همخونه اجباری...
همخونه اجباری...
پارت 125
"ویو جئون جونگ کوک"
جلسه تموم شد.
داهی از اتاق بیرون رفت.
قبل از رفتن گفت:
_«امیدوارم مثل قبل، همکاری خوبی داشته باشیم.»
_«خداحافظ، کوکی.»
همین که در بسته شد...
نگاهم از شیشهی اتاق افتاد به بخش طراحی.
دوین پشت میزش نشسته بود.
اما...
برخلاف همیشه...
نه غر میزد.
نه با ملیس شوخی میکرد.
فقط...
ساکت بود.
اخماش تو هم رفته بود.
چند دقیقه بعد از اتاق بیرون اومدم.
آروم کنارش ایستادم.
_«خانم پارک.»
بدون اینکه نگام کنه گفت:
+«بله، آقای رئیس؟»
_«حالت خوبه؟»
+«عالی.»
_«مطمئنی؟»
بالاخره سرش رو بلند کرد.
یه لبخند مصنوعی زد.
+«مگه نباید خوب باشم؟»
همون لحظه...
داهی از آخر سالن صدام زد.
_«کوکی!»
دوین لبخندش همون لحظه محو شد.
بدون اینکه چیزی بگه...
بلند شد و از کنارمون رد شد.
من فقط نگاهش کردم.
و برای اولین بار...
حس کردم این اخمهای دوین...
ربطی به کار نداشت.
پارت 125
"ویو جئون جونگ کوک"
جلسه تموم شد.
داهی از اتاق بیرون رفت.
قبل از رفتن گفت:
_«امیدوارم مثل قبل، همکاری خوبی داشته باشیم.»
_«خداحافظ، کوکی.»
همین که در بسته شد...
نگاهم از شیشهی اتاق افتاد به بخش طراحی.
دوین پشت میزش نشسته بود.
اما...
برخلاف همیشه...
نه غر میزد.
نه با ملیس شوخی میکرد.
فقط...
ساکت بود.
اخماش تو هم رفته بود.
چند دقیقه بعد از اتاق بیرون اومدم.
آروم کنارش ایستادم.
_«خانم پارک.»
بدون اینکه نگام کنه گفت:
+«بله، آقای رئیس؟»
_«حالت خوبه؟»
+«عالی.»
_«مطمئنی؟»
بالاخره سرش رو بلند کرد.
یه لبخند مصنوعی زد.
+«مگه نباید خوب باشم؟»
همون لحظه...
داهی از آخر سالن صدام زد.
_«کوکی!»
دوین لبخندش همون لحظه محو شد.
بدون اینکه چیزی بگه...
بلند شد و از کنارمون رد شد.
من فقط نگاهش کردم.
و برای اولین بار...
حس کردم این اخمهای دوین...
ربطی به کار نداشت.
- ۱.۹k
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط