{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فیکببر سیاه

فیک:ببر سیاه
پارت ³

گومی کوچولو کنارم نشسته بود و داشت با چشم‌های گرد و براقش نگاهم می‌کرد. بلند شدم، رفتم و به گومی غذا دادم و بعد خودم صبحانه سریع و ساده خوردم،چون امروز کلی کار دارم .

دم در خونه، کیف و برداشتم و راهی کلینیک شدم. اصلاً نمیتونستم گومی رو تنها بذارم پس با خودم به کلینیک بردمش وقتی به کلینیک رسیدم.

کلینیک پر از بوی دارو و عطر ضدعفونی بود. همکارام سلام کردن و من سریع رفتم سراغ اولین مریض. امروز چندتا بچه گربه آوردن که نیاز به واکسن و درمان داشتن.

وسط کار که بودم، یه دفعه یاد گومی افتادم. داشتم بهش فکر می‌کردم که یهو صدای دم در کلینیک بلند شد. در رو باز کردم، دیدم یکی اومده با یه بچه گربه زخمی. دلم لرزید. خودم رو جمع کردم و بهش گفتم:
«بی‌زحمت بذار بیام ببینمش.»

همون موقع گوشی‌ام زنگ خورد. و یه پیام از طرف یه فرد ناشناس به گوشیم اومد :
«حواست بیشتر به خودت باشه ازین به بعد این شهر برات امن نیست .»

راستش یه زره ترسیدم ولی بیخیال شدم و به گومی که توی کیفم بود نگاه کردم. یه جورایی حس می‌کردم این روزا پر از اتفاق‌های بزرگه.


#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_جیمین
#اسمات
دیدگاه ها (۱)

فیک:ببر سیاهپارت ⁴داشتم به اون بچه‌گربه‌ی زخمی رسیدگی می‌کرد...

فیک:ببر سیاه پارت ⁵پرش زمانی به چند ساعت بعدا.ت:ا.مروز کلینی...

فیک:ببر سیاهپارت ²فیک: ببر سیاهپارت ۲---ویو ا.تتو راه برگشتن...

فیک:ببر سیاه پارت¹ویو ا.ت نصف شب بود داشتم از سر کارم برمیگش...

بیب من برمیگردمپارت : 106جلوی یه بستنی فروشی نگه داشت با جذا...

بیب من برمیگردمپارت : 107+ بریم براش وسایل بخریم_ میدونی چی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط