{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part

part 3:


۱۷ سپتامبر ۲۰۱۶

ساعت ۱۱:۴۳ دقیقه ی شب ..‌‌.
کاتسوکی روی تختش نشسته بود و اتاقش تاریک بود .....
یه چیزی تو دستش دیده میشد
دفتری که ایزوکو برای آیندش کاملش میکرد
کاتسوکی داشت اون دفترو ورق میزدو میخوند
به یه صفحه که رسید از ورق زدن دست برداشت......
صفحه ای که بهش رسیده بود، درباره خودش نوشته شده بود:
کاچان ،کوسه:انفجار،حمله های دوربرد و نزدیک برد و برای شروع حمله با دست راستش شروع میکنه و با یک شتاب اونو سمت هدفش میگیره.....

کاتسوکی شوکه شده بود...ایزوکو چطور همه اینارو میدونست؟نکنه....
نکنه کاتسوکی رو موقع تمرین تماشا میکرد؟
یعنی کاتسوکی رو دوست داشت؟

چشمای سرخ و یاقوتی کاتسوکی میدرخشیدن.....درون خودش....یچیزی رو احساس میکرد
چیزی که سعی میکرد میخاد نادیدش بگیره....
چیزی که مدتها قلقلکش میداد....
اون....چه حسی بود؟
حالا ک فکر میکرد....هدفش از اذیت کردن ایزوکو چیبود؟
نشون ندادن احساساتش؟ تنفر از ایزوکو؟
یا علاقه ای که به ایزوکو داشت؟؟
..........................................
ایزوکو روی تختش به روی شکم دراز کشید....
حالش خوب نبود....یه چیزی روی قلبش سنگینی میکرد....

از وقتی که فهمیدن ایزوکو.بی کوسه.بدنیا اومده طردش میکردن....
کاتسوکی....دوست دوران بچگیش
اون هیچوقت باهاش مهربون نبود...
اما چرا؟ چرا انقدر احساس اضافی بودن میکرد؟
تا امروز سعی کرد تمام اینچیزا رو نادیده بگیره....
ولی حرفایی که کاتسوکی میزد واقعیت بود
نمیتونست به آرزوش برسه
همیشه....به غیر از کاتسوکی و کسایی که دورش بودن مورد آزار قرار میگرفت
کتکش میزدن.....

ایزوکو فکرش درگیر بود....ایزوکو گریه میکرد
از جاش بلند شد و رفت جلوی آینه قدی که تو اتاقش بود
تو تاریکی لباسشو در اورد و به بدنش خیره شد......
پر از کبودی بود....قفسه سینش....پهلوش...دستاش......
اون تا امروز اهمیتی نمیداد......حداقل تا امروز

حرف کاتسوکی درست بود....اون لیاقت زندگی رو نداشت....اون پشت در اتاقش نشست....شروع کرد به کشیدن موهاش
ایزوکو:چرا....چرا من.....مگه....مگه من....چیکار کردم.....من...اضافی ام....دیگه نمیخام.....خستم
شروع کرد به زار زدن

مادر ایزوکو که درحال آماده کردن غذا بود تا به اتاق ایزوکو ببره صدای گریه ی ایزوکو رو شنید....غذا رو به حال خودش و رفت سمت اتاق ایزوکو
مادر ایزوکو:ایزوکو....پسرم حالت خوبه؟میتونم بیام تو؟
ایزوکو صدای مادرشو نمیشنید....اون توی دنیای خودش بود
مادر ایزوکو که مثل تمام مادرا نگران بچش بود نتونست تحمل کنه و درو باز کرد....ایزوکو رو پشت درد دید....اون با یه دستش داشت موهاشو میکند و با دست دیگش بدنشو چنگ میگرفت.....

مادر ایزوکو نشست و تلاش کرد دستای ایزوکو رو که داشت به خودش آسیب میرسوند رو بگیره ....
مادر ایزوکو:پسرم....آروم باش....صدامو میشنوی....اروم باش من اینجام...
ولی ایزوکو هیچی نمیشنید... نمیتونست نفس بکشه....
موهاش از جایی که رشد میکردن خونریزی مختصر داشت ....مادر ایزوکو نمیدونست چیکار کنه....اون ترسیده بود....
به سختی تونست سر ایزوکو رو ثابت نگه داره
اون هیچوقت ایزوکو رو تو این حالت ندیده بود
یعنی ایزوکو هیچوقت حال واقعیشو نشون نمیداد
انقدر اون حرفا روش تاثیرگذاشته بود؟
مادر ایزوکو چند تا سیلی به صورت ایزوکو زد
اخرین سیلی که زد مثل بیدار کردن یه آدم از خواب بود
ایزوکو با آخرین سیلی به خودش اومد...دستاش شل شدن ....اون به یه نقطه زل زده بود و اشکاش بیصدا میریختن
مادر ایزوکو:پسرم....صدای منو میشنوی؟
ایزوکو نمیدونست چیشد....گیج بود...حال نداشت....کل بدنش داغ شده بود...هوشیاریش لب مرز بود...

اون از هوش رفت....
مادر ایزوکو ترسیده بود و دست وپاشو گم کرده بود....

بلند شد و سعی کرد پسرسو بلند کنه و بزاره روی تخت....بدن ایزوکو مثل آتیش داغ بود

ایزوکو رو روی تخت برد و تازه متوجه کبودیهای قدیمی روی بدن پسرش شد
چی باعث شد پسرش شکسته بشه؟
نمیدونست....
دیدگاه ها (۴)

منو ببخش...متاسفم😭.....

همتوننن خوشگلای منین🫂🎀✨️

my edit

part 2:توجه :عکسو تغییر دادم فیک همونه۱۷ سپتامبر ۲۰۱۶ کاتسوک...

part 1:دوشنبه...16اکتبر ۲۰۱۸....چقدر از اون اتفاق گذشته بود؟...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط