{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خانزاده پارت

#خان_زاده #پارت173

زیر سنگینی نگاه همشون آب شدم.
گستاخ در اتاق خودش رو باز کرد و هلم داد داخل و پشت سرم اومد داخل.
با اخم گفت
_تو اینجا چی کار میکنی آیلین؟
مثل خودش حق به جانب گفتم
_قبل از شما اومدم اینجا...خبر بابا شدنت و شنیدم گفتم یه تبریک بگم اشتباه کردم؟
سر تکون داد
_اشتباه کردی... اشتباه کردی بی من اومدی میخوای همه بفهمن که ما...
وسط حرفش پریدم
_به خانوادم گفتم ما جدا شدیم.
خشکش زد...
نگاهم و ازش گرفتم و گفتم
_تو هم بهتره کم کم به خانوادت بگی!
بازوم و گرفت و گفت
_تو چی کار کردی آیلین؟چرا گفتی؟تو خود تهران هم به زن مطلقه به چشم درستی نگاه نمیکنن چه برسه اینجا که...
پوزخند زدم و گفتم
_ای جانم مهمه واست؟
کلافه دستی به موهاش کشید و گفت
_اگه بابات دیگه اجازه نده برگردی تهران چی؟
شونه بالا انداختم
_همینجا میمونم.
رنگش قرمز شد و گفت
_اگه به زور وادارت کنه ازدواج کنی چی؟
خیره نگاهش کردم و گفتم
_قبلا هم یه بار این کار و کرده بود. فکر نکنم بختم سیاه تر از این بشه!
بازوهام و گرفت و گفت
_بسه آیلین نمی‌بینی چه قدر عذاب می‌کشم؟
بازوهام و از دستش کشیدم و گفتم
_ازم توقع داری چی کار کنم؟ زنت اونجا بچش و به دنیا آورده. نامزدت توی تهران منتظرته ازم میخوای منم بشم معشوقه ی پنهونیت؟


🍁 🍁 🍁 🍁
دیدگاه ها (۲۵)

#خان_زاده #پارت174کلافه گفت_چرا بهم فرصت نمیدی؟با یه دنیا ح...

#خان_زاده #پارت175_آقا فرهاد؟اونی که خواستگاری کرده آقا فره...

#خان_زاده #پارت172* * * * *شیرینی ها رو توی دستم جا به جا ک...

#خان_زاده #پارت171حس کردم از بالای بلندی پرت شدم پایین. به ...

چندپارتی پارت=۱موضوع:وقتی به اجباز خانواده باهم ازدواج کردی...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۰۶ با بغض و ناباور :گفتم تو ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط