تک پارتی یونگی
تک پارتی یونگی ⛓️🚬
وقتی داداشت بود ولی خیلی دوسش داشتی اما اون باهات خوب نبود....
( روزا پشته سر هم میرفت ، تو همش توی تختت بودی تنها کسی که سرپرستیه تو رو گرفت یونگی بود چون پدر و مادرت توی یه تصادف مردن و خیلی از یونگی میترسیدی چون هم مافیا بود و هم خیلی سرد،جدی و خشن بود حتا نگا کردنش باعت میشود تمام بدنت از ترس بلرزه البته عادی بود چون اون بزرگترین و وحشتناک ترین مافیایه جهان بود ، همه با صدایه شنیدن اسمش از ترس بدنشون میلرزید ، از فکر و خیال امدی بیرون و تصمیم گرفتی باهاش یکمی صمیمی بشی پس به طرفه اتاقش رفتی )
یونگی: کیه؟( بم و جدی)
ات: عه داداشی منم...میتونم بیام تو!؟
یونگی: بیا ( جدی و سرد)
ات: داداشی میای فیلم ببینیم؟؟
یونگی: هه معلومه که نه ( ترسناک و بم)
ات: ب..ب..باشه....پس بریم توی حیاط عمارت شنیدم گلایه قشنگی داره ( ذوق)
یونگی: نه من کار دارم توعم حق نداری بری ( جدی)
ات: ولی......
یونگی: گفتم نمیشههههه ( عربده ترسناک)
( با دادی که زد بغضت گرفت چشمات پر اشک بود و سریع صورتت قرمز شد ،صدات خیلی بغض داشت ولی بلخند پررنگی زدی و گفتی....)
ات: اشکالی نداره....من زیاده روی کردم ببخشید من دیگه میرم مزاحمتون نمیشم
ویو یونگی
خوب میدونستم که الان خیلی داغون شده البته حقم داره تا حالا سر کسی داد نزده بودم، سریع رفتم دنبالش
یونگی: باشه...باشه بریم ولی به نظرم اول بریم ساحل نظرت چیه!؟؟
ات: جدییییی؟؟!( ذوق)
یونگی: اوهوم
( یونگی و ات آماده شودن رفتن ساحل اونجا کلی بازی کردن و درودل کردن)
یونگی: هوممم پس اینارو چرا قبلاً بهم نگفتی؟؟
ات: چون ازتون خیلی خیلی میترسیدم... فکر میکردم دوسم ندارین
یونگی: این حرفو نزن من خیلی دوست دارم عروسک کوچولو( لبخنده پررنگ)
ات: داداشی
یونگی: جانم!!؟
ات: میشه همیشه بخندی، اخه خنده هات خیلی قشنگن
یونگی: باشه نفسم
ات: خیلی خیلی دوست دارم
یونگی: منم دوست دارم
اونا روزایه زیادی باهم خوشگذروندن و همو بهتر شناختن و درک کردن و زندگی جدیدی شروع کردن
پایان 🏵️
شرمنده بد شد
وقتی داداشت بود ولی خیلی دوسش داشتی اما اون باهات خوب نبود....
( روزا پشته سر هم میرفت ، تو همش توی تختت بودی تنها کسی که سرپرستیه تو رو گرفت یونگی بود چون پدر و مادرت توی یه تصادف مردن و خیلی از یونگی میترسیدی چون هم مافیا بود و هم خیلی سرد،جدی و خشن بود حتا نگا کردنش باعت میشود تمام بدنت از ترس بلرزه البته عادی بود چون اون بزرگترین و وحشتناک ترین مافیایه جهان بود ، همه با صدایه شنیدن اسمش از ترس بدنشون میلرزید ، از فکر و خیال امدی بیرون و تصمیم گرفتی باهاش یکمی صمیمی بشی پس به طرفه اتاقش رفتی )
یونگی: کیه؟( بم و جدی)
ات: عه داداشی منم...میتونم بیام تو!؟
یونگی: بیا ( جدی و سرد)
ات: داداشی میای فیلم ببینیم؟؟
یونگی: هه معلومه که نه ( ترسناک و بم)
ات: ب..ب..باشه....پس بریم توی حیاط عمارت شنیدم گلایه قشنگی داره ( ذوق)
یونگی: نه من کار دارم توعم حق نداری بری ( جدی)
ات: ولی......
یونگی: گفتم نمیشههههه ( عربده ترسناک)
( با دادی که زد بغضت گرفت چشمات پر اشک بود و سریع صورتت قرمز شد ،صدات خیلی بغض داشت ولی بلخند پررنگی زدی و گفتی....)
ات: اشکالی نداره....من زیاده روی کردم ببخشید من دیگه میرم مزاحمتون نمیشم
ویو یونگی
خوب میدونستم که الان خیلی داغون شده البته حقم داره تا حالا سر کسی داد نزده بودم، سریع رفتم دنبالش
یونگی: باشه...باشه بریم ولی به نظرم اول بریم ساحل نظرت چیه!؟؟
ات: جدییییی؟؟!( ذوق)
یونگی: اوهوم
( یونگی و ات آماده شودن رفتن ساحل اونجا کلی بازی کردن و درودل کردن)
یونگی: هوممم پس اینارو چرا قبلاً بهم نگفتی؟؟
ات: چون ازتون خیلی خیلی میترسیدم... فکر میکردم دوسم ندارین
یونگی: این حرفو نزن من خیلی دوست دارم عروسک کوچولو( لبخنده پررنگ)
ات: داداشی
یونگی: جانم!!؟
ات: میشه همیشه بخندی، اخه خنده هات خیلی قشنگن
یونگی: باشه نفسم
ات: خیلی خیلی دوست دارم
یونگی: منم دوست دارم
اونا روزایه زیادی باهم خوشگذروندن و همو بهتر شناختن و درک کردن و زندگی جدیدی شروع کردن
پایان 🏵️
شرمنده بد شد
- ۱۵.۴k
- ۲۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط