part 11
ویو نویسنده :
لارا با قدم های آروم از پله ها پایین اومد انقدر زیبا شده بود که جیمینی که منتظر او بود تا او را دید محو زیبایی او شده بود توی دلش به خودش اعتراف کرده بود که این دختر فرشته ای بی همتاست ولی ایا غرورش اجازه می داد که دختر هم از احساسش با خبر شود؟
دخترک سمت جیمین رفت که دید توی فکره دستش رو جلوی او تکان داد و گفت: هی به چی داری فکر می کنی؟
جیمین با صدای دخترک رشته ی افکارش رو پاره کرد و نگاهش رو از دخترک گرفت .
جیمین: دنبالم بیا.
لارا به تکون دادن سری اکتفا کرد . جیمین راه افتاد و دخترک هم دنبال او رفت. سوار ماشین شدن و راه افتادند....
ویو مهمونی:
راننده از ماشین پیاده شد و درو برای جیمین باز کرد .جیمین از ماشین پیاده شد و لارا هم پشت سر او از ماشین پایین امد.همه افرادی که اونجا بودند با ورود پارک جیمین به او تعظیم می کردند.
یکی از گارسون های اونجا نزدیک جیمین اومد و گفت می تونم راهنماییتون کنم همراه من بیایید جناب پارک.جیمین دنبال اون گارسون رفت و لارا و بقیه ی بادیگارد ها هم پشت سرش. به میزی رسیدند که چند نفر روی اون میز نشسته بودند و جیمین هم اونجا نسشت و به لارا اشاره کرد که بشینه و لارا هم کنار او نسشت .
: معرفی نمی کنید اقای پارک ؟
جیمین: همسرم هستند .
فلش بک به داخل ماشین:
جیمین: لارا خوب گوش کن توی مهمونی قراره که نقش همسر منو بازی کنی پس گند نزن .
لارا : تو که خودت ۱۰ تا زن داری!
جیمین : دقیقا به خاطر همینه .
لارا: متوجه نمیشم.
جیمین: کسایی که امشب توی مهمونی هستند همهشون پدر زنامن . بیشتر از این نیاز نیست بدونی.
لارا:...
جیمین: فهمیدی چیکار کنی؟
لارا : چشم.
پایان فلش بک ؛
: اوه خوشبختم خانمِ؟
لارا اومد چیزی بگه که جیمین زود تر گفت : پارک لارا.
: خوبخشتم خانم پارک لارا.(با حرص)
ویو جیمین:
قشنگ میشد حرص رو تو قیافه های پیر خرفتشون حس کرد . الان میفهمن که دختراشون ارزش زیادی برای من ندارن .
داشتم فکر می کردم که متوجه شدم لارا داره صدام می کنه .
لارا: جیمین( آروم طوری که فقط جیمین بشنوه)
جیمین: چیزی شده عزیزم.
گونه هاش سرخ شده بود معلومه خجالت کشیده خندم گرفته بود به این حالتش اما نمیشد بخندی .
لارا سرشو اوردن کنار گوشم و زمزمه کرد :
می خوام برم دشستویی.
جیمین: برو ولی زود بیا عزیزم.
لارا از جاش بلند شد و رفت . دستم رو بلند کردم و سمت جام ش*ر*ا*ب روبروم بردم کمی ازش نوشیدم ...
ویو پدر میرا( بچه ها میرا اخرین زن پارک جیمینه .همه ی زنای جیمین ازدواج اجباری برای همکاری جیمین با باند های کوچک مافیایه.):
باید از شر این هرزه خلاص شیم اگه همین طوری پیش بره باید با دخترم خدافظی کنم اگه اون هرزه نبود امشب به جای اون دخترم اینجا بود .
رو به جمع بلند شدم و گفتم با اجازه ی لحطه منو ببخشید .
پارک جیمین پوزخندی تحویلم داد و گفت : بفرمایید .
از اونجا رفتم بیرون و به یکی از بادیگارا گفتم امشب کار اون دختره ی هروزه رو تموم کن و برگشتم سر جام...
ویو آرو:( خودم)
اون بادیگارد با چند تا افرادش پشت سر لارا راه افتادنند و وقتی که از دشستویی اومد بیرون جلوی دهنشو گرفتند و بیهوشش کردند...
.......
بعد از چند دقیقه یکی از افراد جیمین اومد سمت جیمین و در گوشش چیزی رو زمزمه کرد
جیمین با عصبانیت از جاش بلند شد و سمت پدر میرا رفت یقشو گرفت:
فک کردی می تونی هر کاری دلت خواست بکنی؟...
ادامه دارد.
..........
شرط نداره ولی خب لایک ها رو ببرین بالا منم گناه دارم.
لارا با قدم های آروم از پله ها پایین اومد انقدر زیبا شده بود که جیمینی که منتظر او بود تا او را دید محو زیبایی او شده بود توی دلش به خودش اعتراف کرده بود که این دختر فرشته ای بی همتاست ولی ایا غرورش اجازه می داد که دختر هم از احساسش با خبر شود؟
دخترک سمت جیمین رفت که دید توی فکره دستش رو جلوی او تکان داد و گفت: هی به چی داری فکر می کنی؟
جیمین با صدای دخترک رشته ی افکارش رو پاره کرد و نگاهش رو از دخترک گرفت .
جیمین: دنبالم بیا.
لارا به تکون دادن سری اکتفا کرد . جیمین راه افتاد و دخترک هم دنبال او رفت. سوار ماشین شدن و راه افتادند....
ویو مهمونی:
راننده از ماشین پیاده شد و درو برای جیمین باز کرد .جیمین از ماشین پیاده شد و لارا هم پشت سر او از ماشین پایین امد.همه افرادی که اونجا بودند با ورود پارک جیمین به او تعظیم می کردند.
یکی از گارسون های اونجا نزدیک جیمین اومد و گفت می تونم راهنماییتون کنم همراه من بیایید جناب پارک.جیمین دنبال اون گارسون رفت و لارا و بقیه ی بادیگارد ها هم پشت سرش. به میزی رسیدند که چند نفر روی اون میز نشسته بودند و جیمین هم اونجا نسشت و به لارا اشاره کرد که بشینه و لارا هم کنار او نسشت .
: معرفی نمی کنید اقای پارک ؟
جیمین: همسرم هستند .
فلش بک به داخل ماشین:
جیمین: لارا خوب گوش کن توی مهمونی قراره که نقش همسر منو بازی کنی پس گند نزن .
لارا : تو که خودت ۱۰ تا زن داری!
جیمین : دقیقا به خاطر همینه .
لارا: متوجه نمیشم.
جیمین: کسایی که امشب توی مهمونی هستند همهشون پدر زنامن . بیشتر از این نیاز نیست بدونی.
لارا:...
جیمین: فهمیدی چیکار کنی؟
لارا : چشم.
پایان فلش بک ؛
: اوه خوشبختم خانمِ؟
لارا اومد چیزی بگه که جیمین زود تر گفت : پارک لارا.
: خوبخشتم خانم پارک لارا.(با حرص)
ویو جیمین:
قشنگ میشد حرص رو تو قیافه های پیر خرفتشون حس کرد . الان میفهمن که دختراشون ارزش زیادی برای من ندارن .
داشتم فکر می کردم که متوجه شدم لارا داره صدام می کنه .
لارا: جیمین( آروم طوری که فقط جیمین بشنوه)
جیمین: چیزی شده عزیزم.
گونه هاش سرخ شده بود معلومه خجالت کشیده خندم گرفته بود به این حالتش اما نمیشد بخندی .
لارا سرشو اوردن کنار گوشم و زمزمه کرد :
می خوام برم دشستویی.
جیمین: برو ولی زود بیا عزیزم.
لارا از جاش بلند شد و رفت . دستم رو بلند کردم و سمت جام ش*ر*ا*ب روبروم بردم کمی ازش نوشیدم ...
ویو پدر میرا( بچه ها میرا اخرین زن پارک جیمینه .همه ی زنای جیمین ازدواج اجباری برای همکاری جیمین با باند های کوچک مافیایه.):
باید از شر این هرزه خلاص شیم اگه همین طوری پیش بره باید با دخترم خدافظی کنم اگه اون هرزه نبود امشب به جای اون دخترم اینجا بود .
رو به جمع بلند شدم و گفتم با اجازه ی لحطه منو ببخشید .
پارک جیمین پوزخندی تحویلم داد و گفت : بفرمایید .
از اونجا رفتم بیرون و به یکی از بادیگارا گفتم امشب کار اون دختره ی هروزه رو تموم کن و برگشتم سر جام...
ویو آرو:( خودم)
اون بادیگارد با چند تا افرادش پشت سر لارا راه افتادنند و وقتی که از دشستویی اومد بیرون جلوی دهنشو گرفتند و بیهوشش کردند...
.......
بعد از چند دقیقه یکی از افراد جیمین اومد سمت جیمین و در گوشش چیزی رو زمزمه کرد
جیمین با عصبانیت از جاش بلند شد و سمت پدر میرا رفت یقشو گرفت:
فک کردی می تونی هر کاری دلت خواست بکنی؟...
ادامه دارد.
..........
شرط نداره ولی خب لایک ها رو ببرین بالا منم گناه دارم.
- ۱۷.۳k
- ۰۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط