پسر رفت سمت آشپزخونه و یه خورده شیشه گرفت توی دستشبه ثانیه نکشید که ...
Part ۱۰
پسر رفت سمت آشپزخونه و یه خورده شیشه گرفت توی دستش......به ثانیه نکشید که قطره های خون شروع کردن به چکیدن....
دختر که از فکرای توی سر همسرش خبری نداشت چند قدم به عقب برداشت و خورد به دیوار....
+چ....چیکار....میخوای بکنی؟
_خسته شدم از همتون! اگر شما ها نابود نمیشید من کاری میکنم که چشمم به چشمتون نیوفته!!
شیشه رو گرفت سمت گردن خودش!
دختر گیج شده بود و با سرعت به سمتش رفت!
_جلو نیا!!!
+بیارش پایین!.....خواهش میکنم!!! کار احمقانه ای نکن کوک!!
_همه ی اینا باعثش تویی!!
+خیلی خب!!من معذرت میخوام!!اونو بیار پایین!!(داد)
_معذرت میخوای؟؟...فکر کردی درستش میکنه؟؟.....
+نه!....میدونم.....میدونم چیزی رو درست نمیکنه ولی این دقیقا چیزیه که پدرت میخواد!!!نباید به ارزوش برسونیش!!
_اگر برات مهمه پس فقط دهنتو ببند و عقب وایسا....
+هی...اینکارو نکن باهام!! خواهش میکنم!!بیا به من اسیب بزن!فقط اونو بندازش!!!
اشک پسر جاری شد و هر لحظه محکم تر شیشه رو توی دستش فشار میداد!!
_امشب هر اتفاقی برای من بیوفته مقصر تویی!!
+جونگکوک!!!!
_دیگه کسی نیست که بزنتت و سرزنشت کنه!
+اون لعنتی رو بنداز!!!(داد)
پسر جسم تیز توی دستشو روی رگش گذاشت و فشار داد!!
(کوک!!!!)
نااون با شتاب خودشو به همسرش کوبید و با هم روی زمین افتادن.....
_(سرفه).......
دخترک سریع خودشو به پسر رسوند و تکونش داد!...
+بلند شو!!.....چشماتو باز کن!!!
_(سرفه).........خوبم.....
+واهه..........تو دیوونه شدی!!؟؟.....نزدیک بود از ترس سکته کنم!!!......چرا اینکارارو میکنی؟؟؟!!(گریه)
_چرا نمیذاری کارمو بکنم!؟.......(سرفه)
+انتظار داری بشینمو تماشا کنم خودتو میکشی؟؟؟(گریه)
_چرا عذابم میدی نااون.....
دخترک از توی آشپزخونه پارچه ی سفیدی آورد و روی گردن پسر فشار داد.....
صورتش جمع شد و سعی کرد بشینه...
+خوبی؟؟......باید زنگ بزنم به اورژانس!!(گریه)
_نمیخواد.....چیزی نیست....
+خونریزی داری! از حال میری....
_نترس....خوبم
نااون موهای توی صورت همسرشو کنار زد و اشک های مزاحم خودشو پاک کرد.....
_گریه نکن...گفتم خوبم....
+خیلی خب....بلند شو...اینجا هنوز شیشه هست...
_پای خودتو دیدی؟؟....
نااون نگاهی به پاش انداخت و خندید...
+نه!.. اصلا نفهمیدم کی زخمی شدم....
پسر رفت سمت آشپزخونه و یه خورده شیشه گرفت توی دستش......به ثانیه نکشید که قطره های خون شروع کردن به چکیدن....
دختر که از فکرای توی سر همسرش خبری نداشت چند قدم به عقب برداشت و خورد به دیوار....
+چ....چیکار....میخوای بکنی؟
_خسته شدم از همتون! اگر شما ها نابود نمیشید من کاری میکنم که چشمم به چشمتون نیوفته!!
شیشه رو گرفت سمت گردن خودش!
دختر گیج شده بود و با سرعت به سمتش رفت!
_جلو نیا!!!
+بیارش پایین!.....خواهش میکنم!!! کار احمقانه ای نکن کوک!!
_همه ی اینا باعثش تویی!!
+خیلی خب!!من معذرت میخوام!!اونو بیار پایین!!(داد)
_معذرت میخوای؟؟...فکر کردی درستش میکنه؟؟.....
+نه!....میدونم.....میدونم چیزی رو درست نمیکنه ولی این دقیقا چیزیه که پدرت میخواد!!!نباید به ارزوش برسونیش!!
_اگر برات مهمه پس فقط دهنتو ببند و عقب وایسا....
+هی...اینکارو نکن باهام!! خواهش میکنم!!بیا به من اسیب بزن!فقط اونو بندازش!!!
اشک پسر جاری شد و هر لحظه محکم تر شیشه رو توی دستش فشار میداد!!
_امشب هر اتفاقی برای من بیوفته مقصر تویی!!
+جونگکوک!!!!
_دیگه کسی نیست که بزنتت و سرزنشت کنه!
+اون لعنتی رو بنداز!!!(داد)
پسر جسم تیز توی دستشو روی رگش گذاشت و فشار داد!!
(کوک!!!!)
نااون با شتاب خودشو به همسرش کوبید و با هم روی زمین افتادن.....
_(سرفه).......
دخترک سریع خودشو به پسر رسوند و تکونش داد!...
+بلند شو!!.....چشماتو باز کن!!!
_(سرفه).........خوبم.....
+واهه..........تو دیوونه شدی!!؟؟.....نزدیک بود از ترس سکته کنم!!!......چرا اینکارارو میکنی؟؟؟!!(گریه)
_چرا نمیذاری کارمو بکنم!؟.......(سرفه)
+انتظار داری بشینمو تماشا کنم خودتو میکشی؟؟؟(گریه)
_چرا عذابم میدی نااون.....
دخترک از توی آشپزخونه پارچه ی سفیدی آورد و روی گردن پسر فشار داد.....
صورتش جمع شد و سعی کرد بشینه...
+خوبی؟؟......باید زنگ بزنم به اورژانس!!(گریه)
_نمیخواد.....چیزی نیست....
+خونریزی داری! از حال میری....
_نترس....خوبم
نااون موهای توی صورت همسرشو کنار زد و اشک های مزاحم خودشو پاک کرد.....
_گریه نکن...گفتم خوبم....
+خیلی خب....بلند شو...اینجا هنوز شیشه هست...
_پای خودتو دیدی؟؟....
نااون نگاهی به پاش انداخت و خندید...
+نه!.. اصلا نفهمیدم کی زخمی شدم....
- ۱.۹k
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط