وقتی پسر به دختر
و֗قتی͟ ᳝᳜᳝᳜᳝᳜᳝᳜᳝᳜͟ پسرݭ ࢪۏ ̣̣به دخترݭ
تر˖ᩘجیح ڋ҃ᩘຼꨶ᮫ِاڊ ۏ ྀིᩘᩘ᳕
Ꭾ͏ᥲ͏͏ꪚ٘ʈ ྀིᩘᩘ᳕ 𝟐.
+سلام شازدهکوچولو کوچولو ی بابایی
_یونجی اومد پایین که با دیدن یونگی چند قدمی به عقب برداشت
×شلام..با..با...یی
+سلام" آروم و سرد "
_یونجی رو بغلم گرفتم و گفتم : برو لباستو عوض کن و بیا تا غذا بخوریم .
+نگاهی به یون هی کردم که یونجی رو بغلش کرده بود بهش اشاره ای کردم که یونجی رو از بغلش بزاره پایین که با نگاه جدیش دیگه حرکتی نزدم
_یونگییی برو!! " جدی
+بدون حرفی رفتم بالا تا لباسامو عوض کنم
_بچه هااااا بیاین ناهار امادس
+اوک
÷اومدمم
×باشه مامانی " کیوت
یون هی : اومدن سر سفره که یونجی رو بغلش کردم و روی صندلی غذا کنار خودم نشوندمش و یونگی و یونجی هم بغل همدیگه روبه روی من نشسته بودن.
_مشغول غذا دادن به یونجی بودم که سنگینی نگاه یونگی توجه مو جلب کرد ...اما نگاهش نکردم و به کارم ادامه دادم میدونستم این نگاه یه معنی میدن اونم اینه که میخواد یه حرفی بزنه که تهش به بحث و دعوا ختم میشه ....
+یونهی غذا تو بخور به اون کاری نداشته باش" خشک
_هاا...ینی چی که ولش کنم" جدی و عصبی "
+یعنی اینکه تو مهمتری خودت غذاتا بخور.
اونم......حالا....خودش بخوره
_ یونگی درحالی که داشت قاشق غذا توی دهن یوجین میزاشت این حرفا رو میزد ..یعنی واقعا که چی یونجی من گناه داره اون یه دختر کوچولوی چهار ساله بیش نیس .
_ حالا که اینجوریه توهم مهمی پس به یوجین غذا نده اون که بزرگه خودش میتونه غذاشو بخوره
+آره پسر من بزرگ و قویه " با لبخند و درحالی که موهاشو نوازش میکرد میگه"
+خب میدم اما تو نباید این کار و کنی
یوهی : با حرفی که زده مغزم سوت کشید با خشم و عصبانیت دستمو روی میز کوبیدم که لبخندش محو شد و بهم نگاه کرد با داد دهن باز کردم :
_ اون وقت چرا؟!!.....کی گفته؟
+چون من میگم..
_ولی خب قرار نیست هر وقت هرکاری تو میگی من انجامش بدم مخصوصا وقتی که بین بچه هات فرق میزاری
_از سر عصبانیت خنده ای کردم و بلندتر گفتم: _ تو کی اینقدر گستاخ شدی ...هان؟؟؟
تو ...تو اون یونگی نیستی ..شوهره من با تو خیلی فرق داشت .
+هوفف یون هی ،من الان اصلا حوصله ی این بحثو ندارم خب!!
_ نه خیر آقای...
ادامه دارد...
𝃢ᡣ𐭩𝅦 خوش حال میشم نظراتتونو بدونم ᨸ🍓
☁️ ׂ @xoozen ✰
⏝ִ︶⏝ ୨بدون شرایط ୧ ⏝ִ︶⏝
تر˖ᩘجیح ڋ҃ᩘຼꨶ᮫ِاڊ ۏ ྀིᩘᩘ᳕
Ꭾ͏ᥲ͏͏ꪚ٘ʈ ྀིᩘᩘ᳕ 𝟐.
+سلام شازدهکوچولو کوچولو ی بابایی
_یونجی اومد پایین که با دیدن یونگی چند قدمی به عقب برداشت
×شلام..با..با...یی
+سلام" آروم و سرد "
_یونجی رو بغلم گرفتم و گفتم : برو لباستو عوض کن و بیا تا غذا بخوریم .
+نگاهی به یون هی کردم که یونجی رو بغلش کرده بود بهش اشاره ای کردم که یونجی رو از بغلش بزاره پایین که با نگاه جدیش دیگه حرکتی نزدم
_یونگییی برو!! " جدی
+بدون حرفی رفتم بالا تا لباسامو عوض کنم
_بچه هااااا بیاین ناهار امادس
+اوک
÷اومدمم
×باشه مامانی " کیوت
یون هی : اومدن سر سفره که یونجی رو بغلش کردم و روی صندلی غذا کنار خودم نشوندمش و یونگی و یونجی هم بغل همدیگه روبه روی من نشسته بودن.
_مشغول غذا دادن به یونجی بودم که سنگینی نگاه یونگی توجه مو جلب کرد ...اما نگاهش نکردم و به کارم ادامه دادم میدونستم این نگاه یه معنی میدن اونم اینه که میخواد یه حرفی بزنه که تهش به بحث و دعوا ختم میشه ....
+یونهی غذا تو بخور به اون کاری نداشته باش" خشک
_هاا...ینی چی که ولش کنم" جدی و عصبی "
+یعنی اینکه تو مهمتری خودت غذاتا بخور.
اونم......حالا....خودش بخوره
_ یونگی درحالی که داشت قاشق غذا توی دهن یوجین میزاشت این حرفا رو میزد ..یعنی واقعا که چی یونجی من گناه داره اون یه دختر کوچولوی چهار ساله بیش نیس .
_ حالا که اینجوریه توهم مهمی پس به یوجین غذا نده اون که بزرگه خودش میتونه غذاشو بخوره
+آره پسر من بزرگ و قویه " با لبخند و درحالی که موهاشو نوازش میکرد میگه"
+خب میدم اما تو نباید این کار و کنی
یوهی : با حرفی که زده مغزم سوت کشید با خشم و عصبانیت دستمو روی میز کوبیدم که لبخندش محو شد و بهم نگاه کرد با داد دهن باز کردم :
_ اون وقت چرا؟!!.....کی گفته؟
+چون من میگم..
_ولی خب قرار نیست هر وقت هرکاری تو میگی من انجامش بدم مخصوصا وقتی که بین بچه هات فرق میزاری
_از سر عصبانیت خنده ای کردم و بلندتر گفتم: _ تو کی اینقدر گستاخ شدی ...هان؟؟؟
تو ...تو اون یونگی نیستی ..شوهره من با تو خیلی فرق داشت .
+هوفف یون هی ،من الان اصلا حوصله ی این بحثو ندارم خب!!
_ نه خیر آقای...
ادامه دارد...
𝃢ᡣ𐭩𝅦 خوش حال میشم نظراتتونو بدونم ᨸ🍓
☁️ ׂ @xoozen ✰
⏝ִ︶⏝ ୨بدون شرایط ୧ ⏝ִ︶⏝
- ۵.۲k
- ۰۴ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط