{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حالا دیگر

حالا دیگر
یک خط در میان گریه می‌کنم،
حالا دیگر
شانه‌هایم صبورتر شده‌اند
و با هر تلنگری که گریه می‌زند
بی‌جهت نمی‌لرزند!
انگار دیگر هیچ اتفاقِ عاشقانه‌ای
از چشم‌هایم نمی‌افتد
و پاییزِ من
اتفاق زردی‌ست
که می‌تواند
ناگهان در آغوشِ هر فصلی بیفتد!
حالا تو هی به من بگو
بهار می‌آید...
دیدگاه ها (۴)

به زنی می أندیشمکه تمام زندگی أشنوشتن از مردی ستکه هرگز او ر...

می شود از عشق تو دیوانه شد دیوان نوشتصد غزل از آن نگاه و دید...

شرابی خوردم از دستِ عزیزِ رفته از دستی،نمی دانم چه نوشیدم که...

صداقت توکلبه ی رویای من استبا پنجره ای روبه سادگی.سقفش‌همسای...

TOW BROKEN THINGS

نمیبخشمت p.2/5

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط