نویسنده آوین | 그녀는 내 거야
نویسنده آوین | 그녀는 내 거야
پارت¹⁵ | در میان رگبارِ گلوله
صبح روز بعد، آسمان خاکستری بود، انگار طبیعت هم برای شروع این سفر جدید، با ات همدلی میکرد. ات با لباسی ساده اما شیک، در حالی که قلبش مثل پر تپیدن بود، از درِ عمارت مین خارج شد. دو خودروی شاسیبلند مشکی و ضدگلوله، مثل دو هیولای آهنین، جلوی در منتظر بودند.
جونکوک، با کت مشکی و عینک آفتابی که نیمی از قدرت نگاهش رچ پنهان میکرد، پشت فرمون خودروی اصلی نشسته بود. تهیونگ و کیان هم توی خودروهای پشتی بودند.
ات کنار جونکوک نشست. فضای داخل ماشین اونقدر ساکت بود که اون صدای تپش قلب خودش رو میشنید. سعی کرد به منظرههای بیرون خیره شود تا از اضطرابش کم کنه، اما ناگهان متوجه شد جونکوک مدام از آینه نگاهش میکند.
«ترسیدی؟» صدای بم و آرام جونکوک سکوت رچ شکست.
ات با تکان دادن سر، سعی کرد خودش رو قوی نشون بده: «نه… فقط… کمی عجیبه. انگار دارم به یه مسابقهی فرمول یک میرم، نه یک سفر معمولی.»
جونکوک پوزخند کوتاهی زد، چیزی که حتی از پشت عینک هم مشخص بود: «فقط تماشا کن. قرار نیست اتفاق بدی بیفته.»
اما انگار کلاغ سیاه منتظر اجازه نبود.
هنوز ده دقیقه از حرکت آنها نگذشته بود که ناگهان، صدای جیغ کشنده لاستیکها در فضا پیچید. یک خودروی سفید با سرعت سرسامآور از جادهی فرعی وارد مسیر آنها شد و با زاویهای تند، جلوی خودروی جونکوک رچ گرفت.
«ات! سرت رو پایین نگه دار!» فریاد تهیونگ از بیسیم ماشین شنیده شد.
در کسری از ثانیه، صدای شلیک گلولههای سنگین فضای سکوت جنگلی رو در هم شکست. شیشهی خودروی پشتی با صدای مهیج خرد شد. حمله دقیق و سازمانیافته بود.
ات از وحشت فریاد کشید و ناخودآگاه خودش رو به سمت جونکوک متمایل کرد. دستهاش رو محکم دور خودش حلقه کرده بود و چشماش رو بسته بود.
جونکوک، در حالی که با یک دست فرمون رو میچرخاند تا از مسیر مستقیم خارج شود، با دست دیگر، از کنار ات، به اون نزدیک شد و اون رو با قدرت اما با ملایمتی عجیب، بین بدن خودش و صندلی گیر انداخت.
«چشمات رو نبند! به من نگاه کن!» دستور جونکوک مثل یک شوک به ات وارد شد.
ات با چشمانی لرزان به اون نگاه کرد. در آن لحظه، جونکوک دیگه آن مرد آرامِ دیشب نبود. چهرهاش مثل سنگ تراشیده شده بود و در چشماش، شعلهای از خشمِ خالص میسوخت.
جونکوک با یک حرکت حرفهای، به سمت داشبورد رفت و اسلحهای سنگین رچ بیرون کشید. در حالی که با یک دست در حال رانندگی تهاجمی بود تا از ماشین محافظت کنه، با دست دیگه، از پنجره نیمهباز، به سمت مهاجم ها شلیک کرد.
تِنگ! تِنگ!
صدای برخورد گلولهها به بدنه ضدگلوله، لرزه به اندام ات انداخت. اون دید که چطور جونکوک، بدون حتی یک لحظه تردید، با دقت مرگبار شلیک میکنه. هر شلیک، هدف رو میزد.
«کیان! تیم پشتیبانی رو فعال کن! تهیونگ، اونها رو از سمت چپ محاصره کن!» جونکوک با تندی توی بیسیم فریاد زد.
توب میانه این آشوب، خودروی مهاجم دوباره به سمت آنها حرکت کرد تا برخورد مستقیم ایجاد کند. ات حس کرد که ماشین با شدت تکان میخورد. اوپ در میون لرزشهای ماشین، ناگهان متوجه شد که جونکوک، حتی در اوج خطر، دست دیگرش را روی دستش گذاشته . فشار دست جونکوک، تنها چیزی بود که در آن دنیای پر از خون و باروت، به ات حس «واقعیت» و «امنیت» میداد.
«من اینجام، ات. تا وقتی من زندهام، هیچکس نمیتونه به تو دست بزنه.»
این جمله، در میان صدای انفجارها و شلیکها، برای ات مثل یک عهدِ مقدس بود. اومدر آن لحظه فهمید که ازدواج با جونکوک، فقط یک معامله نیست؛ بلکه ورود به دنیایی است که در آن، مرز بین عشق و بقا، به باریکی یک تار موست.
ادامه دارد....
خواندن بدون لایک و گفتم نظر حرام است🗿📿
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شرط ها پارت بعد
۲۰ لایک
۲۰ کامنت
۱۰ بازنشر
بوس به کلتون😃🎀
پارت¹⁵ | در میان رگبارِ گلوله
صبح روز بعد، آسمان خاکستری بود، انگار طبیعت هم برای شروع این سفر جدید، با ات همدلی میکرد. ات با لباسی ساده اما شیک، در حالی که قلبش مثل پر تپیدن بود، از درِ عمارت مین خارج شد. دو خودروی شاسیبلند مشکی و ضدگلوله، مثل دو هیولای آهنین، جلوی در منتظر بودند.
جونکوک، با کت مشکی و عینک آفتابی که نیمی از قدرت نگاهش رچ پنهان میکرد، پشت فرمون خودروی اصلی نشسته بود. تهیونگ و کیان هم توی خودروهای پشتی بودند.
ات کنار جونکوک نشست. فضای داخل ماشین اونقدر ساکت بود که اون صدای تپش قلب خودش رو میشنید. سعی کرد به منظرههای بیرون خیره شود تا از اضطرابش کم کنه، اما ناگهان متوجه شد جونکوک مدام از آینه نگاهش میکند.
«ترسیدی؟» صدای بم و آرام جونکوک سکوت رچ شکست.
ات با تکان دادن سر، سعی کرد خودش رو قوی نشون بده: «نه… فقط… کمی عجیبه. انگار دارم به یه مسابقهی فرمول یک میرم، نه یک سفر معمولی.»
جونکوک پوزخند کوتاهی زد، چیزی که حتی از پشت عینک هم مشخص بود: «فقط تماشا کن. قرار نیست اتفاق بدی بیفته.»
اما انگار کلاغ سیاه منتظر اجازه نبود.
هنوز ده دقیقه از حرکت آنها نگذشته بود که ناگهان، صدای جیغ کشنده لاستیکها در فضا پیچید. یک خودروی سفید با سرعت سرسامآور از جادهی فرعی وارد مسیر آنها شد و با زاویهای تند، جلوی خودروی جونکوک رچ گرفت.
«ات! سرت رو پایین نگه دار!» فریاد تهیونگ از بیسیم ماشین شنیده شد.
در کسری از ثانیه، صدای شلیک گلولههای سنگین فضای سکوت جنگلی رو در هم شکست. شیشهی خودروی پشتی با صدای مهیج خرد شد. حمله دقیق و سازمانیافته بود.
ات از وحشت فریاد کشید و ناخودآگاه خودش رو به سمت جونکوک متمایل کرد. دستهاش رو محکم دور خودش حلقه کرده بود و چشماش رو بسته بود.
جونکوک، در حالی که با یک دست فرمون رو میچرخاند تا از مسیر مستقیم خارج شود، با دست دیگر، از کنار ات، به اون نزدیک شد و اون رو با قدرت اما با ملایمتی عجیب، بین بدن خودش و صندلی گیر انداخت.
«چشمات رو نبند! به من نگاه کن!» دستور جونکوک مثل یک شوک به ات وارد شد.
ات با چشمانی لرزان به اون نگاه کرد. در آن لحظه، جونکوک دیگه آن مرد آرامِ دیشب نبود. چهرهاش مثل سنگ تراشیده شده بود و در چشماش، شعلهای از خشمِ خالص میسوخت.
جونکوک با یک حرکت حرفهای، به سمت داشبورد رفت و اسلحهای سنگین رچ بیرون کشید. در حالی که با یک دست در حال رانندگی تهاجمی بود تا از ماشین محافظت کنه، با دست دیگه، از پنجره نیمهباز، به سمت مهاجم ها شلیک کرد.
تِنگ! تِنگ!
صدای برخورد گلولهها به بدنه ضدگلوله، لرزه به اندام ات انداخت. اون دید که چطور جونکوک، بدون حتی یک لحظه تردید، با دقت مرگبار شلیک میکنه. هر شلیک، هدف رو میزد.
«کیان! تیم پشتیبانی رو فعال کن! تهیونگ، اونها رو از سمت چپ محاصره کن!» جونکوک با تندی توی بیسیم فریاد زد.
توب میانه این آشوب، خودروی مهاجم دوباره به سمت آنها حرکت کرد تا برخورد مستقیم ایجاد کند. ات حس کرد که ماشین با شدت تکان میخورد. اوپ در میون لرزشهای ماشین، ناگهان متوجه شد که جونکوک، حتی در اوج خطر، دست دیگرش را روی دستش گذاشته . فشار دست جونکوک، تنها چیزی بود که در آن دنیای پر از خون و باروت، به ات حس «واقعیت» و «امنیت» میداد.
«من اینجام، ات. تا وقتی من زندهام، هیچکس نمیتونه به تو دست بزنه.»
این جمله، در میان صدای انفجارها و شلیکها، برای ات مثل یک عهدِ مقدس بود. اومدر آن لحظه فهمید که ازدواج با جونکوک، فقط یک معامله نیست؛ بلکه ورود به دنیایی است که در آن، مرز بین عشق و بقا، به باریکی یک تار موست.
ادامه دارد....
خواندن بدون لایک و گفتم نظر حرام است🗿📿
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شرط ها پارت بعد
۲۰ لایک
۲۰ کامنت
۱۰ بازنشر
بوس به کلتون😃🎀
- ۷۰۸
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط