{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مایکی گفت منظورت چیه تاکه

مایکی گفت منظورت چیه تاکه
تاکه آهی کشید و گفت
اون هم مثل من مسافر زمان بود
مایکی خشکش زد
تاکه ادامه داد اگه من ان روز اون رو نمیدیدم
شاید الان زنده بود
پس این حق منه که عذاب بکشم
مایکی گفت اینطور نیست
یه دفعه صدای تیر اومد تاکه تیر خورد
نزدید بود تیر به مایکی بخورد
تاکه تفنگش رو آماده کرد و یه تیر به اون فرد زد و خیلی سریع اون مردش
تاکه شروع کرد به سرفه کردن
یه دفعه ایزانا اومد و گفت تاکه تاکه هوشیار بمون الان باید ببرمت بیمارستان
تاکه گفت من خوبم
مایکی گفت تو اینجا چیکار میکنی ایزانا و تاکه رو از کجا میشناسی
ایزانا گفت داستانش طولانیه
اول تاکه رو ببریم بیمارستان
تاکه گفت ولم کنید من خوبم نیازی ندارم که برم بیمارستان
مایکی گفت با ما میای حرف اضافه نزن
بعد ایزانا تاکه رو کول کرد و برد به بیمارستان
دکتر تاکه رو بیهوش کرد
و بردن اتاق عمل
دکتر اومد پیش مایکی و ایزانا
ایزانا گفت دکتر حالش چطوره
مایکی گفت زخمش چقدر بد بود
دکتر گفت واقعا عجیبه چطوری هنوز زنده هستش
زخم های خیلی زیادی از گلوله و چاقو
روی بدنش هست بنظر میاد به هیچ کدوم رسیدگی نکرده انگار که خودش دلش می خواست بمیره و انگار مشکل کم خوابی داره
خیلی حواستون بهش باشه
ایزانا و مایکی شوکه شدن
بعد دکتر رفت
مایکی از ایزانا پرسید: تو تاکه رو از کجا میشناسی
ایزانا گفت :دوست دوران بچگی من بود اون موقع توی یتیم خونه
مایکی گفت چی یتیم خونه
ایزانا گفت آره فامیلی اون قبلا ریوگوجی بود
یه خانواده اونو به فرزند خوندگی گرفتنش
اون تتوی قدیمی رو خیلی وقت پیش روی دستش زده بود
مایکی گفت قبلا اون تتو رو ندیده بودم
ایزانا گفت احتمالا همیشه دستکش دستش میکنه اره
مایکی گفت آره همیشه برام سوال بود چرا
مایکی گفت تاکه تو بچگیش چطوری بود
ایزانا گفت اون خیلی آدم ساکتی بود من هم اتاقی اون بودم اون بعضی وقتا با گیتارش برام اهنگ میزد اون گیتار با ارزش ترین چیزش بود و
روز آخر که می خواست بره برای تشکر بخاطر اینکه برام اهنگ میزد گوشواره های ست گرفتم همون گوشواره هایی که تو گوش هست
مثل گوشواره های منه
تاکه الان چقدر تغییر کرده
مایکی گفت خیلی توی خودشه راز هایی هست که در موردش تازه فهمیدیم
ایزانا گفت توی نامه به من گفتش
مایکی تعجب کرد
ایزانا گفت و توش گفت حق من مرگه
در حالی که اینطور نیست
نظر تو هم همینه
مایکی گفت آره
مایکی گفت تو هم دوسش داری
تاکه رو
ایزانا گفت اره
دیدگاه ها (۲)

سناریو شکست خورده تاکه گفت نه چیفویو چیفویو گفت چرا نهتاکه ...

سناریو شکست خورده تاکه بعد بیست دقیقه بیدار میشهتوی این چند ...

بعد راه افتادن تو راه تاکه ماسکش رو گذاشت و گفت:به یه شرط با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط