پارت خودم

پارت 85:(خودم)
چیزی نشد که توی بغل گرمش خوابم برد. صبح زود تر از ساعت 7 بیدار شدم حدودا 6 و نیم بود. از تخت بلند شدم. جونگ کوک جدی جدی خواب بود. گوشیمو برداشتمو ساعتو خاموش کردم. اروم از تخت پایین اومدم که بیدار نشه . سمت آشپز خونه رفتم. من از دیشب خیلی سیر بودم. ولی به هر حال نمیشد صبونه نخورد. تصمیم گرفتم واسه همه صبونه اماده کنم. نون تستا رو از توی تستر بیرون اوردمو توی سینی کوچیکی گذاشتمشون. شیشه نوتلا رو باز کردمو کنارش گذاشتم و چند تا توت فرنگی تازه و قرمز رو خورد کردم و کنارش قرار دادم.  و همچنین کره ی بادوم زمینی. کمی چای سبز دم کردم. همچنین در حال اماده کردن قهوه بودم. همه چی اماده بود. ساعت 7 و نیم بود. دیگه باید بیدار میشدن . اونا سرشون از من شولوغ تر بود. جونگ کوک از اتاق بیرون اومد . زیر پوش سفیدش دسش بود و هنوز نپوشیده بودش . چشاش بسته بود. کوکی: گائولا کجایی؟ زود بیدار شدی! سرمو بالا اوردمو نگاهش کردم.
لبخندی زدمو سمتش رفتم. من: صبح بخیر خرگوش خوابالو. خودم بیدار شدم زود تر. برو بقیه رو بیدار کن و بیاین صبونه بخوریم! زیر پوششو پوشید و به طرفم اومد.
دساشو باز کرد و من خودمو توی بغلش پرت کردم. متقابلا منو توی آغوش گرفت و محکم فشار داد. تهیونگ از اتاق بیرون اومد ولی من متوجهش نشدم نه من نه جونگ کوک.
یهو با لحن خوابالویی گفت: اییییش صبح اول صبحم ول نمیکنن . برگشتمو نگاهش کردم. این پسر چقد کیوته؟
بعد از این نگاه یه لبخند مستطیلی جوابم داد. رفتم جلو موهاشو بهم ریختم. من: صبح بخیر شیر کوچولو. برو بشین سر میز. خلاصه تک تکشون بیدار شدنو سر میز نشستن.
برای همشون قهوه داغ ریختم. هوسوک با لحنی که معلوم بود خوابه هنوز با صدای خیلی کم و نا مفهوم میگفت:  گائولا این اخرین صبونه دسه جمعی در 5 ماه اینده اس؟!
همونجوری که داشتم نون تستو گاز میزدم با فکر کردن به این قضیه یهو خشکم زد. تو چشاش نگا کردمو سرمو تکون دادم. من: پسرا 5 ماه چیز زیادی نیس ! زود تموم میشه!
نامجون: اونوقت تکلیف ما چی میشه؟! میکاپ بهانس ما دلمون برات تنگ میشه! لبخند مهربونی زدم. من: نگران نباشید. فعلا میکاپتون با خودمه به خصوص میکاپ های اصلی و مهم. ما قرار نیس همو نبینیم.
یهو نگاهم به جونگ کوک افتاد که عین این بچه کوچولو ها بغض کرده و داره با نون تست بازی میکنه. زیر چونشو قلقلک دادم. باعث شد که بخنده. بعد از خوردن صبونه به اتاق رفتم تا وسایلمو جمع و جور کنم. همونطور که داشتم لباسامو جمع میکردم جونگ کوک به در تکیه داده بودو داشت نگا میکرد. متوجه نگاهاش شده بودم. در حال جمع کردن چیزام بهش گفتم: شما نمیخوای دس از دید زدن برداریو بیای کمکم کنی؟؟؟ نزدیک اومدو شروع به کمک کردن کرد. لباسامو تا میکردو توی کیفم میذاشت. با دقت و نظم خاصی تا میکرد و داخل کیف میگذاشت. یهو نیم تنه و شورتکمو دیدو چشاش گرد شد..کوکی: اینا رو قراره کجا بپوشیشون؟ دقیقا؟ به سمتش اومدمو لباسارو ازش گرفتم. خندیدم: اینا رو وقتی دنس تمرین میکنم میپوشم.
کوکی: اونوقت طراح دنست مرده یا زنه؟ ابروهامو بالا انداختمو با بد جنسی گفتم: خوب اونو دیگه من نمیدونم ممکنه زن باشه ممکنه مرد باشه. چشاشو بیش تر باز کرد.
کوکی:  اگه من باشه تو اینو جلوش میپوشی و حرکات سکسی میکنی؟؟ بدون هیچ حرفی فقط سرمو تکون دادم.
کوکی: تو که اینو نمیپوشی؟! نه؟ با بد جنسی گفتم: اگه مجبور شم که خو میپوشمشون اشکالش چیه ؟
دهنش باز مونده بود. و همچنین تو شوک بود.
قیافمو جدی کردم. من: جونگ کوک جدا از شوخی طراح رقصم مرده و من نه اسمشو میدونم نه تالا دیدمش..
لب پایینشو گاز محکمی گرفت.  کوکی: و اون تو رو در این شرایط میبینه؟ من چیکار کنم؟  من: بیخیال حاالا تا بعدا من با پی دی نیم حرف میزنم ببینم چی میگه . سرشو تکون داد. وسایلو که کاملا جمع کردیم به سمت در خونه رفتیم. پسرا اومده بودن واسه خدافظی. منم دم در بودم با وسایلم. نامجون: گائولا امیدوارم موفق باشی فایتینگ!
رفتم و بغلش کردم. من: کومایوو.
همشون رو بغل کرده بودم مونده بود ته و کوک. تهیونگ دساشو باز کرد و من خودمو انداختم تو بغلش. سرمو روی سینش گذاشتم. دسشو روی کمرم گذاشتو نوازشم میکرد.
نمیخواستم از بغلش بیام بیرون . چون ته همیشه خاص بوده چه برای من چه برای جونگ کوک. واقعا برادرم بود.
کلی وقت ووی بغلش بودم. کوکی: بسه دیگهه منم آدمم.
از بغل ته بیرون اومدمو قبل ازینکه جونگ کوکو بغل کنم لپاشو کشیدم. من: ناع تو ادم نیسی تو یه بچه خرگوش کیوتی! و به آغوشم کشیدمش. سفت منو گفته بود. دسشو بین موهام بازی میداد. بوسه هایی روی گردنم میزد. ازش جدا شدمو با لبخند نگاهش کردم. من: جونگ کوکا من زود بر میگردم زود زود. دلم برای همه تنگ میشه. پسرا موفق باشید. و با گفتن این جمله خونه رو با بدرقه گرمش
دیدگاه ها (۳)

پارت 86: به اتاق 120 رسیدم. کارتو جلوی مانیتور گرفتم و در با...

اصلا شیطونه میگه از ویسگون برم. دخترا کجاییید شماااا هیچکودو...

پارت 84: اون لبا دیگه زیادی برق میزدن. چشامو بستم. گوشاشو نو...

پارت 83: بعد از خوردن ناهار جینا رو تا دم خوابگاه بدرقه کردم...

آن سوی آینه P35در رو باز کردیم که یهو جونگ کوک افتاد (ویو ا....

ارمان عشق و نفرت پارت 5صبح شد آت خیلی درد داشت کوک رفت غذا پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط