پارت انتخاب من
پارت۱۴. انتخاب من
جونکوک:خب میشنوم
سرشو بلندکرد و بهش خیره شد
_قبول.میکنم
جونکوک:.......
_باید از خانوادم دور بمونی نمیخوام کوچیکترین اسیب رو ببینن
جونکوک:این به رفتار تو بستگی داره مثلا فکر فرار به سرت نزنه
_میمونه یه چیز دیگه من هنوز مدرک پزشکی ندارم سه ماه جاموندم
جونکوک:باید برگردی دانشگاه
_نمیتونم مادربزرگم هفته دیگه عمل داره باید کارکنم
جونکوک:پول عملشو من میدم تو روی دانشگاه تمرکز کن و یه راهی برای برگشت پیدا کن
_یکی و میشناسم که میتونه کمکم کنه
جونکوک:باشه با سئوجونگ برو دنبالش
_قبلش باید مادربزرگم و ببینم
جونکوک:فعلا نمیشه
_چرا؟ باید ببینمش الان نگرانمه
جونکوک:گفتم که نه یعنی نه بعدا شاید بتونی از دور ببینیش
_یعنی چی میگم نگرانمه حداقل خبر بدم حالم خوبه
جونکوک:نمیتونی............
.
.
یک هفته بعد:
توی راهرو قدم میزد که با صدای یکنفر سمتش برگشت
¢اونجو کلاست تموم شد
_اره داشتم میرفتم بیرون
¢منم کلاسم تموم شد داشتم میرفتم بیرون باهم بریم؟
_باشه بریم
باهم به راهشون ادامه دادن
¢خب یک هفته کلاسات چطور بود
_خوب بود دوباره عادت کردم
¢وقتی هفته قبل اومدی پیشم گفتی میخوای برگردی خیلی خوشحال شدم چیشد قبول کردی
انگارکه غمشو تازه کنن قلبش سنگینی میکرد بعداز یک هفته سخت بود به شرایط جدید عادت کنه...مثل پرنده تو قفس بود که دست یکی افتاده باشه شبا فکروخیال از دوری ولش نمیکرد شده بود کاووس هرشبش درسته وابسته نبود ولی دلتنگی اونو تا لب مرز میبرد فکر اینکه یه وقت نزنه زیر قولش و به خانوادش اسیب بزنه به تنهایی به جنون میرسوند..
_زیاد براش تلاش کردم حیف بود اگه همینطور ول میکردم ازت ممنونم اگه کمک نمیکردی نمیتونستم دوباره برگردم
¢بیخیال دوستا برای همین روزان خوشحالم برگشتی
لبخندی زد از دانشگاه اومدن بیرون که چشمش به ماشین خورد
_من میرم فردا میبینمت
¢باشه همچنین
کیف روی شانه اشو محکم کرد و رفت سمت ماشین در عقب باز کرد و نشست یک هفته تمام با امنیت میرفت دانشگاه و برمیگشت توی دانشگا هم حس میکرد یکی زیرنظرش داره چرا؟چون فکر فرار به سرش نزنه درو بست درحالی که کمربندشو میبست متوجه چیزی شد
_تو چرا اومدی دنبالم؟
؟اقای کیم نتونستن بیان من اومدم دنبالتون..
یک هفته تمام دست راستشو فرستاده بود انقدر قضیه رو جدی گرفته..شیشه رو داد پایین تا از نسیم باد لذت ببره تنها چیزی که باعث میشد کمتر استرس داشته باشه زندگی کردن بود چند مین بعد ماشین متوقف شد کمربندشو باز کرد و با تشکر پیاده شد کیفشو روی شونش انداخت و سمت در عمارت حرکت کرد و در زد
آ:خانم خوش اومدین
_ممنون
هنوز به کلمه خانم عادت نکرده بود هیچوقت فکر نمیکرد یه انتخاب توی یک هفته همه چیو عوض کنه رفت سمت پله ها که چشمش به خدمتکارا افتاد که داشتن میز و میچیدن سرجاش وایساد
_اجوما امروز خبریه؟چرا سفره رو میچینن؟
آ:اقای جئون دستور دادن امروز باهم غذا میخورید
سرشو تکون داد و دوباره نگاهی به میز انداخت و به راهش ادامه داد رفت بالا درو بست لباسشو عوض کرد جلوی ایینه وایساد تا موهای درهمش رو مرتب کنه شونه و برداشت و به موهاش کشید چشمش به گردنبند ققنوسش خورد شونه روی میز گزاشت و گردنبندش و با دستش گرفت احساس ارامش میکرد که طولی نکشید صدای در بلندشد
آ:خانم ؛ اقای جئون پایین منتظرتونن
_باشه الان میام
ادای احترام کرد و رفت بیرون پشت سرش بلندشد که یهو سرش گیج رفت چشمشو بست و با دستش از دیوار گرفت که نیوفته بازم سرگیجه سراغش اومد چشماشو بازوبسته کرد که دیدش بهتر شد و با برداشتن گوشیش رفت بیرون از پله میرفت پایین که نگاهش به میز قفل شد جئون سرمیز نشسته بود این دومین باری میشد که باهم سرمیز مینشستن تاحالا باهام غذا نخورده بودن برای همین متعجب شده بود از پله ها اومد پایین و سرمیز نشست..
جونکوک:باید حرف بزنیم
.
.
جونکوک:خب میشنوم
سرشو بلندکرد و بهش خیره شد
_قبول.میکنم
جونکوک:.......
_باید از خانوادم دور بمونی نمیخوام کوچیکترین اسیب رو ببینن
جونکوک:این به رفتار تو بستگی داره مثلا فکر فرار به سرت نزنه
_میمونه یه چیز دیگه من هنوز مدرک پزشکی ندارم سه ماه جاموندم
جونکوک:باید برگردی دانشگاه
_نمیتونم مادربزرگم هفته دیگه عمل داره باید کارکنم
جونکوک:پول عملشو من میدم تو روی دانشگاه تمرکز کن و یه راهی برای برگشت پیدا کن
_یکی و میشناسم که میتونه کمکم کنه
جونکوک:باشه با سئوجونگ برو دنبالش
_قبلش باید مادربزرگم و ببینم
جونکوک:فعلا نمیشه
_چرا؟ باید ببینمش الان نگرانمه
جونکوک:گفتم که نه یعنی نه بعدا شاید بتونی از دور ببینیش
_یعنی چی میگم نگرانمه حداقل خبر بدم حالم خوبه
جونکوک:نمیتونی............
.
.
یک هفته بعد:
توی راهرو قدم میزد که با صدای یکنفر سمتش برگشت
¢اونجو کلاست تموم شد
_اره داشتم میرفتم بیرون
¢منم کلاسم تموم شد داشتم میرفتم بیرون باهم بریم؟
_باشه بریم
باهم به راهشون ادامه دادن
¢خب یک هفته کلاسات چطور بود
_خوب بود دوباره عادت کردم
¢وقتی هفته قبل اومدی پیشم گفتی میخوای برگردی خیلی خوشحال شدم چیشد قبول کردی
انگارکه غمشو تازه کنن قلبش سنگینی میکرد بعداز یک هفته سخت بود به شرایط جدید عادت کنه...مثل پرنده تو قفس بود که دست یکی افتاده باشه شبا فکروخیال از دوری ولش نمیکرد شده بود کاووس هرشبش درسته وابسته نبود ولی دلتنگی اونو تا لب مرز میبرد فکر اینکه یه وقت نزنه زیر قولش و به خانوادش اسیب بزنه به تنهایی به جنون میرسوند..
_زیاد براش تلاش کردم حیف بود اگه همینطور ول میکردم ازت ممنونم اگه کمک نمیکردی نمیتونستم دوباره برگردم
¢بیخیال دوستا برای همین روزان خوشحالم برگشتی
لبخندی زد از دانشگاه اومدن بیرون که چشمش به ماشین خورد
_من میرم فردا میبینمت
¢باشه همچنین
کیف روی شانه اشو محکم کرد و رفت سمت ماشین در عقب باز کرد و نشست یک هفته تمام با امنیت میرفت دانشگاه و برمیگشت توی دانشگا هم حس میکرد یکی زیرنظرش داره چرا؟چون فکر فرار به سرش نزنه درو بست درحالی که کمربندشو میبست متوجه چیزی شد
_تو چرا اومدی دنبالم؟
؟اقای کیم نتونستن بیان من اومدم دنبالتون..
یک هفته تمام دست راستشو فرستاده بود انقدر قضیه رو جدی گرفته..شیشه رو داد پایین تا از نسیم باد لذت ببره تنها چیزی که باعث میشد کمتر استرس داشته باشه زندگی کردن بود چند مین بعد ماشین متوقف شد کمربندشو باز کرد و با تشکر پیاده شد کیفشو روی شونش انداخت و سمت در عمارت حرکت کرد و در زد
آ:خانم خوش اومدین
_ممنون
هنوز به کلمه خانم عادت نکرده بود هیچوقت فکر نمیکرد یه انتخاب توی یک هفته همه چیو عوض کنه رفت سمت پله ها که چشمش به خدمتکارا افتاد که داشتن میز و میچیدن سرجاش وایساد
_اجوما امروز خبریه؟چرا سفره رو میچینن؟
آ:اقای جئون دستور دادن امروز باهم غذا میخورید
سرشو تکون داد و دوباره نگاهی به میز انداخت و به راهش ادامه داد رفت بالا درو بست لباسشو عوض کرد جلوی ایینه وایساد تا موهای درهمش رو مرتب کنه شونه و برداشت و به موهاش کشید چشمش به گردنبند ققنوسش خورد شونه روی میز گزاشت و گردنبندش و با دستش گرفت احساس ارامش میکرد که طولی نکشید صدای در بلندشد
آ:خانم ؛ اقای جئون پایین منتظرتونن
_باشه الان میام
ادای احترام کرد و رفت بیرون پشت سرش بلندشد که یهو سرش گیج رفت چشمشو بست و با دستش از دیوار گرفت که نیوفته بازم سرگیجه سراغش اومد چشماشو بازوبسته کرد که دیدش بهتر شد و با برداشتن گوشیش رفت بیرون از پله میرفت پایین که نگاهش به میز قفل شد جئون سرمیز نشسته بود این دومین باری میشد که باهم سرمیز مینشستن تاحالا باهام غذا نخورده بودن برای همین متعجب شده بود از پله ها اومد پایین و سرمیز نشست..
جونکوک:باید حرف بزنیم
.
.
- ۹۳
- ۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط