𝓣𝓱𝓮 𝓫𝓵𝓸𝓸𝓭𝔂 𝓼𝓲𝓰𝓷𝓪𝓽𝓾𝓻𝓮 𝓸𝓯 𝓵𝓸𝓿𝓮
𝓣𝓱𝓮 𝓫𝓵𝓸𝓸𝓭𝔂 𝓼𝓲𝓰𝓷𝓪𝓽𝓾𝓻𝓮 𝓸𝓯 𝓵𝓸𝓿𝓮
امضای خونین عشق
part¹³
هر بردی توی زمینه مالی بدست میاوردم، احساس برتری میکردم و شخصیت مغرورم به رضایت میرسید. شاید به نظر بعضیا احمقانه باشه اما برای دختری مثل من که اهل یه شهر کوچیک از یه کشور جهان سومی که حتی از دانشگاه هم فارق التحصیل نشدم تو این کشور به اصطلاح غریب این یه افتخار حساب میشد که خودمو بدون داشتن هیچی به اون ادما ثابت کنم.
_دیار چای و شیر میخوای یا شیر شکلات؟
_مارک لطفا، الان برای من در اصل نصف شبه!
رومو برگردوندم و بالشت رو گذاشتم روی سرم خورشید پر نور ماه اگوست(تقریبااز15تا15مرداد ماه اگوست حساب میشه.) تا وسط اتاق خودشو پهن کرده بود.
مارک از تاریکی خوشش نمیومد، برای همین حتی پنجره های اتاق هم پرده نداشتن،میگفت تاریکی به راحتی باعث میشه افسردگی بگیره، حتی راحتر از پیداکردن قهوه توی استارباکس.
پنجره ها روبه جنوب بودن و هرروز صبح خورشید قصد عصبانی کردن منو داشته باشه، نورش رو با تمام توان نوی اتاق میتابید.
_برات شیرشکلات درست کردم، شیرو چای هم درست کردم.
با افتخار اعلام کرد و بایک لیوان نوشیدنی و ماگی که بخار ازش بلند میشد توی قاب در ایستاد.
_بیروو هوا خیلی گرمه برای همین فکنم نوشیدنی خنک رو انتخاب کنی اینو گفت و لیوان شیر شکلات رو به سمتم گرفت و بعدشم ملافه رو از روم کشید.
عصبی شدم و ملافه رو از دستش چنگ زدم تا روی خودمو برگردونم اما میدونستم دست از سرم برنمیداره. سر صبح مارک پر انرژی بود و با خنده بالای سرم وایستاده بود. اون مرد قوی هیکل با قد بلندش بود که توی کشور من به همچین ادمایی میگفتن "گردن کلفت"که البته اگر فیزیک بدنیش رو در نظر نمی گرفتیم این توصیف هیجوره به این مرد نمیومد.
امضای خونین عشق
part¹³
هر بردی توی زمینه مالی بدست میاوردم، احساس برتری میکردم و شخصیت مغرورم به رضایت میرسید. شاید به نظر بعضیا احمقانه باشه اما برای دختری مثل من که اهل یه شهر کوچیک از یه کشور جهان سومی که حتی از دانشگاه هم فارق التحصیل نشدم تو این کشور به اصطلاح غریب این یه افتخار حساب میشد که خودمو بدون داشتن هیچی به اون ادما ثابت کنم.
_دیار چای و شیر میخوای یا شیر شکلات؟
_مارک لطفا، الان برای من در اصل نصف شبه!
رومو برگردوندم و بالشت رو گذاشتم روی سرم خورشید پر نور ماه اگوست(تقریبااز15تا15مرداد ماه اگوست حساب میشه.) تا وسط اتاق خودشو پهن کرده بود.
مارک از تاریکی خوشش نمیومد، برای همین حتی پنجره های اتاق هم پرده نداشتن،میگفت تاریکی به راحتی باعث میشه افسردگی بگیره، حتی راحتر از پیداکردن قهوه توی استارباکس.
پنجره ها روبه جنوب بودن و هرروز صبح خورشید قصد عصبانی کردن منو داشته باشه، نورش رو با تمام توان نوی اتاق میتابید.
_برات شیرشکلات درست کردم، شیرو چای هم درست کردم.
با افتخار اعلام کرد و بایک لیوان نوشیدنی و ماگی که بخار ازش بلند میشد توی قاب در ایستاد.
_بیروو هوا خیلی گرمه برای همین فکنم نوشیدنی خنک رو انتخاب کنی اینو گفت و لیوان شیر شکلات رو به سمتم گرفت و بعدشم ملافه رو از روم کشید.
عصبی شدم و ملافه رو از دستش چنگ زدم تا روی خودمو برگردونم اما میدونستم دست از سرم برنمیداره. سر صبح مارک پر انرژی بود و با خنده بالای سرم وایستاده بود. اون مرد قوی هیکل با قد بلندش بود که توی کشور من به همچین ادمایی میگفتن "گردن کلفت"که البته اگر فیزیک بدنیش رو در نظر نمی گرفتیم این توصیف هیجوره به این مرد نمیومد.
- ۲۷۷
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط