فیک مرگ زندگی پارت
فیک مرگ زندگی پارت ¹²⁸
ویو ا.ت*
خیلی محکم گفتم : خیلی خب هرچی باشه قبوله
جلوی تخت پدرم زانو زدم و ادامه دادم : هرکاری بگید انجام میدم فقط با جو...ویکتور کاری نداشته باشین.
هیچی...
فقط سکوت.
پادشاه سکوت رو شکست و گفت :
پادشاه : اومم...باشه
با خوشحالی سرم رو بالا اوردم که ادامه داد
پادشاه : باید ۳ شبانه روز کل کار های قصر رو انجام بدی دخترم...
چشمام گرد شد،نگاهی به جونگکوک(ویکتور) کردم،اون هم چشماش گرد شده بود و خیلی نگران بود اما...چرا؟!خواستم اعتراض کنم که ادامه داد
پادشاه : اما چرا ویکتور برات ارزشمنده؟!
و دوباره سکوت
بعد از چند ثانیه سکوت رو شکستم و گفتم
ماندانا : چون...اون جونمو نجات داد!
پادشاه خنده های مسخره و بلندی کرد که همه ساکت شدن
پادشاه : یعنی میگی یه باغبون جون دختر من رو نجات داده؟
دوباره خندید و ساکت شد
پادشاه : باشه باشه باور کردم...اما من هنوز شرط خودمو دارم...۳ شبانهروز
بغض گلوم رو گرفته بود
اخه این دیگه چه بازی کوفته...بغضم رو قورت دادم و جوری که بغض صدام معلوم نشه گفتم :
ماندانا : چشم پدر...
پادشاه : خوبه...ولی چون دخترمی، فقط به خاطر اینکه دخترمی یه لباس مخصوص برات دارم
بعدش به خدمتکار شخصیش "برونو" اشاره داد...که برونو هم به خدمتکار هایی که دور وایساده بودند اشاره داد و چندتا از خدمتکار های دختر که با حسرت به لباس نگاه میکردن لباس رو آوردن
ویو ا.ت*
خیلی محکم گفتم : خیلی خب هرچی باشه قبوله
جلوی تخت پدرم زانو زدم و ادامه دادم : هرکاری بگید انجام میدم فقط با جو...ویکتور کاری نداشته باشین.
هیچی...
فقط سکوت.
پادشاه سکوت رو شکست و گفت :
پادشاه : اومم...باشه
با خوشحالی سرم رو بالا اوردم که ادامه داد
پادشاه : باید ۳ شبانه روز کل کار های قصر رو انجام بدی دخترم...
چشمام گرد شد،نگاهی به جونگکوک(ویکتور) کردم،اون هم چشماش گرد شده بود و خیلی نگران بود اما...چرا؟!خواستم اعتراض کنم که ادامه داد
پادشاه : اما چرا ویکتور برات ارزشمنده؟!
و دوباره سکوت
بعد از چند ثانیه سکوت رو شکستم و گفتم
ماندانا : چون...اون جونمو نجات داد!
پادشاه خنده های مسخره و بلندی کرد که همه ساکت شدن
پادشاه : یعنی میگی یه باغبون جون دختر من رو نجات داده؟
دوباره خندید و ساکت شد
پادشاه : باشه باشه باور کردم...اما من هنوز شرط خودمو دارم...۳ شبانهروز
بغض گلوم رو گرفته بود
اخه این دیگه چه بازی کوفته...بغضم رو قورت دادم و جوری که بغض صدام معلوم نشه گفتم :
ماندانا : چشم پدر...
پادشاه : خوبه...ولی چون دخترمی، فقط به خاطر اینکه دخترمی یه لباس مخصوص برات دارم
بعدش به خدمتکار شخصیش "برونو" اشاره داد...که برونو هم به خدمتکار هایی که دور وایساده بودند اشاره داد و چندتا از خدمتکار های دختر که با حسرت به لباس نگاه میکردن لباس رو آوردن
- ۳.۷k
- ۱۱ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط