{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت هفتم

پارت هفتم
---
پارت.هفتک
تهیونگ هنوز داشت ازشون دور می‌شد که صدای *جیغِ* بلند و کشیده‌ی یکی از خدمتکارها، سکوتِ سالن رو پاره کرد.

درهای بزرگِ تالار دوباره کوبیده شد، اما این بار نه با لگد، بلکه با صدای برخوردِ جسمی سنگین. یکی از محافظ‌های دمِ در، با خنجری در گلو، نقشِ زمین شد.

عمو برگشته بود.

اما این بار تنها نبود. او با گروهی از مردهای نقاب‌دار وارد شد که به نظر می‌رسید تکاورهای مزدورند، نه گنگسترهای معمولی. فضای سالن در یک لحظه به میدانِ جنگ تبدیل شد. مهمان‌ها زیر میزها قایم شدند و صدای شلیکِ گلوله‌ها توی دیوارهای بلندِ عمارت پیچید.

جونگ‌کوک فوراً لیندا را پشتِ یک ستونِ سنگیِ بزرگ کشید و اسلحه را مسلح کرد.
«لیندا! بهم گوش کن، اگه می‌خوای زنده بمونی، فقط دنبالِ من می‌دوی!»

اما در همان لحظه، صدای تهیونگ از پشتِ سرشون اومد. او خونسرد، پشتِ یک میزِ پذیرایی پناه گرفته بود و با نیشخند، به سمتِ خروجیِ اضطراری اشاره می‌کرد.
«اون طرف می‌خوان همه رو قتل‌عام کنن، کوک! اگه بخوای با این همه محافظِ کُند راه بیفتی، تا دو دقیقه دیگه هر دوتاتون مرده‌اید!»

تهیونگ اسلحه رو به سمتِ یکی از مهاجم‌ها گرفت و با دقتی مرگبار شلیک کرد.
«من یه راهِ خروجِ مخفی می‌شناسم که عمو هنوز پیداش نکرده. لیندا، با من بیا!»

لیندا نگاهش بینِ جونگ‌کوک که راهِ مبارزه رو انتخاب کرده بود و تهیونگ که راهِ فرارِ استراتژیک رو پیشنهاد می‌داد، چرخید.

عمو، در میانه‌ی درگیری، فریاد زد:
«اون دختر رو برام بیارید! جئون رو بکشید!»

یک بمبِ دودزا وسطِ سالن منفجر شد. دیدِ همه به حداقل رسید. در میانِ اون فضای خاکستری و تیره، جونگ‌کوک دستِ لیندا رو محکم چسبیده بود و سعی داشت اونو به سمتِ پناهگاهِ امنِ خودش ببره، اما تهیونگ از سمتِ دیگه، دستِ دیگه‌ی لیندا رو گرفت.

تنش به حدی رسید که لیندا حس کرد دستاش دارن از هم جدا میشن.
جونگ‌کوک غرید: «لیندا، به اون عوضی اعتماد نکن!»
تهیونگ پوزخند زد: «اعتماد کن به کسی که بوی خونِ تازه‌ رو خوب می‌شناسه، لیندا. فرار کن!»

صدای شکسته شدنِ شیشه‌ها و نزدیک شدنِ صدای پای آدم‌های عمو، یعنی ثانیه‌ها دارن تموم میشن. لیندا باید در همین صدمِ ثانیه، مقصدش رو انتخاب کنه.

لیندا با خشم و ترس، اسلحه رو از کمرِ خودش کشید—اون اسلحه‌ای که از قبل توی لباسش مخفی کرده بود. او دستاش رو از بینِ اون دو تا مرد بیرون کشید و در میانِ دود، عقب پرید.

«بس کنید هر دوتاتون!»

صدای شلیکِ هواییِ لیندا، همه رو برای یک لحظه ساکت کرد.
«من انتخاب نمی‌کنم که با کدومِ شما فرار کنم. من انتخاب می‌کنم که چطوری عموم رو بکشم.»

جونگ‌کوک و تهیونگ، برای اولین بار، با تعجب به لیندا نگاه کردن.
تهیونگ خندید: «اوه، پس قراره بازیِ خودت رو راه بندازی؟»
جونگ‌کوک چشماش برق زد: «این همون چیزیه که ازت می‌خواستم ببینم.»

عمو از بین دود ظاهر شد، در حالی که یه بمبِ ریموت‌دار توی دستش بود.
«بازی تموم شد! یا تسلیم می‌شین، یا این امارت رو با همه‌تون می‌فرستم هوا!»

---
شرایط:بازنشر کنید دیگه...
دیدگاه ها (۲)

---لیندا ماشه را در وضعیت ضامن گذاشت و اسلحه را در غلافِ زیر...

---دود هنوز ته‌نشین نشده بود که لیندا اسلحه‌اش را پایین آورد...

پارت شیشم---فیک .مخفیجونگ‌کوک دست لیندا را گرفت؛ انگار داشت ...

پارت پنجم---فیک مخفیصدای ضربه‌ی آرامِ انگشت روی در، مثل تیغ ...

پارت چهارم---فیک.مخفی مهمونی هنوز روی میزها می‌چرخید، هنوز ف...

ناپلئون گمشده(فصل اول)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط