با دستهایت به بالا پرت میشدم

با دستهایت به بالا پرت میشدم

         و در آغوشت سقوط میکردم...

      و بدون آنکه خود بدانم چون خدایی مراقبم بودی...

  چون خدایی در خانه، پارک و مدرسه...

      حال دیگر آسوده باش مادر...

        شاید توان لبخندی چون لبخند کودکیهایم

                   به لبهایت نقش بستنم را نیست...

      اما با صداقت مادری ات

            سرباز پیری ات خواهم بود...




      #فرامرز_فرحمهر
دیدگاه ها (۲۰)

بیخیالِ لباس‌های مشکی‌ و کفش‌های کتانی‌امحواسم پرت تو که می‌...

نامه بی نشان

تنهایی

قسمت بیست و هشتمچقدر خوب شد که دیدمت...ریحانه بهانه بود.یک ه...

برای تو می‌نویسم...همانی که سالها رفیق جینگ هم بودیم، با شیط...

#فنجانی_چای_باخداقسمت شصت و هفتنمیدانم چه سری در آن تربت معج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط