گیسوی ارباب
#گـیـسـویـ اربــابــ . . ."🥵🧡 "
#𝐏𝐀𝐑𝐓.2
فکر کنم نیم ساعت شده بود که همینجوری پخش زمین داشتم گریه میکردم
چشام پوف کرده بود بزور بازشون میکردم که در اتاقم باز شد و احورا داداش بزرگم اومد داخل
منو با اون وضعیت کف اتاق دید اومد سمتم و از روی زمین بلندم کردو با غرغر گفت
-اخه دختر خنگ وسط اتاق نشستی رو زمین سرد گریه میکنی چیزی درست میشه؟
با صدایی که بغض روش خش انداخته بود گفتم
+داداش یکاری کن نزار من زن اون ارباب بشم خواهش میکنم
-حورا ابجی گلم میدونی کاری از دستم برنمیاد
نشست کنارم رو تخت پاهامو جمع کردم توی دلم و دستامو دور پاهام حلقه کردمو سرمو بین پاهام قایم کردم
داشتم همینجوری اشک میریختم که احورا دستشو انداخت دور شونم اروم گفت
-گریه نکن حورا ببین اصلا وقتی ازدواج کردی میشی خانم خونه ارباب میشی خانوم کوچیک این منطقه بعدم کمکم شاید ارباب عاشقت شد هوم؟
دیگه صبرم لبریز شده بود هی ارباب ارباب دستامو مشت کردمو به سینش کوبیدمو حولش دادم اونطرف تقریبا با فریاد گفتم
+همش ارباب ارباب یکی گفت اصلا حورا دلش چی میخواد اصلا اربابو میخواد دوسش داره یا نه برید گم شید همتون کسی منو درک نمیکنه برم باهاش ازدواج کنم هروز از دستش کتک بخورم
دوباره نشستم رو تخت که احورا پایین پام روی زمین زانو زد دستامو توی دستش گرفت اروم گفت
+حورا،ابجی خوشگلم اینجوری نکن من تورو اینجوری میبینم قلبم میشکنه اگه یک درصدم میشد جلوی این ازدواجو بگیرم میگرفتم ولی چیکار کنم نمیتونم
همون طور سرم پایین بودو به حرفاش گوش میدادم
-اینجوری خودتو اذیت نکن عزیزم چیزی که شده کاری هم نمیتونیم بکنیم باهاش پیش برو شاید اینده خوبی داشته باشه،خب؟
سری تکون دادم که بلند شد و به طرف در رفت دستش که روی دستگیره نشست برگشت سمتم و گفت
-حالا هم بلندشو برو دوش بگیر لباس بپوش یک ساعت دیگه میان بلندشو
باشه ای زمزمه کردم که از اتاق رفت بیرون راستم میگفت کاری نمیشد کرد دیگه چیزیه که شده پیش میرم باهاش ببینیم چی میشه به سمت کمدم رفتم حولمو کشیدم بیرون به سمت حموم اتاقم روونه شدم...
#𝐏𝐀𝐑𝐓.2
فکر کنم نیم ساعت شده بود که همینجوری پخش زمین داشتم گریه میکردم
چشام پوف کرده بود بزور بازشون میکردم که در اتاقم باز شد و احورا داداش بزرگم اومد داخل
منو با اون وضعیت کف اتاق دید اومد سمتم و از روی زمین بلندم کردو با غرغر گفت
-اخه دختر خنگ وسط اتاق نشستی رو زمین سرد گریه میکنی چیزی درست میشه؟
با صدایی که بغض روش خش انداخته بود گفتم
+داداش یکاری کن نزار من زن اون ارباب بشم خواهش میکنم
-حورا ابجی گلم میدونی کاری از دستم برنمیاد
نشست کنارم رو تخت پاهامو جمع کردم توی دلم و دستامو دور پاهام حلقه کردمو سرمو بین پاهام قایم کردم
داشتم همینجوری اشک میریختم که احورا دستشو انداخت دور شونم اروم گفت
-گریه نکن حورا ببین اصلا وقتی ازدواج کردی میشی خانم خونه ارباب میشی خانوم کوچیک این منطقه بعدم کمکم شاید ارباب عاشقت شد هوم؟
دیگه صبرم لبریز شده بود هی ارباب ارباب دستامو مشت کردمو به سینش کوبیدمو حولش دادم اونطرف تقریبا با فریاد گفتم
+همش ارباب ارباب یکی گفت اصلا حورا دلش چی میخواد اصلا اربابو میخواد دوسش داره یا نه برید گم شید همتون کسی منو درک نمیکنه برم باهاش ازدواج کنم هروز از دستش کتک بخورم
دوباره نشستم رو تخت که احورا پایین پام روی زمین زانو زد دستامو توی دستش گرفت اروم گفت
+حورا،ابجی خوشگلم اینجوری نکن من تورو اینجوری میبینم قلبم میشکنه اگه یک درصدم میشد جلوی این ازدواجو بگیرم میگرفتم ولی چیکار کنم نمیتونم
همون طور سرم پایین بودو به حرفاش گوش میدادم
-اینجوری خودتو اذیت نکن عزیزم چیزی که شده کاری هم نمیتونیم بکنیم باهاش پیش برو شاید اینده خوبی داشته باشه،خب؟
سری تکون دادم که بلند شد و به طرف در رفت دستش که روی دستگیره نشست برگشت سمتم و گفت
-حالا هم بلندشو برو دوش بگیر لباس بپوش یک ساعت دیگه میان بلندشو
باشه ای زمزمه کردم که از اتاق رفت بیرون راستم میگفت کاری نمیشد کرد دیگه چیزیه که شده پیش میرم باهاش ببینیم چی میشه به سمت کمدم رفتم حولمو کشیدم بیرون به سمت حموم اتاقم روونه شدم...
- ۸۰
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط