{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همان روزها بود که فهمیدم یک جای کار می لنگد

همان روزها بود که فهمیدم یک جای کار می لنگد
همان روزهایی که حتی دیدن چهره ی جدی تو لبخند به لبم می آورد که همه چیز خوب است،
همان وقت هایی که با شیطنت عجیبی دلم میخواست با تو بودن را مرور کنم،
لحظه های ساده ای که اتفاقی از یک خیابان عبور میکردیم
همان روزهایی که مغرورانه نگاهت میکردم و یک بحث ساده را چند دقیقه طولانی تر میکردم تا نگاه متعجب تو را غافلگیر کنم
روزهایی که بی پروا،بی انکه کلامی گفته باشی خود را مالک دنیایت پنداشتم؛
هیچ گاه آن حس خوب لعنتی را یاد نگرفتم
و سلام،عاشقانه ترین کلمه هایم،برایت بود
کار تعطیل شد،لعنت به تحریم ها
همه رفتند،
و من، امپراطور مغروری که دوستت داشت، شکست خورده دوستت دارم هایش را شعر سرود؛
همان روز ها میدانستم یک جای کار می لنگد
همان روزها که، فکر کنم عاشقت شده بودم...

پ.ن: نوشته ی خودم
دیدگاه ها (۱۱)

#دلی

«بابای مهربانم… نمی‌دانم این نامه را کجا باید پست کنم، اما م...

«تو فقط یه آدم توی زندگیم نیستی…تو همون حسی هستی که وقتی میا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط