{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اون قدیما ...میگن یه نفروقتی که واقعا میخواست اراده کنه م

اون قدیما ...میگن یه نفروقتی که واقعا میخواست اراده کنه میومد با دستانی نوازشت و سرگرم و معطوف به خودش میکرد و با دستان پنهان دیگرش که نه اثر انگشتی داشت نه ملموس ازاونور با پنبه سرتو میبرید و خفه ات میکرد...و به این میگفتن مرگ خاموش....
دیدگاه ها (۱۶)

آنچه که زندگی دارد سراب استاین سراب را آب دانستن غلط استدست ...

خدایــــا...چه ساختـه ای،دل آدم هایت یکی ازیکی سنگی تر،دروغ ...

پرونده اش سنگین بود.سنگین تراز اونچه که خود می پنداشت.و باز ...

از زبان خدا و راوی قصه...خیلی سعی کرد ولی تلاشش بی نتیجه بو...

ℳ𝒴 𝒸ℎ𝒶𝓇𝓂𝒾𝓃ℊ 𝒹ℯ𝓋𝒾ℓ𝓈ℯ𝒶𝓈ℴ𝓃:1𝒫𝒶𝓇𝓉:1 بارون ریزی از صبح روی شهر اف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط