{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چه غریب ماندی ای دل! نه غمی نه غمگساری

چه غریب ماندی ای دل! نه غمی نه غمگساری
نه به انتظار یاری. نه ز یار انتظاری
غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
که دگر به این گرانی نتوان کشید باری
دل من! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری
نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر ارم
منم ان درخت پیری که نداشت برگ وباری
به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
بنگر وفای یاران که رها کنند یاری.

هوشنگ ابتهاج
دیدگاه ها (۳)

تنم خسته دلم تشنه دگرساقی نمیخواهمز پا افتاده ام اما'دگر باق...

عشق یعنی خواب باشی بوسه بیدارت کندیار با چشم خمار و مست تب د...

دخترک خندید وپسرک ماتش بردکه به چه دلهره از باغچه ی همسایه، ...

من به تو خندیدمچون که می دانستمتو به چه دلهره از باغچه ی همس...

ولی من عاشق این فیلمم🥲🥺چه غریب ماندی ای دل نه غمی ، نه غمگسا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط