{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من، میانِ این صداهای شادمان، این چهره‌های خرسند

من، میانِ این صداهای شادمان، این چهره‌های خرسند
با آن حالتِ سرخوشیِ احمقانه‌ای که دارند، تنها هستم.
سال‌هاست آن منِ شاد و سرزنده‌ای که در تمام لحظات پرانرژی بود، وجود ندارد؛ گرچه هنوز همان انرژی را دارم، اما دیگر برای معدود اشخاصی اینگونه‌ام. مدت‌هاست که با خودم صادق نبوده‌ام و کلنجار می‌روم، چون بیشتر از این واهمه دارم که من جذبه‌ای تاریک دارم؛ جنس مخالف جذب و سپس حسی درونش بیدار می‌شود که حتی محکم‌ترین اراده‌ها را بدون این که اصلاً حرفی بهشان زده باشم، درهم می‌شکند و وقتی با من‌اند، آن میل درونیشان، آن خواسته‌ی سرکوب‌شده‌شان به سطح افکارشان می‌آید و خواهان حس آزادی‌شان با من هستند؛ به نوعی، ناخواسته حسِ مرگ را بهشان القا می‌کنم.
برای همین، مدت‌ها پیش، وقتی این موضوع را در خودم کشف کردم، دیگر به‌ندرت اجازه دادم کسی نزدیکم شود و در اجتماع همانند غریبه‌ای شدم که انگار از زمان و مکانی دیگر به اینجا پرتاب شده‌ام؛ تک و تنها و بی‌هیچ وابستگی‌ای به کسی یا چیزی.
خیلی دلم می‌خواست که اینقدر رنج و اندوه و خشم و نفرت در وجودم نبود و سرزنده بودم مثل باقی مردم.. اما گاهی حس میکنم روحی در بدنم نمانده؛ طوری نگاهم میکنند گویی برایشان موجودی دست‌نیافتنی هستم با انواع اداها.
گاهی با آدم‌ها برای دوست‌شدن بسیار راحت ارتباط میگیرم، گاهی خیلی سخت؛  گرچه به‌شدت علاقه به ارتباط دارم.
زمانی که مثل سایرین بودم، روابطِ بسیاری داشتم، اما حالا من و خودم هستیم؛ تنهای تنها.
صبح‌ها در پارک قدم میزنم، برایم درختان و بوته‌ها زنده‌تر از این آدم‌ها هستند که تظاهر به خوشحالی می‌کنند یا شاید هم چون ناآگاه هستند، سرخوشند؛ موجوداتی که از خود اراده‌ای ندارند و فقط با روند زندگی و اتفاقات و تصمیم‌هایی که دیگران برایشان می‌گیرند، پیش می‌روند.
تک‌تک‌شان به هنگام دیدنم در پیاده‌روی‌های روزانه و شبانه‌ام، یواشکی به من نگاه می‌کنند؛ برخی لبخند می‌زنند، برخی‌شان کلمات محبت‌آمیزی زیرلب نثارم می‌کنند، برخی به حالت توهین یا ادا درآوردن به خاطر بی‌تفاوتی‌ام صبرشان لبریز شده و انگار هربار از کنارشان رد می‌شوم از سر حرصشان سعی می‌کنند با حالتی تمسخرآمیز توجه مرا جلب کنند؛ اما من توجهی نشان نمی‌دهم. گرچه از درون به‌شدت نیازمندِ روابط انسانی‌ِ سودمندم؛ اما این ترس از جنبه و جذبه‌ی تاریک و دوربودن از کسانی که میتوانم بهترین ارتباط را باهاشان برقرار کنم و نمیکنم، برایم رنجی وجودی‌ست.
از این حس و فکر متنفرم، باید پسش بزنم.
در آغوشِ پوچی ماندن، حاصلی جز افسردگی ندارد.
انسان وجودش مقدم بر ماهیت‌اش است و این وجود درست آن طرف دنیای مسموم اینجا و به عبارتی، در عالمِ معناست؛ پس دو راه می‌ماند؛
غلبه بر این حس، یا نابودیِ این هستیِ رنجور..
دیدگاه ها (۰)

One More Light - Linkin Park

In The End - Linkin Park

نمیدانم...شاید اگر بخواهم آنها را از این شرایط راحت کنم، حال...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط