{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همخونه اجباری...

همخونه اجباری...
پارت 127

"ویو جئون جونگ کوک"

از صبح...

یه چیز عجیب توجهم رو جلب کرده بود.

دوین.

هر بار من وارد بخشی می‌شدم...

اون از اونجا می‌رفت.

دیگه خبری از کل‌کل نبود.

نه «آقای رئیس.»

نه «گوریل.»

نه «پررو.»

فقط...

سکوت.

آخر وقت...

کنار میزش ایستادم.

_«خانم پارک.»

بدون اینکه نگام کنه گفت:

+«بله؟»

_«این نقشه رو ببین.»

_«باشه.»

_«همین؟»

+«بله.»

خواستم چیزی بگم...

که داهی از دور صدام زد.

_«کوکی، میای یه لحظه؟»

برای اولین بار...

دیدم دوین آروم مدادش رو روی میز کوبید.

بلند شد.

و بدون یه کلمه...

از اتاق خارج شد...
دیدگاه ها (۴)

همخونه اجباری... پارت 128"ویو بوراک"کنار پنجره ایستاده بودم....

همخونه اجباری... پارت 129"ویو پارک دوین"داشتم پرونده‌ها رو م...

همخونه اجباری... پارت 126"ویو پارک دوین"از صبح...هر جا می‌رف...

همخونه اجباری... پارت 125"ویو جئون جونگ کوک"جلسه تموم شد.داه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط