رقص سایهها | پارت سوم: «پشتصحنهی سنگینِ عمارت»
رقص سایهها | پارت سوم: «پشتصحنهی سنگینِ عمارت»
صبح در عمارتِ جئون، فضایِ کار بسیار سنگینتر از این حرفها بود. جونگکوک با بیحوصلگی پروندهها را ورق میزد. جیمین در گوشهی اتاق، در حال بررسی نقشههای ماهوارهایِ مسیرهای قاچاق بود که اخیراً توسط همان «شبح» ناامن شده بود.
جیمین با کلافگی نقشهها را روی میز کوبید و گفت: «جونگکوک، این احمق داره با سیستمهای ما بازی میکنه! اگه فکر کردی با قهوهخوردن و خیره شدن به عکسِ سکهها به جایی میرسی، سخت در اشتباهی.»
جونگکوک سرش را بالا آورد، نگاهش تیز بود: «جیمین، اعصابت رو کنترل کن. ما داریم با کسی میجنگیم که رد پاش عمداً برای ما گذاشته شده.»
جیمین پوزخندی زد و یک تکه دونات از ظرفِ روی میز برداشت: «حداقل تا وقتی نقشه رو پیدا نکردیم، قندِ خونت رو بالا نگه دار! اگه از گشنگی بمیری، اون قاتلِ لعنتی برنده میشه.» جونگکوک به تضادِ رفتاریِ جیمین نگاه کرد و برای لحظهای، فشارِ روی شانههایش کمی کمتر شد.
در آن سوی شهر، دفترِ شرکتِ کیم.
تهیونگ با تیپِ رسمی و جذابی وارد اتاق شد. او میرا را دید که غرق در اعداد و ارقام بود. تهیونگ با لبخند به سمتِ میز رفت و یک فنجان قهوه داغ را جلوی میرا گذاشت: «میرا، بسه دیگه! اگه اونقدر به مانیتور خیره بشی، تا آخرِ هفته چشمات ضعیف میشه.»
میرا بدون اینکه چشم از اعداد بردارد، گفت: «تهیونگ، وقتی میگم یه نفر داره از حسابهای ما پولِشویی میکنه برای اهدافِ تاریک، یعنی شوخی ندارم. این شوخی نیست، یه جنگِ اقتصادیه.»
لیا، بورا و نینا که در حالِ آماده کردنِ مدارکِ جلسهی عصر بودند، با خنده وارد بحث شدند. بورا گفت: «میرا، تهیونگ راست میگه. بیا فقط برای ده دقیقه این پروندههای وحشتناک رو فراموش کن! دیروز که داشتیم اونقدر خندیدیم، یادت نیست؟»
میرا برای لحظهای به چهرهی نگرانِ برادرش و دوستانش نگاه کرد، لبخندِ کمرنگی زد: «باشه، باشه! ده دقیقه استراحت.»
اما درست در همان لحظه که میرا سعی کرد برای چند دقیقه از دنیایِ جدیِاش فاصله بگیرد، لپتاپِ او بوقِ ممتدی زد. یک پیامِ ناشناس با همان نشانِ سکهی نقرهای روی صفحه نقش بست:
«بازیِ خوبی بود، اما وقتشه واردِ مرحلهی واقعی بشیم. شبِ تاریک، شروعِ شکارِ منه.»
خندههای توی اتاق در یک آن محو شد. میرا به سرعت به تهیونگ نگاه کرد. آنها میدانستند که آرامشِ قبل از طوفان تمام شده است.
صبح در عمارتِ جئون، فضایِ کار بسیار سنگینتر از این حرفها بود. جونگکوک با بیحوصلگی پروندهها را ورق میزد. جیمین در گوشهی اتاق، در حال بررسی نقشههای ماهوارهایِ مسیرهای قاچاق بود که اخیراً توسط همان «شبح» ناامن شده بود.
جیمین با کلافگی نقشهها را روی میز کوبید و گفت: «جونگکوک، این احمق داره با سیستمهای ما بازی میکنه! اگه فکر کردی با قهوهخوردن و خیره شدن به عکسِ سکهها به جایی میرسی، سخت در اشتباهی.»
جونگکوک سرش را بالا آورد، نگاهش تیز بود: «جیمین، اعصابت رو کنترل کن. ما داریم با کسی میجنگیم که رد پاش عمداً برای ما گذاشته شده.»
جیمین پوزخندی زد و یک تکه دونات از ظرفِ روی میز برداشت: «حداقل تا وقتی نقشه رو پیدا نکردیم، قندِ خونت رو بالا نگه دار! اگه از گشنگی بمیری، اون قاتلِ لعنتی برنده میشه.» جونگکوک به تضادِ رفتاریِ جیمین نگاه کرد و برای لحظهای، فشارِ روی شانههایش کمی کمتر شد.
در آن سوی شهر، دفترِ شرکتِ کیم.
تهیونگ با تیپِ رسمی و جذابی وارد اتاق شد. او میرا را دید که غرق در اعداد و ارقام بود. تهیونگ با لبخند به سمتِ میز رفت و یک فنجان قهوه داغ را جلوی میرا گذاشت: «میرا، بسه دیگه! اگه اونقدر به مانیتور خیره بشی، تا آخرِ هفته چشمات ضعیف میشه.»
میرا بدون اینکه چشم از اعداد بردارد، گفت: «تهیونگ، وقتی میگم یه نفر داره از حسابهای ما پولِشویی میکنه برای اهدافِ تاریک، یعنی شوخی ندارم. این شوخی نیست، یه جنگِ اقتصادیه.»
لیا، بورا و نینا که در حالِ آماده کردنِ مدارکِ جلسهی عصر بودند، با خنده وارد بحث شدند. بورا گفت: «میرا، تهیونگ راست میگه. بیا فقط برای ده دقیقه این پروندههای وحشتناک رو فراموش کن! دیروز که داشتیم اونقدر خندیدیم، یادت نیست؟»
میرا برای لحظهای به چهرهی نگرانِ برادرش و دوستانش نگاه کرد، لبخندِ کمرنگی زد: «باشه، باشه! ده دقیقه استراحت.»
اما درست در همان لحظه که میرا سعی کرد برای چند دقیقه از دنیایِ جدیِاش فاصله بگیرد، لپتاپِ او بوقِ ممتدی زد. یک پیامِ ناشناس با همان نشانِ سکهی نقرهای روی صفحه نقش بست:
«بازیِ خوبی بود، اما وقتشه واردِ مرحلهی واقعی بشیم. شبِ تاریک، شروعِ شکارِ منه.»
خندههای توی اتاق در یک آن محو شد. میرا به سرعت به تهیونگ نگاه کرد. آنها میدانستند که آرامشِ قبل از طوفان تمام شده است.
- ۱۴۲
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط