وقتی پسر به دختر
و֗قتی͟ ᳝᳜᳝᳜᳝᳜᳝᳜᳝᳜͟ پسرݭ ࢪۏ ̣̣به دخترݭ
تر˖ᩘجیح ڋ҃ᩘຼꨶ᮫ِاڊ ۏ ྀིᩘᩘ᳕
Ꭾ͏ᥲ͏͏ꪚ٘ʈ ྀིᩘᩘ᳕ 𝟏.
#چندشاتی
یونهی : من و یونگی ۷ ساله باهم ازدواج کردیم و دوتا کوچولو به اسم یوجین و یونجی داریم ، یونگی به دخترمون توجهی آنچنانی نمیکنه ولی برعکس به یوجین. اون با پسرش خیلی خوبه همیشه بهترین ها و برای پسرش فراهم میکنه ..دلم خیلی برای دختر کوچولو مون میسوزه ..اون بچس هنوز باید محبتی از پدرش دریافت کنه اما یونگی اصلا بهش اهمیت نمیده و از این رو من تصمیم دارم که این رابطه پدر وختری رو درست کنم پس یه فکری دارم براش
˖ᩘویو یونهی :
' ویو ساعت ۳۰: ۱۲ '
ساعت ۱۲ و نیم بود و یونگی هنوز خونه نیومده بود ..۱ ساعت دیگه یوجین از پیش دبستانی میرسه
" ¹⁰مین بعد ..زنگ در به صدا درومد...به ساعت نگاهی کردم متوجه شدم که یوجین رسیده ..درو باز کردم که پرید بغلم و منم متقابلا بغلش کردم ودیدم یهو یونجی بدو بدو با اون پاهای کوچولوش اومد سمت ما
یونهی : از اون همه کیوتش خندم گرفت
×شلام داداشی " بچه گونه صحبت میکنه کلا"
÷سلاممم
_یونجی سریع داداش ش رو بغل کرد و منم هردو رو بغل کردم و از راه رو اومدیم داخل خونه
÷من میرم لباسامو عوض کنم بعد میام با یونجی باهم بازی کنیم
_با حرفی که یوجین زد یوجین چشاش برقی از خوشحالی زد خیلی ناراحت شدم آخه یونگی هیچ وقت برای یونجی سباب بازی نمیخره و اون هیچ وسیله بازی نداره حتی یونگی نمیزاره که دخترش از وسایلهای یوجین استفاده کنه با اینکه همیشه یوجین خیلی مراقب خواهر کوچولوشه و بهش اجازه میده که با اسباب بازی هاش بازی کنه و این خودش یه بُرده...
این تیکش خیلی سمه😐😂
یا حتی وقتایی که یوجین جلوی یونگی به یونجی میگه بیا با هم بازی کنیم
[ هرکی بتونه ۱۰ بار پشت سر هم بدون مکث اینو بگه بهش ساندیس میدم🤡🤣]
یونگی به یوجین نه میگه و به دخترش اجازه نمیده ...خیلی خ شالم که یوجین حداقل با این فرق گذاشتن پدرش مغرور نشده در عوض کلی از خواهرش دفاع میکنه
÷یونجییی بیت پیشم تا باهم بازی کنیم
باشه ...اما ...اگ بابا بیاد چی " با ترس و نگرانی
÷عب نداره خودم بهش میگم که بهت اجازه دادم بازی کنی باهام
×خ...خب ...باشه " با نگرانی
˖ᩘویو یونهی: " ³⁰ مین بعد "
بچه ها داشتم باهم بازی میکردن که صدای باز شدن در اومد! درسته یونگی اومد!! دیدم یونجی سریع بلند شد و بدو بدو رفت توی اتاقش ....
_هوففف ...ناراحت و خسته شدم از این وضعیت باید زودتر نقشمو عملی کنم رفتم سمت یونگی و بغلش کردم که اونم کمرمو گرفت و متقابلا بغلم کردم
سلام بیبی
_سلام عزیزم
÷سلام بابایی
سلام شازدهکوچولو...
ادامه دارد ...
𝃢ᡣ𐭩𝅦 خوش حال میشم نظراتتونو بدونم ᨸ🍓
.
.
☁️ ׂ @xoozen ✰
⏝ִ︶⏝ ୨بدون شرایط ୧ ⏝ִ︶⏝
تر˖ᩘجیح ڋ҃ᩘຼꨶ᮫ِاڊ ۏ ྀིᩘᩘ᳕
Ꭾ͏ᥲ͏͏ꪚ٘ʈ ྀིᩘᩘ᳕ 𝟏.
#چندشاتی
یونهی : من و یونگی ۷ ساله باهم ازدواج کردیم و دوتا کوچولو به اسم یوجین و یونجی داریم ، یونگی به دخترمون توجهی آنچنانی نمیکنه ولی برعکس به یوجین. اون با پسرش خیلی خوبه همیشه بهترین ها و برای پسرش فراهم میکنه ..دلم خیلی برای دختر کوچولو مون میسوزه ..اون بچس هنوز باید محبتی از پدرش دریافت کنه اما یونگی اصلا بهش اهمیت نمیده و از این رو من تصمیم دارم که این رابطه پدر وختری رو درست کنم پس یه فکری دارم براش
˖ᩘویو یونهی :
' ویو ساعت ۳۰: ۱۲ '
ساعت ۱۲ و نیم بود و یونگی هنوز خونه نیومده بود ..۱ ساعت دیگه یوجین از پیش دبستانی میرسه
" ¹⁰مین بعد ..زنگ در به صدا درومد...به ساعت نگاهی کردم متوجه شدم که یوجین رسیده ..درو باز کردم که پرید بغلم و منم متقابلا بغلش کردم ودیدم یهو یونجی بدو بدو با اون پاهای کوچولوش اومد سمت ما
یونهی : از اون همه کیوتش خندم گرفت
×شلام داداشی " بچه گونه صحبت میکنه کلا"
÷سلاممم
_یونجی سریع داداش ش رو بغل کرد و منم هردو رو بغل کردم و از راه رو اومدیم داخل خونه
÷من میرم لباسامو عوض کنم بعد میام با یونجی باهم بازی کنیم
_با حرفی که یوجین زد یوجین چشاش برقی از خوشحالی زد خیلی ناراحت شدم آخه یونگی هیچ وقت برای یونجی سباب بازی نمیخره و اون هیچ وسیله بازی نداره حتی یونگی نمیزاره که دخترش از وسایلهای یوجین استفاده کنه با اینکه همیشه یوجین خیلی مراقب خواهر کوچولوشه و بهش اجازه میده که با اسباب بازی هاش بازی کنه و این خودش یه بُرده...
این تیکش خیلی سمه😐😂
یا حتی وقتایی که یوجین جلوی یونگی به یونجی میگه بیا با هم بازی کنیم
[ هرکی بتونه ۱۰ بار پشت سر هم بدون مکث اینو بگه بهش ساندیس میدم🤡🤣]
یونگی به یوجین نه میگه و به دخترش اجازه نمیده ...خیلی خ شالم که یوجین حداقل با این فرق گذاشتن پدرش مغرور نشده در عوض کلی از خواهرش دفاع میکنه
÷یونجییی بیت پیشم تا باهم بازی کنیم
باشه ...اما ...اگ بابا بیاد چی " با ترس و نگرانی
÷عب نداره خودم بهش میگم که بهت اجازه دادم بازی کنی باهام
×خ...خب ...باشه " با نگرانی
˖ᩘویو یونهی: " ³⁰ مین بعد "
بچه ها داشتم باهم بازی میکردن که صدای باز شدن در اومد! درسته یونگی اومد!! دیدم یونجی سریع بلند شد و بدو بدو رفت توی اتاقش ....
_هوففف ...ناراحت و خسته شدم از این وضعیت باید زودتر نقشمو عملی کنم رفتم سمت یونگی و بغلش کردم که اونم کمرمو گرفت و متقابلا بغلم کردم
سلام بیبی
_سلام عزیزم
÷سلام بابایی
سلام شازدهکوچولو...
ادامه دارد ...
𝃢ᡣ𐭩𝅦 خوش حال میشم نظراتتونو بدونم ᨸ🍓
.
.
☁️ ׂ @xoozen ✰
⏝ִ︶⏝ ୨بدون شرایط ୧ ⏝ִ︶⏝
- ۵.۶k
- ۰۲ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط