{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ضعف ممنوعه 

ضعف ممنوعه 
Forbidden Weakness

p.67 
(روایت از زبان جونگ کوک)

---

مهمون‌ها کم‌کم رسیدن. 
تعدادشون کم بود، فقط نزدیک‌ترین افراد دو خانواده. ولی همین تعداد کم هم برای من زیاد بود. هر کسی که وارد می‌شد، سلام می‌کرد و من فقط سر تکون می‌دادم. حال حرف زدن نداشتم. حال هیچی نداشتم.

ا.ت رو برده بودن یه گوشه‌ی سالن. مامان‌ها دورش بودن و آخرین تنظیمات لباس و مو رو انجام می‌دادن. از دور که نگاه می‌کردم، انگار یه مجسمه سفید بود. هیچ حرکتی، هیچ لبخندی، هیچ چیزی. فقط ایستاده بود و گاهی سرش رو پایین می‌انداخت.

من رفتم کنار پنجره و ایستادم. دست‌هام رو تو جیب کرده بودم تا کسی نبینه چقدر مشت شدن. دلم می‌خواست این جمع رو به‌هم بزنم. این گل‌ها رو بکنم. این حرف‌های رسمی و خنده‌های اجباری رو خفه کنم. ولی فقط ایستادم و به بیرون خیره شدم.

بابام اومد نزدیکم. آروم گفت که تا چند دقیقه دیگه مراسم شروع می‌شه. من فقط نگاش کردم. چیزی نگفتم. وقتی رفت، دوباره تنهایی‌م رو پیدا کردم.

چند دقیقه بعد ا.ت رو آوردن سمت مرکز سالن. وقتی از کنارم رد می‌شد، برای یه لحظه نگاهمون به هم افتاد. چشماش خالی بود. انگار دیگه حتی حال گریه کردن هم نداشت. کاملاً خالی شده بود.

من آروم، فقط برای این‌که خودش بشنوه، گفتم:

- هنوز می‌تونی بگی نه.

ا.ت وایستاد. چند ثانیه به من نگاه کرد. بعد با صدای خیلی آروم و شکسته جواب داد:

+ تو خودت گفتی کسی از ما نپرسیده...

من دندون‌هام رو روی هم فشار دادم. چیزی برای جواب دادن نداشتم. اون درست می‌گفت. منم مثل اون گیر کرده بودم. فقط عصبانیت‌م رو با سکوت و اخم خالی می‌کردم، اون با خالی شدن کامل.

مامان ا.ت صداش کرد. ا.ت سرش رو پایین انداخت و رفت. من هم پشت سرش نگاه کردم تا وقتی که رسید وسط سالن.

بابام اشاره کرد که منم برم جلو. 
پاهام سنگین بودن. هر قدمی که برمی‌داشتم، حس می‌کردم دارم نزدیک‌تر می‌شم به چیزی که از ته دل ازش متنفرم.

و مراسم، آروم‌آروم، داشت شروع می‌شد..............
ادامه دارد.................
دیدگاه ها (۳)

ضعف ممنوعه  Forbidden Weaknessp.68  (روایت از زبان ا.ت)---وس...

https://wisgoon.com/maria_bts7فیک نویس قشنگم حمایت شه لطفا

ضعف ممنوعه  Forbidden Weaknessp.66  (روایت از زبان جونگ کوک)...

ضعف ممنوعه  Forbidden Weaknessp.65  (روایت از زبان جونگ کوک)...

آتیشی که از بارون شروع شدpart25ویوی ا. تنصف شب بود.خوابم نمی...

part 12. three hearts, one love

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط