♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
ᕙ[・part 107・]ᕗ
خودم رو توی تخت انداختم و دستام رو بغل کردم و خودم رو گوله کردم و اروم گریه کردم خدایا. این مرد چه به سرم آورد که ندیدن و رفتنش تا لبه پرتگاه مرگ بردم و باز دستهای اون برم گردوند
اشکم اروم روی صورتم سر میخورد و پایین میریخت. بابا کنارم رو تخت نشست و زل زد بهم..اما حتى يه ثانيه
جهت نگاهم رو که به میز کنار تخت دوخته شده بود عوض نکردم.
مامان دستی روی موها و پیشونیم کشید و با غم و
درد گفت : داره تب میکنه
بابا ناراحت گفت : تب عشقه.. همه این درداش از عشقه
نفس خیلی عمیقی کشیدم
بابا : حالت خیلی بد بود از هوش رفته بودی و من واقعا نمیدونستم باید چیکار کنم. همه دکترهای این اطراف رو آورده بودم بالا سرت اما نمیتونستن به هوش بیارنت..یه روز کامل بی هوش بودی... مادرت گفت باید اون.. اون پسره رو بیاریم. اولش نمیخواستم قبول کنم ولی واقعا نگرانت بودم...وقتی خبرش کردیم نمیدونی با چه حالی اومد و
با دیدن تو چه بلایی سرش اومد. ازش قول گرفتم به شرطي ميذارم خوبت کنه که بعدش و به محض متعادل شدن حالت بره و اونم با کله قبول کرد..فقط دستاش روی پیشونیت کافی بود تا چشمای قشنگت رو باز کنی.. فقط دستاش و یه کریستینا گفتنش
با بغض چشمام رو بستم.
بابا : همیشه عجول بودی دختر من..همیشه اگه اون چیزی که میخواستی نمیشد عجله میکردی و همه چیز رو خراب میکردی.. عزیز دردونه من..قرار نبود به همین راحتی دختر دسته گلمو به خاطر عشق بفرستم جایی که سختی بکشه و بعد ازش پشیمون بشه.. چی میگفتم؟ میگفتم بفرما.. کريستينا مال تو؟ قرارم نبود نفرستم من
پدرتم.. من دوست دارم نگو عشق رو نمیفهمم..نگو سنگدلم..حق نداشتم امتحانش کنم؟ حق نداشتم میزان علاقه و مردونگیش رو بسنجم؟ نباید مطمئن میشدم تو رو خوشبخت میکنه؟
چشمام رو باز کردم و به بابا نگاه کردم.
دستش رو نوازش وار روی صورتم کشید و گفت : که هردوتون به بدترین نوع ممکن شکنجه ام کردین و خودتون رو به بهترین نحو بهم نشون دادین.
نفسم تند شد. بابا لبخندی به مامان زد و منو تو بغل کشید و گفت : این دو روز بدترین روزهای عمرم بود. دیدم چجوری جلوی چشمام پرپر میزدی و اسمش از زبونت کنار نمیرفت..اونم وضع نداشت.. بهش گفتم بعد از خوب شدن کریستینا راهی نداشت..
بهش گفتم بعد از خوب شدن کریستینا دور و برش بگردی گردنت رو میزنم گفت بزن.. راضیم ولی به کریستینا نگو...دلش میکشنه.... بگو جونگکوک رفت..نگو گردنش رو زدیم..
اروم گریه کردم و به پیرهن بابا چنگ زدم.
بابا : بهش گفتم نه پول و ثروت و نه قدرت.. اگه بذارم کریستینا بیاد خونه ات نمیذارم حتی یه دست لباس با خودش بیاره..میدونی چی گفت؟ فقط لبخند زد و گفت : کی بهم میدینش؟ جونم رو براش میدم..
ᕙ[・part 107・]ᕗ
خودم رو توی تخت انداختم و دستام رو بغل کردم و خودم رو گوله کردم و اروم گریه کردم خدایا. این مرد چه به سرم آورد که ندیدن و رفتنش تا لبه پرتگاه مرگ بردم و باز دستهای اون برم گردوند
اشکم اروم روی صورتم سر میخورد و پایین میریخت. بابا کنارم رو تخت نشست و زل زد بهم..اما حتى يه ثانيه
جهت نگاهم رو که به میز کنار تخت دوخته شده بود عوض نکردم.
مامان دستی روی موها و پیشونیم کشید و با غم و
درد گفت : داره تب میکنه
بابا ناراحت گفت : تب عشقه.. همه این درداش از عشقه
نفس خیلی عمیقی کشیدم
بابا : حالت خیلی بد بود از هوش رفته بودی و من واقعا نمیدونستم باید چیکار کنم. همه دکترهای این اطراف رو آورده بودم بالا سرت اما نمیتونستن به هوش بیارنت..یه روز کامل بی هوش بودی... مادرت گفت باید اون.. اون پسره رو بیاریم. اولش نمیخواستم قبول کنم ولی واقعا نگرانت بودم...وقتی خبرش کردیم نمیدونی با چه حالی اومد و
با دیدن تو چه بلایی سرش اومد. ازش قول گرفتم به شرطي ميذارم خوبت کنه که بعدش و به محض متعادل شدن حالت بره و اونم با کله قبول کرد..فقط دستاش روی پیشونیت کافی بود تا چشمای قشنگت رو باز کنی.. فقط دستاش و یه کریستینا گفتنش
با بغض چشمام رو بستم.
بابا : همیشه عجول بودی دختر من..همیشه اگه اون چیزی که میخواستی نمیشد عجله میکردی و همه چیز رو خراب میکردی.. عزیز دردونه من..قرار نبود به همین راحتی دختر دسته گلمو به خاطر عشق بفرستم جایی که سختی بکشه و بعد ازش پشیمون بشه.. چی میگفتم؟ میگفتم بفرما.. کريستينا مال تو؟ قرارم نبود نفرستم من
پدرتم.. من دوست دارم نگو عشق رو نمیفهمم..نگو سنگدلم..حق نداشتم امتحانش کنم؟ حق نداشتم میزان علاقه و مردونگیش رو بسنجم؟ نباید مطمئن میشدم تو رو خوشبخت میکنه؟
چشمام رو باز کردم و به بابا نگاه کردم.
دستش رو نوازش وار روی صورتم کشید و گفت : که هردوتون به بدترین نوع ممکن شکنجه ام کردین و خودتون رو به بهترین نحو بهم نشون دادین.
نفسم تند شد. بابا لبخندی به مامان زد و منو تو بغل کشید و گفت : این دو روز بدترین روزهای عمرم بود. دیدم چجوری جلوی چشمام پرپر میزدی و اسمش از زبونت کنار نمیرفت..اونم وضع نداشت.. بهش گفتم بعد از خوب شدن کریستینا راهی نداشت..
بهش گفتم بعد از خوب شدن کریستینا دور و برش بگردی گردنت رو میزنم گفت بزن.. راضیم ولی به کریستینا نگو...دلش میکشنه.... بگو جونگکوک رفت..نگو گردنش رو زدیم..
اروم گریه کردم و به پیرهن بابا چنگ زدم.
بابا : بهش گفتم نه پول و ثروت و نه قدرت.. اگه بذارم کریستینا بیاد خونه ات نمیذارم حتی یه دست لباس با خودش بیاره..میدونی چی گفت؟ فقط لبخند زد و گفت : کی بهم میدینش؟ جونم رو براش میدم..
- ۸۸۸
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط