همسایه طبقه بالا
پارت ۲
صبح روز بعد، با صدای افتادن چیزی از خواب پریدم.
چشمهام رو باز کردم و چند ثانیه به سقف خیره شدم.
تق!
دوباره.
بالش رو روی سرم گذاشتم.
ـ نه... امکان نداره.
اما صدای موسیقی هم اضافه شد.
از جا پریدم و با عصبانیت از اتاق بیرون رفتم.
این بار مستقیم سراغ طبقه بالا نرفتم.
یه فکر بهتر به ذهنم رسید.
رفتم آشپزخونه، یه لیوان آب برداشتم و با خودم گفتم:
ـ باشه آقای همسایه... خودت خواستی.
چند دقیقه بعد، یه آهنگ نسبتاً بلند از گوشی خودم پخش کردم.
صدای موسیقی رو تا جایی که میشد زیاد کردم و گذاشتم روی میز نزدیک سقف.
کمتر از پنج دقیقه طول کشید که صدای کوبیده شدن در اومد.
لبخند پیروزمندانهای زدم.
در رو باز کردم.
تهیونگ جلوی در ایستاده بود.
ـ این دیگه چیه؟
خیلی خونسرد گفتم:
ـ موسیقی.
ـ صدای موسیقی من اذیتت میکرد.
ـ آره.
ـ پس چرا خودت داری همون کارو میکنی؟
ـ چون میخوام بدونی چقدر روی اعصابه.
دست به سینه شد.
ـ تو واقعاً لجبازی.
ـ تو شروع کردی.
ـ من از صبح فقط داشتم خونه رو مرتب میکردم.
ـ با صدای موسیقی؟
ـ خب آره.
ـ پس مشکل از توئه.
چند ثانیه نگاهم کرد.
بعد ناگهان خندید.
ـ خیلی خب، باشه.
ـ چی؟
ـ من کمش میکنم.
موسیقی رو قطع کردم.
ـ واقعاً؟
ـ آره. ولی تو هم یه شرط داری.
ـ چه شرطی؟
ـ دیگه با نقشههای عجیب و غریب انتقام نگیری.
با اخم گفتم:
ـ قول نمیدم.
خندید.
ـ میدونستم.
خواست برگرده که صدایش کردم.
ـ تهیونگ!
ایستاد.
ـ چیه؟
ـ اسم من لیناست.
لبخند زد.
ـ میدونم.
ـ از کجا؟
ـ روی زنگ واحدت نوشته.
ـ فضولی کردی؟
ـ کنجکاوی کردم.
ـ فرقی نداره!
خندید و از پلهها بالا رفت.
ـ باشه، لینا.
در رو بستم.
اما عجیب بود...
با اینکه هنوز از دستش عصبانی بودم، برای اولین بار اسمش رو توی ذهنم تکرار کردم.
تهیونگ.
و نمیدونستم این اسم قرار بود خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکردم توی زندگیم تکرار بشه.
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
صبح روز بعد، با صدای افتادن چیزی از خواب پریدم.
چشمهام رو باز کردم و چند ثانیه به سقف خیره شدم.
تق!
دوباره.
بالش رو روی سرم گذاشتم.
ـ نه... امکان نداره.
اما صدای موسیقی هم اضافه شد.
از جا پریدم و با عصبانیت از اتاق بیرون رفتم.
این بار مستقیم سراغ طبقه بالا نرفتم.
یه فکر بهتر به ذهنم رسید.
رفتم آشپزخونه، یه لیوان آب برداشتم و با خودم گفتم:
ـ باشه آقای همسایه... خودت خواستی.
چند دقیقه بعد، یه آهنگ نسبتاً بلند از گوشی خودم پخش کردم.
صدای موسیقی رو تا جایی که میشد زیاد کردم و گذاشتم روی میز نزدیک سقف.
کمتر از پنج دقیقه طول کشید که صدای کوبیده شدن در اومد.
لبخند پیروزمندانهای زدم.
در رو باز کردم.
تهیونگ جلوی در ایستاده بود.
ـ این دیگه چیه؟
خیلی خونسرد گفتم:
ـ موسیقی.
ـ صدای موسیقی من اذیتت میکرد.
ـ آره.
ـ پس چرا خودت داری همون کارو میکنی؟
ـ چون میخوام بدونی چقدر روی اعصابه.
دست به سینه شد.
ـ تو واقعاً لجبازی.
ـ تو شروع کردی.
ـ من از صبح فقط داشتم خونه رو مرتب میکردم.
ـ با صدای موسیقی؟
ـ خب آره.
ـ پس مشکل از توئه.
چند ثانیه نگاهم کرد.
بعد ناگهان خندید.
ـ خیلی خب، باشه.
ـ چی؟
ـ من کمش میکنم.
موسیقی رو قطع کردم.
ـ واقعاً؟
ـ آره. ولی تو هم یه شرط داری.
ـ چه شرطی؟
ـ دیگه با نقشههای عجیب و غریب انتقام نگیری.
با اخم گفتم:
ـ قول نمیدم.
خندید.
ـ میدونستم.
خواست برگرده که صدایش کردم.
ـ تهیونگ!
ایستاد.
ـ چیه؟
ـ اسم من لیناست.
لبخند زد.
ـ میدونم.
ـ از کجا؟
ـ روی زنگ واحدت نوشته.
ـ فضولی کردی؟
ـ کنجکاوی کردم.
ـ فرقی نداره!
خندید و از پلهها بالا رفت.
ـ باشه، لینا.
در رو بستم.
اما عجیب بود...
با اینکه هنوز از دستش عصبانی بودم، برای اولین بار اسمش رو توی ذهنم تکرار کردم.
تهیونگ.
و نمیدونستم این اسم قرار بود خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکردم توی زندگیم تکرار بشه.
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
- ۳۵۷
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط