{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

---

---

دود هنوز ته‌نشین نشده بود که لیندا اسلحه‌اش را پایین آورد و با همان آرامشِ آزاردهنده‌ای که آدم‌ها را عصبی می‌کرد، نگاهی به جونگ‌کوک و تهیونگ انداخت.

«شما دو نفر هنوز فکر می‌کنید اینجا بحثِ نجات دادنه؟»
صدایش صاف بود.
«نه. بحثِ اینه که کدوم‌تون بیشتر از بقیه عادت کردید به من دستور بدید.»

جونگ‌کوک اخم کرد. تهیونگ لبخندش را جمع کرد.

لیندا یک قدم جلو رفت، درست وسط فاصله‌ای که بین آن دو افتاده بود؛ جایی که هیچ‌کدام نتوانند به‌راحتی به او نزدیک شوند.

«من از اول هم قرار نبود یکی از شما رو انتخاب کنم.»
مکث کرد.
«چون هیچ‌کدوم‌تون هنوز به اندازه‌ی کافی برای انتخاب شدن بزرگ نشدید.»

سکوت.

این‌بار حتی عمو هم که روی زمین بود، خندید. نه از سر خوشحالی—از سرِ تحقیر.

جونگ‌کوک با صدایی پایین گفت:
«لیندا...»

او حرفش را برید:
«نه. نوبت تو نیست.»

بعد رو به تهیونگ کرد:
«و تو هم با اون نگاهِ نجات‌دهنده‌ات فکر نکن چیزی ازت کم شده. تو هم فقط داری همون بازیِ قدیمی رو با اسمِ شیک‌تر تکرار می‌کنی.»

تهیونگ برای لحظه‌ای چیزی نگفت.

لیندا ادامه داد:
«من نه قربانی‌ام، نه جایزه، نه بهانه‌ی جنگِ شما دو نفر.»
نگاهش را از هر دو برداشت و مستقیم به عمو دوخت.
«من فقط کسی‌ام که امشب تصمیم می‌گیره کی زنده بمونه.»

بعد بدون هشدار، اسلحه را به سمت عمو گرفت.

همه منجمد شدند.

اما شلیک نکرد.

فقط گفت:
«تو یه بار اومدی اینجا که ما رو با هم درگیر کنی. موفق نشدی.»

بعد شانه‌اش را کمی بالا انداخت:
«دفعه‌ی بعد، اگر برگشتی، من لازم نیست با هیچ‌کدوم از این دو نفر دعوا کنم.
فقط تو رو زنده نمی‌ذارم.»

--
#ویسگون
دیدگاه ها (۰)

خوشگلا برای ادامه فیک هروقت ۶۵ تایی شدیم:))بوس بهتون زود زیا...

یک چند پارتی براتون دارم حمایتا کمه وگرنه آپلود میکردم براتو...

---لیندا ماشه را در وضعیت ضامن گذاشت و اسلحه را در غلافِ زیر...

پارت هفتم---پارت.هفتکتهیونگ هنوز داشت ازشون دور می‌شد که صدا...

تو مال منی...p3

تو مال منی...p7

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط