{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دخترک خندید و

دخترک خندید و
پسرک ماتش برد
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد
غضب آلود به او غیظی کرد
این وسط من بودم
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام
هر دو را بغض ربود
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت
و یقیناً پی معشوق خودش می آید
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود
مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت

جواد نوروزی
دیدگاه ها (۵)

چه غریب ماندی ای دل! نه غمی نه غمگساری نه به انتظار یاری. نه...

تنم خسته دلم تشنه دگرساقی نمیخواهمز پا افتاده ام اما'دگر باق...

من به تو خندیدمچون که می دانستمتو به چه دلهره از باغچه ی همس...

تو به من خندیدیو نمی‌دانستیمن به چه دلهره از باغچه همسایهسیب...

من این شعر و جوابیه هاشو خیلی دوست دارم شما هم دوست داشتید ب...

my vampire. last part.

رمان غریبه کوچولو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط