「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۱۱۴
✦.................................
مرد: هنوز نمیدونیم.
همان لحظه گوشی روی میز لرزید و صفحه روشن شد؛ جکسون.
جونگکوک گوشی را برداشت.
_ بگو
صدای جکسون از آن طرف خط جدیتر از همیشه بود:
جکسون: پیداش کردیم.
دست جونگکوک روی کاغذ ثابت ماند
_ کیو؟
جکسون: مینهو.
چشمهای جونگکوک آرام بالا آمد، چند ثانیه سکوت مرد و بعد جکسون ادامه داد:
جکسون: مینهو بالاخره پیداش شده. همون آدمی که فکر میکردیم سه سال پیش از کشور خارج شده.
جونگکوک به پشتی صندلی تکیه داد
جونگکوک: الان کجاست؟
جکسون: سئول.
جونگکوک: تنهاست؟
جکسون: نه. آدم جمع کرده. تعدادشونم کم نیست.
جونگکوک نگاهش را روی نقشهی باز روی میز انداخت
جکسون: باید امشب بیای
جونگکوک: واسه امشب برنامه دارم.
جکسون چند ثانیه ساکت ماند
جکسون: این یارو اگه واقعاً همونی باشه که فکر میکنیم، فردا ممکنه دیر باشه.
جونگکوک: پس کاری کن تا فردا صبح هنوز سر جاش باشه.
جکسون: چشم.
تماس قطع شد. جونگکوک گوشی را روی میز گذاشت چند ثانیه به پرونده خیره ماند، بعد یکی از مردها آرام گفت:
مرد: رئیس؟
جونگکوک نگاهش کرد. مرد فوراً ساکت شد. جونگکوک پرونده را بست
جونگکوک: همهچی رو جمع کنید.
صندلی را عقب کشید و بلند شد.
مرد: چشم.
جونگکوک بدون اینکه چیزی بگوید از اتاق خارج شد و در را پشت سرش بست. صدای قدمهایش در راهروی خلوت ویلا پیچید و هرچه از اتاق کار فاصله میگرفت، آن فضای سنگین و خفهکنندهی پروندههای مافیایی بیشتر پشت سرش جا میماند.
چند دقیقه قبل، اسم مینهو کافی بود تا تمام افراد اتاق را به سکوت بکشاند؛ مردی که سه سال ناپدید شده بود و حالا دوباره در سئول دیده شده بود...
اما عجیب اینجا بود که جونگکوک حتی حاضر نشده بود یک شب دیگر هم منتظر بماند؛ نه به خاطر اینکه مینهو برایش بیاهمیت بود، بلکه چون امشب چیز دیگری برایش مهمتر شده بود؛ طبقهی بالا. نیکی.
ـ [ 10:40 | طبقهی بالا | اتاق خواب ]
جونگکوک همین که به انتهای راهرو رسید، صدای سشوار را شنید... قدمهایش آرامتر شد و وقتی در اتاق را نیمهباز دید، همان جا ایستاد
نیکی جلوی آینه ایستاده بود و با جدیت عجیبی سعی میکرد موهای خیسش را خشک کند؛ یک دسته از موهایش روی صورتش افتاده بود و هر بار که میخواست کنارشان بزند، دوباره برمیگشتند
جونگکوک چند ثانیه تماشایش کرد بعد خندهی کوتاه و آرامی از گوشهی لبش بیرون آمد؛ همان خندهی مردانهای که به ندرت کسی از او میدید.
نیکی از توی آینه متوجه حضورش شد و نگاهش را بالا آورد
+ چیه؟
جونگکوک وارد اتاق شد و دستهایش را داخل جیب شلوارش فرو برد.
_ هیچی.
+ پس چرا میخندی؟
جونگکوک نزدیکتر رفت چند ثانیه به دست و پا زدنش با سشوار نگاه کرد بعد با خنده کوتاهی گفت:
_ بده من.
نیکی سشواز را خاموش کرد و از توی آینه نگاهش کرد
+ چیو؟
جونگکوک دستش را جلو برد
_ سشوار.
+ خودم بلدم.
جونگکوک بدون عجله نگاهش کرد
_ معلومه
+ پس چرا میخوای بگیریش؟
_ ده دقیقهست داری باهاش ور میری.
+ ده دقیقه نیست
_ هست
+ تو از کجا میدونی؟
_ از وقتی اومدم صدای این لعنتی رو میشنوم.
نیکی لبخند کوچکی زد و بالاخره سشوار را به دستش داد
+ خیلی خب.
جونگکوک سشوار را گرفت و پشت سرش ایستاد
_ بشین.
نیکی بدون مخالفتی روی صندلی جلوی آینه نشست و جونگکوک سشوار را روشن کرد؛ صدای دستگاه دوباره اتاق را پر کرد.
نیکی از توی آینه نگاهش میکرد؛ جونگ کوک با همان آرامش همیشگی، دستههای موهایش را کنار میزد و باد گرم را روی موهای خیسش میگرفت.
چند لحظه گذشت
+ امروز خیلی دیر کردی.
_ کار داشتم.
+ از قیافت معلومه.
جونگکوک نگاه کوتاهی به آینه انداخت
_ قیافم چشه؟
+ خستهای.
جونگکوک چیزی نگفت، فقط دوباره دستش میان موهای نیکی رفت و دستهی دیگری را کنار زد.
موهای نیکی برای جونگکوک همیشه چیزی بیشتر از یک جزئیات ساده بودند... شاید خودش هیچوقت به زبان نمیآورد، اما همیشه وقتی موهایش را باز میدید، نگاهش چند ثانیه بیشتر از حد معمول رویشان میماند.
نیکی هم این عادتش را نمیفهمید فقط فکر میکرد جونگکوک زیادی روی مرتب بودن موهایش حساس است.
+ تموم شد؟
_ نه.
+ چقد مونده؟
_ اگه انقدر سؤال بپرسی، بیشتر طول میکشه.
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۱۱۴
✦.................................
مرد: هنوز نمیدونیم.
همان لحظه گوشی روی میز لرزید و صفحه روشن شد؛ جکسون.
جونگکوک گوشی را برداشت.
_ بگو
صدای جکسون از آن طرف خط جدیتر از همیشه بود:
جکسون: پیداش کردیم.
دست جونگکوک روی کاغذ ثابت ماند
_ کیو؟
جکسون: مینهو.
چشمهای جونگکوک آرام بالا آمد، چند ثانیه سکوت مرد و بعد جکسون ادامه داد:
جکسون: مینهو بالاخره پیداش شده. همون آدمی که فکر میکردیم سه سال پیش از کشور خارج شده.
جونگکوک به پشتی صندلی تکیه داد
جونگکوک: الان کجاست؟
جکسون: سئول.
جونگکوک: تنهاست؟
جکسون: نه. آدم جمع کرده. تعدادشونم کم نیست.
جونگکوک نگاهش را روی نقشهی باز روی میز انداخت
جکسون: باید امشب بیای
جونگکوک: واسه امشب برنامه دارم.
جکسون چند ثانیه ساکت ماند
جکسون: این یارو اگه واقعاً همونی باشه که فکر میکنیم، فردا ممکنه دیر باشه.
جونگکوک: پس کاری کن تا فردا صبح هنوز سر جاش باشه.
جکسون: چشم.
تماس قطع شد. جونگکوک گوشی را روی میز گذاشت چند ثانیه به پرونده خیره ماند، بعد یکی از مردها آرام گفت:
مرد: رئیس؟
جونگکوک نگاهش کرد. مرد فوراً ساکت شد. جونگکوک پرونده را بست
جونگکوک: همهچی رو جمع کنید.
صندلی را عقب کشید و بلند شد.
مرد: چشم.
جونگکوک بدون اینکه چیزی بگوید از اتاق خارج شد و در را پشت سرش بست. صدای قدمهایش در راهروی خلوت ویلا پیچید و هرچه از اتاق کار فاصله میگرفت، آن فضای سنگین و خفهکنندهی پروندههای مافیایی بیشتر پشت سرش جا میماند.
چند دقیقه قبل، اسم مینهو کافی بود تا تمام افراد اتاق را به سکوت بکشاند؛ مردی که سه سال ناپدید شده بود و حالا دوباره در سئول دیده شده بود...
اما عجیب اینجا بود که جونگکوک حتی حاضر نشده بود یک شب دیگر هم منتظر بماند؛ نه به خاطر اینکه مینهو برایش بیاهمیت بود، بلکه چون امشب چیز دیگری برایش مهمتر شده بود؛ طبقهی بالا. نیکی.
ـ [ 10:40 | طبقهی بالا | اتاق خواب ]
جونگکوک همین که به انتهای راهرو رسید، صدای سشوار را شنید... قدمهایش آرامتر شد و وقتی در اتاق را نیمهباز دید، همان جا ایستاد
نیکی جلوی آینه ایستاده بود و با جدیت عجیبی سعی میکرد موهای خیسش را خشک کند؛ یک دسته از موهایش روی صورتش افتاده بود و هر بار که میخواست کنارشان بزند، دوباره برمیگشتند
جونگکوک چند ثانیه تماشایش کرد بعد خندهی کوتاه و آرامی از گوشهی لبش بیرون آمد؛ همان خندهی مردانهای که به ندرت کسی از او میدید.
نیکی از توی آینه متوجه حضورش شد و نگاهش را بالا آورد
+ چیه؟
جونگکوک وارد اتاق شد و دستهایش را داخل جیب شلوارش فرو برد.
_ هیچی.
+ پس چرا میخندی؟
جونگکوک نزدیکتر رفت چند ثانیه به دست و پا زدنش با سشوار نگاه کرد بعد با خنده کوتاهی گفت:
_ بده من.
نیکی سشواز را خاموش کرد و از توی آینه نگاهش کرد
+ چیو؟
جونگکوک دستش را جلو برد
_ سشوار.
+ خودم بلدم.
جونگکوک بدون عجله نگاهش کرد
_ معلومه
+ پس چرا میخوای بگیریش؟
_ ده دقیقهست داری باهاش ور میری.
+ ده دقیقه نیست
_ هست
+ تو از کجا میدونی؟
_ از وقتی اومدم صدای این لعنتی رو میشنوم.
نیکی لبخند کوچکی زد و بالاخره سشوار را به دستش داد
+ خیلی خب.
جونگکوک سشوار را گرفت و پشت سرش ایستاد
_ بشین.
نیکی بدون مخالفتی روی صندلی جلوی آینه نشست و جونگکوک سشوار را روشن کرد؛ صدای دستگاه دوباره اتاق را پر کرد.
نیکی از توی آینه نگاهش میکرد؛ جونگ کوک با همان آرامش همیشگی، دستههای موهایش را کنار میزد و باد گرم را روی موهای خیسش میگرفت.
چند لحظه گذشت
+ امروز خیلی دیر کردی.
_ کار داشتم.
+ از قیافت معلومه.
جونگکوک نگاه کوتاهی به آینه انداخت
_ قیافم چشه؟
+ خستهای.
جونگکوک چیزی نگفت، فقط دوباره دستش میان موهای نیکی رفت و دستهی دیگری را کنار زد.
موهای نیکی برای جونگکوک همیشه چیزی بیشتر از یک جزئیات ساده بودند... شاید خودش هیچوقت به زبان نمیآورد، اما همیشه وقتی موهایش را باز میدید، نگاهش چند ثانیه بیشتر از حد معمول رویشان میماند.
نیکی هم این عادتش را نمیفهمید فقط فکر میکرد جونگکوک زیادی روی مرتب بودن موهایش حساس است.
+ تموم شد؟
_ نه.
+ چقد مونده؟
_ اگه انقدر سؤال بپرسی، بیشتر طول میکشه.
- ۱.۷k
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط