{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همسایه طبقه بالا

همسایه طبقه بالا
پارت ۳
یک هفته از اسباب‌کشی‌ام گذشته بود و رابطه‌ی من و تهیونگ هنوز دقیقاً مثل روز اول بود.
هر بار همدیگه رو می‌دیدیم، یکی‌مون حتماً یه چیزی برای گیر دادن پیدا می‌کرد.
آن روز صبح، با عجله از خونه بیرون زدم.
دیرم شده بود و باید سریع خودم رو به بیرون می‌رسوندم.
همین که وارد آسانسور شدم، دکمه‌ی طبقه همکف رو زدم.
درها در حال بسته شدن بودن که دستی بینشون قرار گرفت.
در دوباره باز شد.
تهیونگ وارد شد.
تا چشمش به من افتاد، لبخند زد.
ـ صبح بخیر، همسایه‌ی غرغرو.
با اخم نگاهش کردم.
ـ صبح بخیر، همسایه‌ی روی اعصاب.
در بسته شد.
چند ثانیه سکوت بود.
تهیونگ به صفحه‌ی گوشی‌اش نگاه می‌کرد و من به اعداد آسانسور.
ناگهان آسانسور تکون شدیدی خورد.
چراغ‌ها خاموش و روشن شدن.
ـ چی شد؟!
تهیونگ سریع دستش رو به دیوار گرفت.
ـ فکر کنم گیر کردیم.
با وحشت نگاهش کردم.
ـ چی؟!
ـ آروم باش.
ـ تو می‌گی آروم باش؟!
دکمه‌ی باز شدن در رو زدم.
هیچ اتفاقی نیفتاد.
ـ وای نه...
تهیونگ کنار پنل آسانسور رفت و دکمه‌ی اضطراری رو زد.
ـ درست می‌شه.
ـ اگه نشه چی؟
ـ می‌شه.
ـ از کجا مطمئنی؟
برگشت سمتم.
ـ چون نمی‌خوام تا آخر عمر توی آسانسور با تو گیر کنم.
با عصبانیت گفتم:
ـ خیلی بی‌ادبی!
خندید.
ـ بالاخره خندیدی.
ـ من نخندیدم!
ـ تقریباً.
چند دقیقه بعد، آسانسور دوباره حرکت کرد.
وقتی در باز شد، سریع بیرون رفتم.
تهیونگ پشت سرم اومد.
ـ لینا؟
برگشتم.
ـ چی؟
ـ ترسیده بودی؟
ـ نه.
لبخند زد.
ـ معلومه.
ـ واقعاً نترسیده بودم!
ـ باشه.
ـ چرا این‌جوری می‌گی «باشه»؟
ـ چون اگه بگم باور نکردم، دوباره دعوا می‌کنی.
چشم‌هام رو چرخوندم.
ـ اصلاً با تو نمی‌شه حرف زد.
خواستم برم که گفت:
ـ ولی...
ایستادم.
ـ چی؟
ـ اگه دوباره آسانسور گیر کرد، حداقل داد نزن.
ـ چرا؟
ـ گوش من هنوز از دفعه‌ی قبل زنگ می‌زنه.
با حرص گفتم:
ـ امیدوارم دفعه‌ی بعد تنها گیر بیفتی!
خندید.
ـ منم امیدوارم.
ازش دور شدم، اما چند قدم بعد ناخودآگاه لبخند زدم.
شاید دعواهای ما واقعاً داشت شکل عجیبی از صمیمیت پیدا می‌کرد...
البته هنوز هیچ‌کدوممون حاضر نبودیم اینو قبول کنیم.
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
دیدگاه ها (۵)

همسایه طبقه بالا

همسایه طبقه بالاپارت ۱ اسباب‌کشی هیچ‌وقت جزو چیزهایی نبود که...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۲۸جدي و خشن گفت نه. زل زدم به...

ببخشید یادم رفت اسلایس بعدی لباس مانلی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط