« عروسک من »
« عروسک من »
Part 18
محنا : تهیونگ می دونی خیلی زود گفتی ؟
تهیونگ : آره نمی خواد حالا جواب بدی
محنا : ببین تهیونگ میشه بهم زمان بدی ؟ حدودا تا روز کریسمس ؟
تهیونگ : آره حتما فکرات رو بکن
محنا : باشه فقط بیا بریم تا بچه ها پارمون نکردند
( پرش زمانی به ۳ روز بعد و روز کریسمس )
ویوی کالیرا :
توی این ۳ روز محنا و تهیونگ مثل قبلاً بودند و هیچ جدایی بینشون نبود محنا فکراش رو کرده بود و امروز قرار بود که به تهیونگ احساساتش رو بگه
البته یک جور زیبا و قشنگ احساساتش رو توی یک کاغذ نوشت و برد گذاشت روی تخت
ویوی تهیونگ :
اومدم توی اتاقم که یه نامه رو دیدم که روی تختم یه نامه بود که نظرم رو خیلی جلب کرد نامه رو برداشتم که توش نوشته بود :
تهیونگ عزیزم نمیدونم که این نامه رو چه زمانی می خونی اما این رو بدون که احساساتت دو طرفه هست یعنی من هم عاشقت هستم من از بچگی تهیونگ لاور بودم و الان هم هستم اما الان احساساتم بیشتر شده نسبت بهت 🤍
وقتی که نامه رو خوندم مثل دیوونه ها بالا و پایین پریدم نمی دونم چرا اما انکار که دنیا رو بهم داده بودند بدو بدو رفتم توی اتاق محنا که دیدم نیست و رفتم پایین
تهیونگ : بچه ها محنا روندیدید ؟
جونگ کوک : نمیدونم ولی فکر کنم رفته بیرون
نهال : آره رفت بیرون
تهیونگ : باشه ممنونم
رفتم دنبال محنا تا شب ساعت ۹ هر جا رو گشتم نبود پس تصمیم گرفتم که برم به سمت دریا رفتم و دیدم یه دختر با موهای باز و یه لباس خیلی قشنگ روی شن های دریا نشسته و دریا رو تماشا می کنه رفتم کنارش نشستم و دستم رو روی دستش گذاشتم و گفتم
تهیونگ : پس احساساتت دو طرفه ست
محنا : نامه رو خوندی ؟
تهیونگ : آره خوندم و خیلی خوشحالم و احساسات مون متقابل هست
محنا : آره خوبه
می خوای الان به همه بگی ؟
تهیونگ : نه اصلا بزار یه مدت بگذره
محنا : باشه بیا بریم تا بچه ها تیکه تیکه مون نکردن
تهیونگ : آره بیا بریم
Part 18
محنا : تهیونگ می دونی خیلی زود گفتی ؟
تهیونگ : آره نمی خواد حالا جواب بدی
محنا : ببین تهیونگ میشه بهم زمان بدی ؟ حدودا تا روز کریسمس ؟
تهیونگ : آره حتما فکرات رو بکن
محنا : باشه فقط بیا بریم تا بچه ها پارمون نکردند
( پرش زمانی به ۳ روز بعد و روز کریسمس )
ویوی کالیرا :
توی این ۳ روز محنا و تهیونگ مثل قبلاً بودند و هیچ جدایی بینشون نبود محنا فکراش رو کرده بود و امروز قرار بود که به تهیونگ احساساتش رو بگه
البته یک جور زیبا و قشنگ احساساتش رو توی یک کاغذ نوشت و برد گذاشت روی تخت
ویوی تهیونگ :
اومدم توی اتاقم که یه نامه رو دیدم که روی تختم یه نامه بود که نظرم رو خیلی جلب کرد نامه رو برداشتم که توش نوشته بود :
تهیونگ عزیزم نمیدونم که این نامه رو چه زمانی می خونی اما این رو بدون که احساساتت دو طرفه هست یعنی من هم عاشقت هستم من از بچگی تهیونگ لاور بودم و الان هم هستم اما الان احساساتم بیشتر شده نسبت بهت 🤍
وقتی که نامه رو خوندم مثل دیوونه ها بالا و پایین پریدم نمی دونم چرا اما انکار که دنیا رو بهم داده بودند بدو بدو رفتم توی اتاق محنا که دیدم نیست و رفتم پایین
تهیونگ : بچه ها محنا روندیدید ؟
جونگ کوک : نمیدونم ولی فکر کنم رفته بیرون
نهال : آره رفت بیرون
تهیونگ : باشه ممنونم
رفتم دنبال محنا تا شب ساعت ۹ هر جا رو گشتم نبود پس تصمیم گرفتم که برم به سمت دریا رفتم و دیدم یه دختر با موهای باز و یه لباس خیلی قشنگ روی شن های دریا نشسته و دریا رو تماشا می کنه رفتم کنارش نشستم و دستم رو روی دستش گذاشتم و گفتم
تهیونگ : پس احساساتت دو طرفه ست
محنا : نامه رو خوندی ؟
تهیونگ : آره خوندم و خیلی خوشحالم و احساسات مون متقابل هست
محنا : آره خوبه
می خوای الان به همه بگی ؟
تهیونگ : نه اصلا بزار یه مدت بگذره
محنا : باشه بیا بریم تا بچه ها تیکه تیکه مون نکردن
تهیونگ : آره بیا بریم
- ۳۳۸
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط