{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🌑رویای سیاه🌑

🌑رویای سیاه🌑

پارت۴

کوک:(ا.ت رو فورا برد بیمارستان ولی ا.ت همینجوری خونریزی میکرد و کم کم داشت بیهوش میشد)ا..ت...نه...نه...بیهوش نشو...خواهش میکنم...نه(کوک گریه کرد و دست دخترک رو توی دستش گرفت و بوسه هایی روی دستش میزاشت)

(وقتی رسیدن بیمارستان ا.ت بیهوش شده بود و نبض ضعیف بود.ا.ت رو فورا بردن سمت اتاق عمل.کوک همش توی سالن میچرخید و دستای به خون آغشته شدش میلرزید.چند ساعت گذشت)

کوک:د...دکتر..

دکتر:آقای جئون...متاسفم ولی...متاسفانه مریض رو از دست دادیم...به خاطر..ایست قلبی.تسلیت میگم

کوک:چ...ی...نه...ن..ه...امکان نداره...نهههههه..ا.تت..چرا ولم کردییی..چرااا...من...دوست دارم...دوست...دارم..

دکتر:توی سردخونه هستن...میتونین ببینیشون

کوک:(با لرز سمت سردخونه رفت و ا.تی رو دید که تمام دنیا از وقتی به دنیا اومده بود باهاش بی رحم بود.به سمت جسد دخترک رفت و ملافه سفید رو از روی صورت سرد و بیجون دخترک برداشت و گونه های کبود دخترک رو نوازش کرد.لب های قرمزی که حالا خشک و سفید بود.بدن گرمی که الان دیگه سرده سرد بود.روی چشم ها و پیشونی دخترک رو بوسید و در آخر..لب های دخترک رو آروم بوسید)
دیدگاه ها (۱۱)

ماه کوچولو🌑پارت۴(صبح بیدار شدن و راه افتادن.با اتوبوس رفتن و...

خب خبب پارت جدیدد داره میاددد

🌑رویای سیاه🌑پارت۳کوک:به درک...مرخصش کنیندکتر: البته(چند ماه ...

ولی متاسفانه ا/ت کار خودش رو کرده بودجیمین سریع ا/ت رو با دس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط