{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پیرمرد از دختر پرسید: 

پیرمرد از دختر پرسید: 

- غمگینی؟ 

- نه. 

- مطمئنی؟

- نه.

- چرا گریه می کنی؟

- دوستام منو دوست ندارن.

- چرا؟ 

- چون قشنگ نیستم 

- قبلا اینو به تو گفتن؟

- نه.

- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم.

- راست می گی؟ 

- از ته قلبم آره


دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد.


چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت...


به راحتی میشه دل دیگران رو شاد کرد حتی با یک حرف ساده.
دیدگاه ها (۲)

رنگ های آبی آسمانی و سبز را دوست داشت ، از قرمز بدش می آمد. ...

.

.

پدرمآرزوهایم را قورت می دادتا چشمانم مه گرفتچوندستش مانندپای...

این اختصاصی برا سایورا چان ---**«نقاب‌های سپید»**سایورا توی ...

دخترک مغرور گفت : همین جا خوبه بگو .. تهیونگ دکمه کتش را بست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط