{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

---

---

لیندا ماشه را در وضعیت ضامن گذاشت و اسلحه را در غلافِ زیرِ کتش پنهان کرد. نگاهی سرد و گذرا به جونگ‌کوک و تهیونگ انداخت؛ نگاهی که می‌گفت هیچ‌کدامشان دیگر برایش اولویت ندارند.

«این نمایشِ مسخره برای امشب تمومه.»

او بدون اینکه منتظر اجازه یا واکنشی باشد، به سمت درهای بزرگ تالار چرخید. محافظ‌هایش بلافاصله دورش حلقه زدند و مسیر را باز کردند. سکوتِ سنگینی بر فضا حاکم بود؛ جونگ‌کوک هنوز به ریموتِ خرد شده خیره بود و تهیونگ، برای اولین بار، آن نگاهِ بازیگوشش را از دست داده بود.

لیندا همین که به آستانه‌ی در رسید، صدایِ ضعیف اما بُرنده‌ی عمو در سالن پیچید. انگار داشت با آخرین قطره‌هایِ توانش، بمبی را در میانِ جمع منفجر می‌کرد.

«فکر کردید... لیندا، تو فکر کردی خیلی باهوشی که به هیچ‌کدومشون تکیه نکردی؟»

لیندا ایستاد. بدون اینکه برگردد، بدنش خشک شد.

عمو با صدایی لرزان، اما با لبخندی که از دردِ شانه کشیده بود، ادامه داد:
«وقتی جسدِ پدرت رو تویِ اون ماشینِ سوخته پیدا کردیم، اون تنها نبود. یک نفر دیگه هم کنارش بود که... هیچ‌کس براش دنبالِ قاتل نگشت. کسی که اون شبِ حادثه، قبل از بقیه به صحنه رسید و چیزی رو از جیبِ پدرت برداشت که نباید دستش می‌افتاد.»

جونگ‌کوک و تهیونگ همزمان به سمتِ عمو چرخیدند. لیندا به آرامی چرخید. چشمانش تاریک شده بود.

عمو نگاهش را بینِ هر سه نفر چرخاند و زمزمه کرد:
«اون فقط یه آدم نبود... اون یه «مُهر» بود. مهری که ثابت می‌کنه اون تصادف، کارِ یک دشمنِ بیرونی نبود. کارِ کسی بود که همین حالا، توی همین سالن، داره با شما نفس می‌کشه.»

عمو سرفه‌ای کرد و خون روی لبش نشست. نگاهش خیره ماند.

«لیندا... اگه می‌خوای بدونی کی پدرت رو کشت، لازم نیست بری بیرونِ این عمارت رو بگردی. فقط ببین کی اون شب، اولین نفری بود که به صحنه رسید و بعد از اون... یک‌شبه، قدرتش تویِ این شهر ده برابر شد.»

عمو سرش روی زمین افتاد و بیهوش شد.

حالا سکوتِ سالن، از قبل هم مرگبارتر شده بود. نگاهِ لیندا، جونگ‌کوک و تهیونگ، مثلِ سه تیغه‌ی برنده، همزمان چرخید و روی تک‌تکِ آدم‌های داخلِ سالن قفل شد.

دیگر هیچ‌کس به هم اعتماد نداشت.

--
#ویسگون
دیدگاه ها (۲)

---دود هنوز ته‌نشین نشده بود که لیندا اسلحه‌اش را پایین آورد...

خوشگلا برای ادامه فیک هروقت ۶۵ تایی شدیم:))بوس بهتون زود زیا...

پارت هفتم---پارت.هفتکتهیونگ هنوز داشت ازشون دور می‌شد که صدا...

پارت شیشم---فیک .مخفیجونگ‌کوک دست لیندا را گرفت؛ انگار داشت ...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۲سون-هی وارد شد.عمارت نفسش را حب...

استاد اخمو ۴۲ ( آخر)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط