{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گیسوی ارباب

#گـیـسـویـ اربــابــ . . .
#𝐏𝐀𝐑𝐓.1

همه‌چی یهویی شد از اول شبی که بابام اومد اتاقم نشست کنارم گفت

-ببین حورا یچیزی میگم بهت نمیخوام نه بیاری

+چیشده بابا داری میترسونیم

-خوب گوش کن ببین میدونی که ما یک ارباب بالا دست داریم؟

سرمو به نشونه اره تکون دادم

-خب مادرشون تورو واسش نشون کرده امشبم
دارن میان خواستگاری برو حموم خودتو تمیز کن لباس خوبم بپوش شب ساعت 7 میان خب

به لکنت افتاده با تته پته گفتم

+بابا ولی...من اصلا نمیشناسم اربابو نمیخوام باهاش ازدواج کنم نمی...

بابا حرفمو قطع کرد گفت

-نمیشه نخوای اربابه حرف رو حرفش نباید بیاد حالا که مادرشونم تایید کردن دیگه بدتر هیچی نمیشه گفت

+ولی بابا نمیخوام من...

یهو وسط حرفم پرید و با داد گفت:

-گفتم نه نیار حورا

بغضم گرفت بابایی که تاحالا صداشو روم بلند نکرده بود حالا بخاطر یک پسری که اصلا من ندیدمش و فقد چون اربابه سرم داد زده بود

داشت از در میرفت بیرون که با صدای لرزون اما عصبانی گفتم

+من باهاش ازدواج نمیکنمممم

بابا برگشت با پشت دست زد توی دهنم بهتم برد این بابایی من بود

-گفتم نه نیار حورا حالاهم برو اماده شو

بیرون که رفت پاهام سست شد افتادم زمین بغضم شکست اخه اون ارباب که همجا دم از خشن بودن ترسناک بودنش میزدن من برم زنش شم اخه چه گناهی کردم خداا
دیدگاه ها (۰)

میخوام سناریو بزارم نفله ها

پارت ۱ویو جیمین(ساعت ۹ صبح توی ایتالیا)صبح که از خواب پا شدم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط