتظر بودم بهم این حرفا رو بزنی؟ خودت چی میدونی از حال من؟ فکر میکنی من خوب بودم؟ فکر میکنی من دیوونه نشدم؟ اشتباه میکنی."
سرم رو از روی سینه اش بلند کردم و به چشم های قهوه ایش که حالا با پایین رفتن نور خورشید قهوه ای تیره شده بود نگاه کردم.
" منم دوست دارم تهیونگ. نه ... عاشقتم. بیشتر از هرچیزی."
لب هاش به سرعت روی لب هام نشست.
و چشم های من با آرامش بسته شدن.
چه رویای شیرینی.
طعم دلتنگی میداد.
طعم غم و اندوهی که مدت ها بود هردو داخل خودمون ریخته بودیم.
طعم عشقی میداد که به تازگی گفته شده بود.
طعم اعتراف.
شاید هم، طعم خونه.
یکی از دست هام که کنارم رها شده بود رو بالا آورد و پشت گردنش گذاشت.
محکم به سمت دیوار هلم داد.
به دردی که توی کمرم پیچید توجهی نکردم.
فقط به مرد روبه روم توجه کردم.
به واقعی بودنش.
به طعم این بوسه که مهارت بوسیدنش رو در اون به رخ می کشید.
فقط به کسی توجه میکنم که خیلی دوسش دارم.
به کسی که واقعا منو میخواد.
به کسی که خیلی عجیب وارد زندگیم شد.
به کسی که دیوانه وار دوسش دارم.
- ۲۰۶
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط