𝓣𝓱𝓮 𝓫𝓵𝓸𝓸𝓭𝔂 𝓼𝓲𝓰𝓷𝓪𝓽𝓾𝓻𝓮 𝓸𝓯 𝓵𝓸𝓿𝓮
𝓣𝓱𝓮 𝓫𝓵𝓸𝓸𝓭𝔂 𝓼𝓲𝓰𝓷𝓪𝓽𝓾𝓻𝓮 𝓸𝓯 𝓵𝓸𝓿𝓮
امضای خونین عشق
part⁴⁰
الکل عملکرد مغزم رو مختل میکرد اما الان بیشتر از هر چیزی به اون نوشیدنی لعنتی نیاز داشتم، خودم رو به بطری شامپاین رسوندم تا دوباره جامم رو پر کنم، جونگ کوک ادامه داد:
_وقتی قلبم از حرکت ایستاده بود....تورو دیدم. بعد از چند هفته بیهوش بودن توی بیمارستان دوباره هوشیاریم رو به دست اوردم و کم کم سرپا شدم. وقتی تونستم چهره زنی رو که تمام مدت بهوشیم میدیدمش رو به وضوح بخاطر بیارم، یک نقاش ماهر رو خبر کردم، صورت اون زن رو براش توصیف کردم و اون هم چهره تو رو کشید.
نمیشد انکار کرد که اون نقاشی دقیقا چهره منه، اما چنین چیزی ممکن بود؟
_تمام دنیا رو دنبال تو گشتم، البته گشتن در مقابل کارهایی که برای پیدا کردنت انجام دادم کلمه خیلی کوچیکیه، اما هیج جا پیدات نکردم. یه حسی درونم بود که بهم اطمینان میداد بلاخره یه روزی پیدات میشه و جلوم وایمیستی، و اون روز بلاخره از راه رسید. وقتی جلوی خروجی فرودگاه دیدمت کاملا اماده بودم که بیام دستاتو بگیرم و با خودم ببرمت اما حرکت خیلی خطرناکی بود، از اون موقع به بعد افراد من یکسره تو رو تحت نظر داشتن. اون رستورانی که اون شب بهش امدی مال منه، اما من هیج دخالتی در امدن تو به اونجا نداشتم و سرنوشت تو رو به اونجا کشونده بود. اما وقتی وارد رستوران شدی نمیتونستم جلوی خودم رو بگیرم که نیام باهات صحبت کنم، اما یکبار دیگه دست سرنوشت به کمکم امد و پشت دری که نباید پشتش میبودی بهت برخورد کردم. واقعا نمیتونم منکر این بشم که لطف خدا شامل حالم شده بود چون اون هتلی که توش میموندی هم تقریبا یه جورایی متعلق به منه.
حالا فهمیدم که بطری دوم شامپاین، اونشب از کجا سروکله اش روی میزمون پیدا شد و چرا تمام این مدت حس میکردم یک نفر منو زیر نظر گرفته.میخواستم حرفشو قطع کنم و میلیون ها سوالی تو ذهنم بود رو دونه دونه اش بپرسم اما ترجیح دادم صبر کنم و ببینم دیگه چه حرف هایی برای گفتن داره
وبعدش قراره چی بشه. ادامه داد:
_توباید مال من بشی دیار!
دیگه نتونستم طاقت بیارم و ازکوره در رفتم و از بین دندونام با خشم غریدم:
_من مال کسی نیستم، من وسیله نیستم، نمیتونی منو بازور کنار خودت نگه داری، نمیتونی منو بدزدی و فکر کنی که من مال توعم.
_میدونم، برای همین میخوام بهت فرصت بدم تا عاشقم بشی و از سر اجبار کنارم نمونی، میخوام خودت از ته قلبت بخوای کنارم باشی.
از شدت اعصبانیت مغزم قاطی کرده بود و خنده عصبی رو لبم نقش بست. با ارامش و یواش یواش از روی مبل بلند شدم. به طرف شومینه رفتم، کوک هیج دخالتی نکرد و جلوم رو نگرفت. جام شامپاین رو بین انگشتام چرخوندم و جرعه ای ازش رو وارد معده م کردم و بعد برگشتم به کسی که منو دزدیده بود نگاه کردم و گفتم:
_داری شوخی میکنی دیگه،مگه نه؟
چشمامو باریک کردم و با تنفر بهش خیره شدم و ادامه دادم:
_دوست پسرم حتما الان داره دنبالم میگرده،من خانواده دارم،دوستانم رو دارم،من برای خودم یه زندگی دارم و دنبال هیچ فرصتی نیستم تا عاشق تو بشم.
شرط
"لایک150"
"کامنت۱٠٠"
"بازنشر60"
باید شرط این پست و پست های قبلی و پست بعدی برسه تا پارت جدید بزارم.
امضای خونین عشق
part⁴⁰
الکل عملکرد مغزم رو مختل میکرد اما الان بیشتر از هر چیزی به اون نوشیدنی لعنتی نیاز داشتم، خودم رو به بطری شامپاین رسوندم تا دوباره جامم رو پر کنم، جونگ کوک ادامه داد:
_وقتی قلبم از حرکت ایستاده بود....تورو دیدم. بعد از چند هفته بیهوش بودن توی بیمارستان دوباره هوشیاریم رو به دست اوردم و کم کم سرپا شدم. وقتی تونستم چهره زنی رو که تمام مدت بهوشیم میدیدمش رو به وضوح بخاطر بیارم، یک نقاش ماهر رو خبر کردم، صورت اون زن رو براش توصیف کردم و اون هم چهره تو رو کشید.
نمیشد انکار کرد که اون نقاشی دقیقا چهره منه، اما چنین چیزی ممکن بود؟
_تمام دنیا رو دنبال تو گشتم، البته گشتن در مقابل کارهایی که برای پیدا کردنت انجام دادم کلمه خیلی کوچیکیه، اما هیج جا پیدات نکردم. یه حسی درونم بود که بهم اطمینان میداد بلاخره یه روزی پیدات میشه و جلوم وایمیستی، و اون روز بلاخره از راه رسید. وقتی جلوی خروجی فرودگاه دیدمت کاملا اماده بودم که بیام دستاتو بگیرم و با خودم ببرمت اما حرکت خیلی خطرناکی بود، از اون موقع به بعد افراد من یکسره تو رو تحت نظر داشتن. اون رستورانی که اون شب بهش امدی مال منه، اما من هیج دخالتی در امدن تو به اونجا نداشتم و سرنوشت تو رو به اونجا کشونده بود. اما وقتی وارد رستوران شدی نمیتونستم جلوی خودم رو بگیرم که نیام باهات صحبت کنم، اما یکبار دیگه دست سرنوشت به کمکم امد و پشت دری که نباید پشتش میبودی بهت برخورد کردم. واقعا نمیتونم منکر این بشم که لطف خدا شامل حالم شده بود چون اون هتلی که توش میموندی هم تقریبا یه جورایی متعلق به منه.
حالا فهمیدم که بطری دوم شامپاین، اونشب از کجا سروکله اش روی میزمون پیدا شد و چرا تمام این مدت حس میکردم یک نفر منو زیر نظر گرفته.میخواستم حرفشو قطع کنم و میلیون ها سوالی تو ذهنم بود رو دونه دونه اش بپرسم اما ترجیح دادم صبر کنم و ببینم دیگه چه حرف هایی برای گفتن داره
وبعدش قراره چی بشه. ادامه داد:
_توباید مال من بشی دیار!
دیگه نتونستم طاقت بیارم و ازکوره در رفتم و از بین دندونام با خشم غریدم:
_من مال کسی نیستم، من وسیله نیستم، نمیتونی منو بازور کنار خودت نگه داری، نمیتونی منو بدزدی و فکر کنی که من مال توعم.
_میدونم، برای همین میخوام بهت فرصت بدم تا عاشقم بشی و از سر اجبار کنارم نمونی، میخوام خودت از ته قلبت بخوای کنارم باشی.
از شدت اعصبانیت مغزم قاطی کرده بود و خنده عصبی رو لبم نقش بست. با ارامش و یواش یواش از روی مبل بلند شدم. به طرف شومینه رفتم، کوک هیج دخالتی نکرد و جلوم رو نگرفت. جام شامپاین رو بین انگشتام چرخوندم و جرعه ای ازش رو وارد معده م کردم و بعد برگشتم به کسی که منو دزدیده بود نگاه کردم و گفتم:
_داری شوخی میکنی دیگه،مگه نه؟
چشمامو باریک کردم و با تنفر بهش خیره شدم و ادامه دادم:
_دوست پسرم حتما الان داره دنبالم میگرده،من خانواده دارم،دوستانم رو دارم،من برای خودم یه زندگی دارم و دنبال هیچ فرصتی نیستم تا عاشق تو بشم.
شرط
"لایک150"
"کامنت۱٠٠"
"بازنشر60"
باید شرط این پست و پست های قبلی و پست بعدی برسه تا پارت جدید بزارم.
- ۱.۱k
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط