ضعف ممنوعه
ضعف ممنوعه
Forbidden Weakness
p.68
(روایت از زبان ا.ت)
---
وسط سالن که رسیدم، پاهام انگار مال خودم نبودن.
لباس سفید به تنم سنگین بود. همه نگاه میکردن، ولی من هیچکدوم رو نمیدیدم. فقط یه نقطه از کف زمین رو چسبیده بودم بهش با چشمهام. مامانم دستش رو گذاشته بود زیر بازوم تا سقوط نکنم. حس میکردم اگه ولم کنه، همونجا میمونم و دیگه تکون نمیخورم.
جونگ کوک رو آوردن سمت من. ایستاد روبهروم. لباس مشکی تنش بود و صورتش مثل سنگ. اخم ابروهاش اونقدر عمیق بود که معلوم بود از ته دل از این لحظه متنفره. چند ثانیه به هم نگاه کردیم. هیچکدوم چیزی نگفتیم. فقط سکوت.
یکی از نزدیکان خانواده که قرار بود حرفهای رسمی رو بگه، اومد جلو و شروع کرد. صدایش برای من دور بود. انگار از ته یه تونل میاومد. فقط گاهی کلمههایی مثل «اتحاد»، «خانواده» و «آینده» به گوشم میخورد. هر کدومش مثل یه ضربه بود.
جونگ کوک مستقیم به من نگاه نمیکرد. نگاش رفته بود یه جایی بالای سرم، به دیوار. فکش سفت بود. دستهاش مشتشده کنار بدنش آویزون بودن. معلوم بود که داره خودش رو نگه میداره تا چیزی نگه یا کاری نکنه.
وقتی نوبت به حرفهای کوتاه ما رسید، اون یکی اول از جونگ کوک خواست که بگه. جونگ کوک چند ثانیه سکوت کرد. بعد با صدای گرفته و خشک گفت:
- ... قبول دارم.
همین. نه بیشتر. نه یه کلمه اضافه. لحنش انگار داشت یه حکم اعدام رو امضا میکرد.
بعد نوبت من شد. گلوم کاملاً خشک بود. چند لحظه هیچی از دهانم درنیومد. مامانم آروم دستم رو فشار داد. بالاخره با صدایی که خودم هم به سختی میشنیدم گفتم:
+ ... قبول دارم.
بعد از اون دیگه چیزی یادم نموند. فقط حس کردم که دارن دستم رو میذارن تو دست جونگ کوک. دستش سرد و سفت بود. منم همینطور. هیچکدوممون انگشتهامون رو حرکت ندادیم. فقط همون تماس اجباری.
از چشمهی گوشهی چشمم دیدم که بابام سرش رو پایین انداخته. بابای جونگ کوک هم جدی نگاه میکنه. مامانها سعی میکنن لبخند بزنن، ولی نمیتونن.
و من فقط به این فکر میکردم که این لحظه، با وجود همهی سادگیش، سنگینترین لحظهی عمرم بود.
چون دیگه راه برگشتی وجود نداشت..................
ادامه دارد.................
لباس ا.ت: اسلاید ۲
لباس جونگ کوک: اسلاید ۳
برای پارت بعدی
۳۷ لایک
۳۰ کامنت
۹ بازنشر
لایک پارت های جدید بالای ۲۵
کامنت بالای ۴
Forbidden Weakness
p.68
(روایت از زبان ا.ت)
---
وسط سالن که رسیدم، پاهام انگار مال خودم نبودن.
لباس سفید به تنم سنگین بود. همه نگاه میکردن، ولی من هیچکدوم رو نمیدیدم. فقط یه نقطه از کف زمین رو چسبیده بودم بهش با چشمهام. مامانم دستش رو گذاشته بود زیر بازوم تا سقوط نکنم. حس میکردم اگه ولم کنه، همونجا میمونم و دیگه تکون نمیخورم.
جونگ کوک رو آوردن سمت من. ایستاد روبهروم. لباس مشکی تنش بود و صورتش مثل سنگ. اخم ابروهاش اونقدر عمیق بود که معلوم بود از ته دل از این لحظه متنفره. چند ثانیه به هم نگاه کردیم. هیچکدوم چیزی نگفتیم. فقط سکوت.
یکی از نزدیکان خانواده که قرار بود حرفهای رسمی رو بگه، اومد جلو و شروع کرد. صدایش برای من دور بود. انگار از ته یه تونل میاومد. فقط گاهی کلمههایی مثل «اتحاد»، «خانواده» و «آینده» به گوشم میخورد. هر کدومش مثل یه ضربه بود.
جونگ کوک مستقیم به من نگاه نمیکرد. نگاش رفته بود یه جایی بالای سرم، به دیوار. فکش سفت بود. دستهاش مشتشده کنار بدنش آویزون بودن. معلوم بود که داره خودش رو نگه میداره تا چیزی نگه یا کاری نکنه.
وقتی نوبت به حرفهای کوتاه ما رسید، اون یکی اول از جونگ کوک خواست که بگه. جونگ کوک چند ثانیه سکوت کرد. بعد با صدای گرفته و خشک گفت:
- ... قبول دارم.
همین. نه بیشتر. نه یه کلمه اضافه. لحنش انگار داشت یه حکم اعدام رو امضا میکرد.
بعد نوبت من شد. گلوم کاملاً خشک بود. چند لحظه هیچی از دهانم درنیومد. مامانم آروم دستم رو فشار داد. بالاخره با صدایی که خودم هم به سختی میشنیدم گفتم:
+ ... قبول دارم.
بعد از اون دیگه چیزی یادم نموند. فقط حس کردم که دارن دستم رو میذارن تو دست جونگ کوک. دستش سرد و سفت بود. منم همینطور. هیچکدوممون انگشتهامون رو حرکت ندادیم. فقط همون تماس اجباری.
از چشمهی گوشهی چشمم دیدم که بابام سرش رو پایین انداخته. بابای جونگ کوک هم جدی نگاه میکنه. مامانها سعی میکنن لبخند بزنن، ولی نمیتونن.
و من فقط به این فکر میکردم که این لحظه، با وجود همهی سادگیش، سنگینترین لحظهی عمرم بود.
چون دیگه راه برگشتی وجود نداشت..................
ادامه دارد.................
لباس ا.ت: اسلاید ۲
لباس جونگ کوک: اسلاید ۳
برای پارت بعدی
۳۷ لایک
۳۰ کامنت
۹ بازنشر
لایک پارت های جدید بالای ۲۵
کامنت بالای ۴
- ۴۳۰
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط