اویچطوری رفتی دم پنجره

«-اوی؟!چطوری رفتی دم پنجره؟!»
.صدای خواب آلودی از پشت سرش غرید و جمی از جایی که به گفته ی او “پنجره” بود؛رو برگردوند و امیدوارانه به چشماش نگاه کرد.(درواقع به جایی که صدا ازش شنیده شده بود.)
«-از زمین به سیاره ی جمی،میگم چطوری بدون عصا از تخت بلند شدی؟»
«+همونطور که بدون دیدنت می تونم بگم امروز از همیشه زیباتری می»
در جوابش لبخندی همراه با حرص تحویلش داد.مطمئن بود که گونه هاش هم سرخ شده و اَخمی روی صورتش خودنمایی می کند.همیشه وقتی میفهمید جمی حرفی رو از ته دل بهش گفته،همینجوری می شد.
«-اگه میوفتادی زمین چی؟»
چند قدمی نزدیک تر اومد،کمی خم شد و بوسه ای روی لب هایش گذاشت.دمای بدن جمی همیشه از می بیشتر بود؛برای همین می همیشه برای اذیت کردنش،دست های سردشو زیر پیرهن گرم جم می برد.دقیقا مثل همین الان.
«+زهر مار زنیکه! منو باش پاشدم برای کی پنجره رو باز کنم هوا بخوره به کلش؛محبت بهت نیومده!»اما این بار،می نمی خندید.توهم زده یا جمی لاغر تر از قبل شده بود؟بلافاصله ازش فاصله گرفت و بعد مشتی به بازوش زد.
«+دختر…بدنت مثل جنازه ها سرده.»
جوابی نداد،به آرومی دستشو گرفت به سمت صندلی پشت میز برد.
«-بگیر بشین،خطرناکه مثل کله شق ها برای خودت راه بری.»
جمی پا روی پا انداخت و کمی با چشم زخم دست چپش ور رفت.مدتی می شد که می زخم هاش رو می بست.فقط اون هنوز ترکش نکرده بود.
«+مقصر نیستی،اگه خدایی که اون بالاست یه شانس دیگه بهم بده،من دوباره و دوباره ترجیح میدم چشمام رو از دست بدم تا اینکه حتی یه روز بدون تو زندگی کنم می.»
دیدگاه ها (۱)

با حرفایی که اون زد،ناگهان قلبش در هم پیچید.این درد از همون ...

#زندگی_بعدیدخترک مو آبی نیز مانند، دختر مو سیاه روی زمین افت...

-:"باشه دازای،من اون شب گریه نکردم؛ولی بعدش بانداژهاتو داخل ...

+:”بله چویا،من اون شب گریه نکردم و حتی بعدش،بطری های شراب رو...

چندشاتی جونگکوک(پارت۹)

پارت 22

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط