{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

**فصل هشتم: ملاقات با بازماندگانِ زمان**

**فصل هشتم: ملاقات با بازماندگانِ زمان**

با چرخیدن عقربه‌های ساعتِ بزرگ، نوری کورکننده تمام شهر را فراگرفت. برای لحظاتی، آلیس احساس کرد که تمام خاطراتش مثل دانه‌های برف در باد پراکنده می‌شوند؛ نامِ خودش، چهره‌ی جونکوک و حتی هدفِ این سفر... همه در حال محو شدن بودند.

جونکوک که به سرعت خود را به آلیس رسانده بود، پیش از آنکه او روی زمین بیفتد، آغوشش را گشود و او را گرفت. «آلیس! با من حرف بزن! منو می‌شناسی؟»

آلیس پلک‌هایش را به سختی تکان داد. چشمانش دیگر نقره‌ای نبودند، بلکه به رنگ قهوه‌ایِ گرم و همیشگی‌اش برگشته بودند. او با صدایی که به سختی شنیده می‌شد، گفت: «جونکوک...؟ اسمت... آشناست، ولی... اینجا کجاست؟»

هنوز جونکوک فرصت نکرده بود جواب بدهد که صدایِ طنین‌اندازِ برخوردِ چکمه‌های سنگین بر کفِ کریستالیِ میدانِ شهر بلند شد. از میانِ ساختمان‌های بیدار شده، گروهی از سربازان با زره‌هایی از جنسِ نورِ جامد پدیدار شدند. در جلوی آن‌ها، زنی با ردایِ بلندِ نقره‌ای ایستاده بود که چهره‌اش، شباهتِ ترسناکی به آلیس داشت!

زن با صدایی که لرزه بر اندامِ همه می‌انداخت، گفت: «بالاخره... بعد از قرن‌ها، کسی پیدا شد که جرات کنه زنجیرِ زمان رو باز کنه.»

جیمین و الا که حالا به آن‌ها رسیده بودند، در حالتِ دفاعی قرار گرفتند. جیمین زیر لب گفت: «بچه‌ها، این‌ها انسان‌های معمولی نیستن. اون‌ها موجوداتی هستن که بینِ زمانِ منجمد و دنیایِ واقعی گیر کردن.»

زنِ نقره‌پوش به سمتِ آلیس قدم برداشت و دستش را به سمتِ صورتِ او دراز کرد. جونکوک شمشیرش را بین آن‌ها قرار داد. «عقب بایست! اون به خاطرِ باز کردنِ دروازه‌ی شما حافظه‌اش رو از دست داده، اگه بهش صدمه بزنی...»

زن خنده‌ی کوتاهی کرد که اصلاً شبیه به خنده نبود؛ صدایِ برخوردِ دو سنگ بود. «صدمه؟ من مادرِ این شهرم، جونکوک. من کسی هستم که آلیس رو فرستادم تا راهِ بازگشت رو پیدا کنه. آلیس... تو کلیدِ اصلی هستی، اما هنوز یادت نیومده که برای چی اینجا اومدی.»

او نگاهی به الا انداخت. «و تو، الا... تو باید خیلی مراقب باشی. چون کسی که در کنارِ توست (اشاره به جیمین)، در این شهر یک «بدهیِ قدیمی» داره که باید پرداختش کنه.»

با این حرف، تمامِ شهر دوباره لرزید. اما این بار، سایه‌هایی که از جنگلِ الدوریا آن‌ها را تعقیب می‌کردند، به شکلی عجیب از دیوارهای شهر نفوذ کردند و با سربازانِ شهر درگیر شدند. نبردِ نهایی بین «سایه‌های الدوریا» و «نگهبانانِ زمان» آغاز شده بود!
دیدگاه ها (۰)

**فصل دهم: ظهورِ سایه‌یِ اهریمنی و اتحادِ ناگزیر** با فروکش ...

فصل یازدهم: شکوفاییِ نور و پیمانِ دوباره با محو شدنِ اِسترال...

**فصل هفتم: شهرِ غرق در سکوت و طنینِ صدایِ گمشده** با عبور ا...

فصل ششم: انعکاسِ حقیقت در آینه‌ی بلورین** گروه با احتیاط در ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط