𝓣𝓱𝓮 𝓫𝓵𝓸𝓸𝓭𝔂 𝓼𝓲𝓰𝓷𝓪𝓽𝓾𝓻𝓮 𝓸𝓯 𝓵𝓸𝓿𝓮
𝓣𝓱𝓮 𝓫𝓵𝓸𝓸𝓭𝔂 𝓼𝓲𝓰𝓷𝓪𝓽𝓾𝓻𝓮 𝓸𝓯 𝓵𝓸𝓿𝓮
امضای خونین عشق
part³⁹
ترجیح دادم جوابی بهش ندم تا با نیش زبونم اوضاع رو خراب تر نکنم، شاید اینجوری بلاخره بفهمم اینجا دارم چه غلطی میکنم و این ماجرا تا کجا ادامه داره.
یهو درباز شد و همون مرد جوونی که منو به اتاق اوردن وارد شد.
+"""دُن جونگ کوک"""
مرد سیاه پوش نگاه غضبناک و هشدار دهنده ای به پسر بیچاره انداخت که حرف توی دهنش خشک شد. پسر جوون به طرف مرد سیاه پوش امد و انقدر بهش نزدیک شد که تقریبا گونه هاشون بهم برخورد میکرد. بخاطر اختلاف قدی که باهم داشتن مرد سیاهپوش مجبور بود کمی خم بشه تا پسر جوون بتونه حرف هاش رو در گوشش بگه. خیلی اروم حرف میزد و چیزی از حرفهاش متوجه نمیشدم فقط تونستم بفهمم که داره یه چیزایی رو به زبون کره ای به مردی که منو اینجا زندانی کرده بود میگه و اونم با دقت به حرف هاش گوش میداد. مرد سیاهپوش در جواب اون همه حرف فقط یه جمله گفت و بعدپسر جوون خیلی سریع پشت در های بسته غیبش زد.مرد سیاهپوش توی اتاق چرخی زد و بعد وارد بالکن شد. دوتا دستش رو به نرده ها تیکه داد و کمی خودش رو به طرف جلو خم کرد. زیر لب چیزهایی رو با خودش زمزمه میکرد.
پس بهش میگن دُن... قبلا این کلمه رو توی فیلم پدرخوانده شنیده بودم، مارلون براندو نقش رئیس مافیا رو داشت و اینجوری صداش میکردن. یهو مغزم به کار افتاد، قطعات پازل توی ذهنم کنار هم قرار گرفتن. محافظا، ماشین هایی که شیشه های دودی داشتن، این خونه خیلی بزرگ و مخفوف، عادت نداشتن به سرپیچی. فکر میکردم کوسانوسترا *ساخته ذهن فرانسیس فورد کاپولا*بوده، اما تازه الان فهمیدم که اونا واقعیت داشتن و من الان دقیقا وسط خونه یکی از همین مافیاها ایستاده ام.
_جونگ کوک؟!.....
به ارومی اسمش رو زمزمه کردم و بعد ادامه دادم:
_میتونم اینجوری صدات کنم یا باید بگم دُن؟
به طرفم برگشت و باقدم های استوار به سمتم امد،سوالات بی شماری تو مغزم شکل گرفته بودن که نفسم رو بند میاوردن.
حس ترس توی بدنم جاری شد، اون رو مبلی نشست و ازم پرسید:
_با خودت فکر حالا دیگه همه چیو میدونی؟
_حداقل اسمتو که فهمیدم.!
لبخندی زد، انگار کمی خیالش راحت شده بود و گفت:
_میدونم ازم انتظار داری برات همه چیزو توضیح بدم، منم میخوام همینکار و بکنم اما نمیدونم چه واکنشی نسبت به حرف هایی که بهت میزنم ممکنه نشون بدی، پس بهتره اول کمی نوشیدنی بخوری. بعد بلند شد و دوجام رو با شامپاین پر کرد.
جام هارو به طرف من گرفت و جام دیگه رو به لب هاش نزدیک کرد، جرعه ای ازش نوشید و دوباره به مبلی که روش بلند شده بود تکیه داد.
_چندسال پیش میشه گفت یجورایی یه حادثه برام پیش امد، با اسلحه بهم شلیک کردن، چندبار، این یکی از خطراتیه که خانواده ای که توش به دنیا امدم بهم هدیه دادن. وقتی روی زمین افتاده بودم و درحال مرگ بودم.....
حرفش رو قطعا کرد، از جاش بلند شد و به طرف شومینه رفت، جامش رو روی قسمت برامده جلوی شومینه گذاشت، اه بلندی کشید و ادامه داد:
_چیزی که میخوام الان بهت بگم حیرت انگیزه! روزی که توی فرودگاه دیدمت به چمشای خودم اعتماد نداشتم و فکر نمیکردم حقیقت داشته باشه.
دوباره مکث کوتاهی کرد و بعد گفت:
_به نقاشی که بالای شومینه اویزون شده خوب نگاه کن.
چشمامو بالا اوردم و نگاهم رو به سمت جایی که ازم خواسته بود کشیدم، خشکم زد، نقاشی چهره زنی بود که دقیقا شبیه من بود. کمی شامپاین رو از گلوم پایین فرستادم.
شرط
"لایک150"
"کامنت۱٠٠"
"بازنشر60"
باید شرط این پارت و پارت قبلی و پارت های بعدی برسه تا پارت جدید گذاشته بشه.
امضای خونین عشق
part³⁹
ترجیح دادم جوابی بهش ندم تا با نیش زبونم اوضاع رو خراب تر نکنم، شاید اینجوری بلاخره بفهمم اینجا دارم چه غلطی میکنم و این ماجرا تا کجا ادامه داره.
یهو درباز شد و همون مرد جوونی که منو به اتاق اوردن وارد شد.
+"""دُن جونگ کوک"""
مرد سیاه پوش نگاه غضبناک و هشدار دهنده ای به پسر بیچاره انداخت که حرف توی دهنش خشک شد. پسر جوون به طرف مرد سیاه پوش امد و انقدر بهش نزدیک شد که تقریبا گونه هاشون بهم برخورد میکرد. بخاطر اختلاف قدی که باهم داشتن مرد سیاهپوش مجبور بود کمی خم بشه تا پسر جوون بتونه حرف هاش رو در گوشش بگه. خیلی اروم حرف میزد و چیزی از حرفهاش متوجه نمیشدم فقط تونستم بفهمم که داره یه چیزایی رو به زبون کره ای به مردی که منو اینجا زندانی کرده بود میگه و اونم با دقت به حرف هاش گوش میداد. مرد سیاهپوش در جواب اون همه حرف فقط یه جمله گفت و بعدپسر جوون خیلی سریع پشت در های بسته غیبش زد.مرد سیاهپوش توی اتاق چرخی زد و بعد وارد بالکن شد. دوتا دستش رو به نرده ها تیکه داد و کمی خودش رو به طرف جلو خم کرد. زیر لب چیزهایی رو با خودش زمزمه میکرد.
پس بهش میگن دُن... قبلا این کلمه رو توی فیلم پدرخوانده شنیده بودم، مارلون براندو نقش رئیس مافیا رو داشت و اینجوری صداش میکردن. یهو مغزم به کار افتاد، قطعات پازل توی ذهنم کنار هم قرار گرفتن. محافظا، ماشین هایی که شیشه های دودی داشتن، این خونه خیلی بزرگ و مخفوف، عادت نداشتن به سرپیچی. فکر میکردم کوسانوسترا *ساخته ذهن فرانسیس فورد کاپولا*بوده، اما تازه الان فهمیدم که اونا واقعیت داشتن و من الان دقیقا وسط خونه یکی از همین مافیاها ایستاده ام.
_جونگ کوک؟!.....
به ارومی اسمش رو زمزمه کردم و بعد ادامه دادم:
_میتونم اینجوری صدات کنم یا باید بگم دُن؟
به طرفم برگشت و باقدم های استوار به سمتم امد،سوالات بی شماری تو مغزم شکل گرفته بودن که نفسم رو بند میاوردن.
حس ترس توی بدنم جاری شد، اون رو مبلی نشست و ازم پرسید:
_با خودت فکر حالا دیگه همه چیو میدونی؟
_حداقل اسمتو که فهمیدم.!
لبخندی زد، انگار کمی خیالش راحت شده بود و گفت:
_میدونم ازم انتظار داری برات همه چیزو توضیح بدم، منم میخوام همینکار و بکنم اما نمیدونم چه واکنشی نسبت به حرف هایی که بهت میزنم ممکنه نشون بدی، پس بهتره اول کمی نوشیدنی بخوری. بعد بلند شد و دوجام رو با شامپاین پر کرد.
جام هارو به طرف من گرفت و جام دیگه رو به لب هاش نزدیک کرد، جرعه ای ازش نوشید و دوباره به مبلی که روش بلند شده بود تکیه داد.
_چندسال پیش میشه گفت یجورایی یه حادثه برام پیش امد، با اسلحه بهم شلیک کردن، چندبار، این یکی از خطراتیه که خانواده ای که توش به دنیا امدم بهم هدیه دادن. وقتی روی زمین افتاده بودم و درحال مرگ بودم.....
حرفش رو قطعا کرد، از جاش بلند شد و به طرف شومینه رفت، جامش رو روی قسمت برامده جلوی شومینه گذاشت، اه بلندی کشید و ادامه داد:
_چیزی که میخوام الان بهت بگم حیرت انگیزه! روزی که توی فرودگاه دیدمت به چمشای خودم اعتماد نداشتم و فکر نمیکردم حقیقت داشته باشه.
دوباره مکث کوتاهی کرد و بعد گفت:
_به نقاشی که بالای شومینه اویزون شده خوب نگاه کن.
چشمامو بالا اوردم و نگاهم رو به سمت جایی که ازم خواسته بود کشیدم، خشکم زد، نقاشی چهره زنی بود که دقیقا شبیه من بود. کمی شامپاین رو از گلوم پایین فرستادم.
شرط
"لایک150"
"کامنت۱٠٠"
"بازنشر60"
باید شرط این پارت و پارت قبلی و پارت های بعدی برسه تا پارت جدید گذاشته بشه.
- ۵۴۲
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط